سه شنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۷
نامهی رسیده - به تاریخ تابستان ۲۰۰۸ - تورنتو:
چند روز پیش رفته بودم ناخنهامو درست کنم. دختری که داشت روی ناخن من کار میکرد، موقع کار سعی میکرد یه موضوعی برای حرف زدن پیدا کنه و به قول اینوریا اسمال تاک کنه!
من نمیتونستم نگاهمو از روی دستاش که تند تند کار میکردن، بردارم. یک انگشتش نصفه بود و زخمش خیلی بد جوش خورده بود. بالاخره دلمو به دریا زدم و پرسیدم “انگشتت چی شده؟”
بهم گفت که اهل ویتنامه و وقتی که کوچیک بوده مجبور بودن توی یه پناهگاه زندگی کنند. همون جا انگشتش به یه چیزی گیر میکنه و زخمی میشه، بعد زخم چرک میکنه، انگشت باد میکنه، دکتری در کار نبوده، مادرش برای این که جون بچه رو نجات بده، انگشت بچه رو خودش میبره…
همون لحظه فهمیدم که دختره همسن و سال منه . اینو هم فهمیدم که جنگ ویتنام از “سریال دههزار روز جنگ” و کتاب “زندگی، جنگ و دیگر هیچ” به من نزدیکتر بوده و من بیخبر بودم.
پینوشت غیر لازم: کل مطلب نقل قول از نامهی مربوطه است.
دوشنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۷
… خواستم که به قم بروند و صبیه ایشان را ببینند. آنها رفتند و دیدند و پسندیدند و در پاسخ نامه من نوشتند خوب است ولی خیلی کوچک است. او در آن هنگام تقریبا ۹ ساله بود.» … یک سال و نیم بعد با انتقال به قم داماد دید که «به تدریج شرایطی پیش آمده که احساس کردم ادامه این وضع به مصلحت نیست با اینکه قرار بود جشن ازدواج ما چند سال بعد باشد، پیشنهاد کردم که هرچه زودتر انجام شود تا بتوانیم زندگی مستقل تشکیل دهیم. آقای مشکینی ابتدا با این پیشنهاد موافق نبود دلیل مخالفتش هم کوچک بودن همسرم از نظر سنی بود. چون در آن هنگام یازده سال بیشتر نداشت اما من موضوع را با جدیت پیگیری میکردم که همسر من است و شرعا حق دارم او را به خانه خود ببرم…
نقل از اینجا
یادم هست که جناب ریشهری آمده بود توی تلویزیون و با افتخار میگفت که پسر شانزده سالهاش داماد شده و چون عروس داماد کوچک هستند و نمیتوانند مستقل باشند، به آنها یک اتاق داده و همگی کنار هم خوشند. نگفت عروس چند ساله است…بعد ملت را تشویق میکرد که بچههایتان را تا جوانند، عروس و داماد کنید. مجری هم هی میگفت:….به به….به به…
اگر یک چیز را به جمهوریاسلامی نبخشم، تشویق احمقانهی ازدواج است. ازدواجهای آبدوغخیاری عقل زایل کن… فکر نمیکنم دختری که دوازدهسالگی ازدواج کرده، هیچوقت بتواند مثل آدم زندگی کند. ایضن پسر هیجده ساله… ایضن هر کسی که دیگری برایش تصمیم ازدواج بگیرد.. پدر و مادر، دین، جامعه….
یکشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۷
اصلاْ اولین بار چه کسی دست این مرده های متحرک را گرفت و وارد داستان کرد؟
فعلاْ این زن های منفعل و افسرده ، آلامُد ادبیات داستانی هستند : زن هایی که تنهایی عمیقی دارند،بلد نیستند با شوهرشان حرف بزنند اما توی مغزشان یکریز همه چیز را تحلیل می کنند و به دقت به همه ی جزئیات توجه می کنند ولی به سر و وضع خودشان اهمیتی نمی دهند،توی آشپزخانه خیلی فعالند اما توی اتاق خواب فقط بلدند چراغ ها را خاموش کنند. یک روحیه ی مازوخیستی وحشتناکی هم دارند که ساکت می مانند و خیانت شوهرشان را تماشا می کنند[....]
شما هم که حسسسساس…
پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۷به طرز عجیبی به آدمهای حساس و لابد مهربان(!)، حساس شدهام، در حد حالت تهوع!!!
این که مدام به تو یادآوری میشود باید ملاحظهی حساسیت فلانی را بکنی، آزاری که بیصدا از این بابت میکشی و خواهی کشید، روزها و سالهایی که به خاطر حساسیت کسی خفه شده ای، بار مثبت احمقانهی کلمهی حساسیت، همه و همه باعث گرفتگی گلویم میشوند. کد حساسیت را تشخیص میدهم و به محض این که با یک آدم مهربان و احساساتی دیگر روبرو میشوم، خودم را با چندش میکشم کنار.
