ما نشستیم و تماشا کردیم

سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸

پنج شش سال پیش یک روز در باشگاه انقلاب تهران با حراست باشگاه دعوایم شد. داستان این‌جور شروع شد که یارو به من و خواهرم متلک گفت. ما لجمان گرفت، جواب دادیم که تو اینجا حراست هستی و بیخود می کنی به ما حرف بزنی. طرف هم گیر داد که شلوار شما کوتاه‌تر از حد معمول است و نمی‌گذارم بروید و اصلن همین الان کارت عضویت باشگاه را باطل می‌کنم. رفقایش هم دورش جمع شدند به طرف‌داری. همان موقع دو تا دوست از همه‌جا بی‌خبر من از راه رسیدند و پرسیدند چه شده. جمیع حراستی‌ها همین که چشمشان به دو تا پسر افتاد نامردی نکردند ریختند سرشان و شروع کردند به کتک زدن‌شان. من زنگ زدم به نیروی انتظامی. نیروی انتظامی که از راه رسید، مردم هم جمع شدند. این‌جا جالب ترین جای داستان است:
- آقای دکتر فلان و مهندس بیسار که از زمین تنیس بر می‌گشتند ما را کنار کشیدند و گفتند /خیلی دخترهای بدی هستید، چرا باید چنین قشقرقی درست کنید. حراست همه‌کاره‌ی باشگاه است. حالا هم شما را دیگر راه نمی‌دهند، هم دوست‌های کتک‌خورده‌تان را می‌برند نیروی انتظامی و پدرشان را در می‌آورند/
- خانم ژیگولانس هفت قلم آرایشی که آمده بود پیاده روی، پرید جلوی مامور نیروی انتظامی و گفت آقا از این حراستی‌‌‌‌ها آدم بهتر و درست‌کارتر ندیده‌ام. من هر هفته برایشان آش می‌آورم. حتم بدانید تقصیر این دخترپسرهاست. من و خواهرم به خانم عرض کردیم که اینها به ما متلک گفته‌اند و پسرها را هم زده‌اند. برگشت گفت /چشمتون کور، می‌خواستید با شلوار کوتاه نیاین/. (همین جا در پرانتز بگویم که من با یک فقره فحش آبدار از خجالت خانم درآمدم)
- فامیل خودمان، جناب آقای ب، از راه رسید، ما را کنار کشید و گفت/ من هر بار که وارد این باشگاه می‌شوم مشت مشت پول می‌گذارم توی جیب این حراستی‌ها، بعد شما می‌خواین ببریدشون کلانتری؟/ من چهار چشمی مانده بودم که چرا باید وقتی کسی حق عضویت می‌پردازد، مشت مشت هم رشوه بدهد!!! که چی بشود؟

دردسرتان ندهم. نیروی انتظامی  به حرف مردمان مصلحت جو گوش نکرد و گفت این حراستی‌ها اصولن دردسر سازند و رفتیم پاسگاه و طرف معذرت‌خواهی کرد و کارت باشگاه ما هم هرگز باطل نشد.

آن‌چه که آن روز عصر اتفاق افتاد، یکی که کتک می‌خورد و یکی که جیغ می‌زد و آن یکی‌ها که دنبال مصلحت خودشان بودند، در ابعاد زمانی و مکانی بزرگ‌تر سالهاست که در مملکت ما اتفاق می‌افتد. ما سال‌های سال ساکت نشستیم. ما در برابر قتل‌عام و تبعید و شکنجه‌ی سیاسیون و روشنفکران و نویسندگان ساکت نشستیم. ما که هیچ، بزرگترهایمان هم که مقام و منصب سیاسی و بالطبع حق اعتراض داشتند، ساکت نشستند.
حالا در عجب مانده‌ایم و مانده‌اند چه شده است که آدم‌های بی‌گناه را وسط خیابان‌ها، روز روشن، می‌زنند و می‌برند و می‌کشند. چه شده است که یک عده چماق‌دار روان‌پریش وسط خیابان، آدم شکار می‌کنند.
هیچ‌کس را سرزنش نمی‌کنم، هیچ کس را هم تشویق به اعتراض نمی‌کنم. اما آن‌چه که امروز بر سرمان می‌رود،  شاید نتیجه‌ی فرهنگ مصلحت‌جویی باشد که فرهنگ غالب آن روزهای ما بوده.