چند وقت پیش به یکی میگفتم که مشکل من با آدمهای نایس(ناز و حساس و مهربان!) این است که زمان که بگذرد، توقع دارند برای هر ثانیه از مهربانیشان بها بپردازی، برای هر ثانیه. شک نکنید.
چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۷
اگر کتابی با یکی از عناوین زیر دیدهاید یا خواندهاید یا حتی در صدد نوشتنش هستید لطفن به من خبر بدهید:
چگونه به کسی حالی کنیم :هی، یارو، لطفن دماغت را از زندگی من بکش بیرون
یا
صد روش برای کیش کردن فضولها (for dummies)
اصلن روشهای پیشنهادی خودتان را بنویسید، شاید شد یک کتاب و روی نت گذاشتیمش همه مستفیض شدیم.
سه شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۷
Bad Hair DAY از اون چیزاییه که ایران که بودم باهاش درگیر نبودم، درست مثل Freezing Rain….
دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۷
متفاوت بودن و غیر از روال معمول جامعه فکر و عمل کردن، نه خوب است نه بد. یک خاصیت در بطن شماست است که اگر بتوانید از آن لذت میبرید. نه به زور به دست میآید، نه لازم است به زور آن را به دیگران بقبولانید. لباس جینگولی پوشیدن، ریش یک متری گذاشتن، گیاهخواری و ادعاهای عجیبغریب هیچکدام کمکتان نمیکند. دیر یا زود ملت شما را تشخیص میدهند و آن وقت خیلی بد است که یک ظاهر مضحک دارید و یک باطن لو رفتهی نخنما…
Addicted to events!
جمعه ۱۴ تیر ۱۳۸۷یک روزهایی که پیاده از سر کار برمیگردم خانه، تقریبن غیر ممکن است به هیچ آشنایی برنخورم. چنین برخورهایی در تهران خیلی کم پیش میآمد. نتیجه میگیریم که یک تورنتو است و یک تابستان کوتاه و یک مرکز شهر پرماجرا که همهی مناسبتها و رویدادها به صورت فشرده از نظر زمان و مکان در آن خلاصه میشود و بنابراین احتمال این که در یک زمان و مکان خاص، تعداد زیادی دوست و رفیق شیفتهی اتفاق در این محدوده جا شوند، بسیار زیاد است.
همهی این مقدمهچینیها برای این بود که بگویم دیروز که برمیگشتم خانه، دوست عکاسم را دیدم که از غذا خوردن ملت در ارتفاع ۵۰ متری زمین عکس میگرفت. ازش سراغ آن یکی رفیقمان را گرفتم، گفت همین دور و برهاست یا بوده و رفته. آن موقع پیدایش نکردم، الان دیدم که بله، بوده و عکس گرفته و عکسها را آپلودکرده. گفتم یک لینکی بدهم، یک فحشی بخورم که چهقدر بیعار و بیدرد.
البته می دانم که سام جوانروح خودش به اندازه ی کافی ویزیتور دارد. خواستم به این وسیله یک پزی داده باشم که تورنتو جای باحالی است و من هم با سام رفاقت دارم. از ارتفاع هم نمی ترسم و خیلی خوشحال می شوم که دفعه ی دیگر من مهمان امکس باشم و با جرثقیل بروم آن بالا غذا بخورم.
پراکنده از همین چند متر دور و بر…
چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۷۱- ویکتور گیر داده که “پرابلم آو اگ اند چیکن” رو به فارسی چه جوری تلفظ میکنند. میگه میخوام به همسایهی ایرونیم بگم. بهش میگم تو نمیتونی تلفظش کنی. میگه چرا. میتونم. من همه چی رو میتونم تلفظ کنم. میگم برو بهش بگو قضیهی مرغ و تخممرغ. از همون ق اول شروع میکنه به من من کردن. میگم خوب بگو حکایت مرغ و تخممرغ ، به مرغ که میرسه جا میزنه.
بعد از نیمساعت سر و کله زدن بالاخره قرار شد بره بگه حکایت چیکن و تخمش.
۲- سه تا همکار مسلمون دارم که تو مهمونیهای شرکت مشروب نمیخورن، به گوشت خوک هم لب نمیزنن، ولی دوستدختر دارن. احتمالن این مورد آخر قابل چشمپوشی نبوده.
۳- یک سالی که تو این کمپانی کار کردم به این نتیجه رسیدم که با مهاجرهای اروپایی- خاورمیانهای و با لاتینها میشه راحتتر ارتباط برقرار کرد. همیشه میشه راجع به فوتبال و رقص و سیاست و غذا و عشق و حال و… صد ساعت باهاشون پرچونگی کرد. حوصلهی اون همکارایی رو ندارم که راجع به هاکی،رژیم غذایی، سرطان و یا مدیریت مالی حرف میزنن. به آدم استرس مریضی و بیپولی می دن.