گمان نمی‌کنم صلح جستن و ساکت نشستن و تماشا کردن همیشه و همه‌جآ انسانی باشد.

دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸

بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن

۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان می‌دارد «تشکیل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پیمایی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است» رعایت کنند.

۲) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ی مجدد انتخابات هستیم.

۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.

پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی

یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است

با ریشه چه می کنید؟

گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید

پرواز را علامت ممنوع میزنید

با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید؟

گیرم که می کشید

گیرم که میبرید

گیرم که می زنید

با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟

United We Stand, Divided We Fall

جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۸۸

-سه چهار روز قبل از انتخابات، فیلمی را روی یوتیوب به مادربزرگم نشان دادم. فیلمی از هزار هزار هوادار موسوی که سبز پوشیده بودند  روی پل پارک وی. مادر بزرگم فیلم را نگاه کرد و گفت : اوه، اوهاحمدی نژات، شاشیدی به جات!!!
مادر بزرگم از من عدد و رقم نخواست، شاهد نخواست، نپرسید :ببینم نوه جان، آیا اینها متعلق به کدام طبقه‌ی اجتماعی و کدام محله‌ی شهر می‌باشند؟ فیلم را نگاه کرد، از تراکم جمعیت در محله‌ای که وسعتش را می‌دانست، به این نتیجه رسید که کار احمدی‌نژاد تمام است. به همین سادگی. گاهی همه چیز به همین سادگی است. گاهی خوب است که اعداد و ارقام جلوی چشممان را نگیرد. حقیقت ساده را ببینیم، حقیقت ساده!!

-دارم فکر می‌کنم که رفقای روشنفکر و آکادمیسین من به شدت به سندروم *ایستادن جلوی موج برای متفاوت بودن* مبتلا شده‌اند. یکیشان در فزندفید نوشته که یک مشت اصلاح‌طلب، دارند مردم خر را به کشتن می‌دهند. برایش می‌نویسم که چرا به شعور میلیون‌ها انسان توهین می‌کند. می‌گوید: معلومه که توهین می‌کنم. نمی‌فهمی که این‌هایی توی خیابان هستند مرفه‌های احمقی هستند که علیه طبقه‌ی فرودست قیام کرده‌اند؟
همان لحظه تصمیم می‌گیرم که هیچ‌وقت علوم انسانی نخوانم. اگر قرار باشد با خواندن علوم‌انسانی به خودم این حق را بدهم که شعور میلیون‌ها انسان را ببرم زیر سوال. اگر قرار باشد که انسان‌هایی را که ندیدم و نمی‌شناسم طبقه‌بندی کنم. اگر قرار باشد تماسم را با واقعیت از دست بدهم و بشوم معجون توهم و تئوری و ترس.

- رفقا، یک جایی آن دورها، توی مملکت ما، تاریخ دارد ورق می‌خورد. اگر بدتر از من تخمش را ندارید که ول کنید و بروید در این لحظه آن‌جا کنار مردم باشید، محض رضای خدا ساکت شوید. کسی نمی‌خواهد نق نق و شک و تردیدتان را بشنود. کسی منتقد تمام‌وقت لازم ندارد. برای هیچ‌کس مهم نیست که شما قاطی موج نمی‌شوید. هویت*متفاوت* که این همه دنبالش هستید  با  آمار درآوردن و تئوری دادن کسب نمی‌شود. از قدیم گفته‌اند به عمل کار برآید!

ََ- United We Stand, Divided We Fall:
جمله مال یکی از مشاهیر است. یادم نیست کی. پریشب روی پوستری که دست من بود نوشته شده بود. پنج تا تجمع داشته‌ایم توی تورنتو. همه شلوغ بوده‌اند. آدم‌هایی که هرگز باورم نمی‌شده در این جمع‌ها باشند آمده‌اند و شانه به شانه‌ی هم ایستاده‌ایم و اعتراض کرده‌ایم. کار مهمی نیست ولی خواستیم رفقایمان در ایران  بدانند دل ما با آنهاست.  دلمان خواسته که جهان بداند ما اعتراض داریم. سر سوزنی هم به آن تئوری احمقانه‌ی مشکلات بومی ما نباید دستمایه‌ی دخالت غرب بشود اهمیت نمی‌دهیم. از نظر ما گلوله بد است.همین!
.

پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۸

Image and video hosting by TinyPic

Event: “Candlelight Vigil” for the innocent victims of the recent demonstrations
“Because their lives mattered to us”
What: Ceremony
Host: Iranian Association at the University of Toronto
Start Time: Tomorrow, June 19 at 9:00pm
End Time: Tomorrow, June 19 at 10:30pm
Where: Hart House, University of Toronto

سه شنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۸

تا دیروز فکر می‌کردم این واکنش بسیار طبیعی و ساده بشری است که آدم به کشته شدن هموطنانش اعتراض کند. آن هم وقتی این طرف دنیاست و هیچ هزینه‌ی مالی و جانی در بر ندارد.
امروز فهمیدم این هم می‌تواند دغدغه‌ی بعضی‌ها نباشد. به همین سادگی!

رای من چه شد ؟

شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۸

با مردم معترض ایران همصدا شویم.
گردهمایی اعتراضی نسبت به نتایج انتخابات
و سرکوب مردم در شهرهای ایران
یکشنبه ۱۴ ژوئن ۲۰۰۹ ساعت ۲ بعد از ظهر
میدان مل لستمن تورنتو
کمیته برگزاری همصدایی با مردم ایران

شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۸

گاوها ٬خوکها و جوجه ها خداحافظ! چه بهتر ! لااقل دیگر توهمی نمانده ! همه چیز مثل روز روشن است : باید گه را مزه مزه کرد ….

بخشی از نامه ایی از هدایت به شهید نورایی

این را آیدین چهار سال پیش همین روزها نوشته بود…

البته که رای می‌دهم

چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۸

۱- من به یک دلیل ساده رای می‌دهم:
دیروز صبح  زود به وقت فرانسه و نیمه شب به وقت اینجا از مادربزرگم خداحافظی کردم. چمدانم را دنبال خودم کشیدم و از پله‌ها رفتم پایین. رویم را برگرداندم که اشکهایم را نبیند. دلم نخواست که تصویر اشکی من در خاطره‌اش بماند. توی راه فرودگاه از خودم می‌پرسیدم که کی دوباره می‌بینم‌اش؟
توی این دو سالی که ندیدم‌اش، خمیده شده. به سختی راه میرود و بعد از پنج دقیقه باید بنشیند و خستگی بگیرد. زانو درد شدیدی دارد. کی دوباره می بینم‌اش؟
مادربزرگم یکی از عزیزترین موجودات زندگی من است. همه‌ی این سال‌ها من را که نوه‌ی اول‌اش هستم بی قید و شرط دوست داشته است. باید به اندازه‌ی من آدم دیده باشید تا بدانید دوست داشتن بی قید و شرط یعنی چه.
کی دوباره می بینم‌اش؟ چند تا فرانسوی‌ یا کانادایی این سوال را از خودشان می‌پرسند؟  کم ، کمتر از من و توی مهاجر که سال‌های سال بی امید و بی قصد بازگشت دور از وطن زندگی می‌کنیم چون انتخاب دیگری نداریم.
من به یک دلیل ساده رای می‌دهم، که شاید روزگاری برسد که ایرانی‌هایی مثل من از سر نداشتن چاره مجبور نباشند رویشان را از مادربزرگشان برگردانند و چمدانشان را بکشند روی زمین.
سه دوره‌ی مداوم ریاست جمهوری رای داده‌ام. پس فردا هم که  رای بدهم می‌شود شانزده سال که در انتخابات ریاست جمهوری ایران شرکت کرده‌ام. لازم باشد و روی زمین باشم  تا چهل سال دیگر هم رای می‌دهم که آن روز برسد و عنصر امید که از زندگی‌ همه‌ی ما‌ ناپدید شده، یک روز برگردد.

۲- برای این که ثبت شود و برای این که تبلیغ کنم!
دو باری که به خاتمی رای دادم و یک باری که به معین رای دادم، به خاطر خود آنها رای دادم. هرگز هم پشیمان نبودم و نیستم. با تئوری انتخاب بین بد و بدتر خودم را آزار نداده‌ام. می‌دانم که رییس جمهور، رییس جمهور آن ملت و آن شرایط و آن فرهنگ است و با خواسته‌های من نوعی زمین تا آسمان تفاوت داشته و دارد. اصلن برای همین است که من این‌ور دنیا هستم.
این بار هم می‌روم اتاوا که به موسوی رای بدهم به خاطر خودش، نه پشیمانی در کار خواهد بود نه انتظار ویژه‌ای. همان کارنامه‌ی مثبت دوره‌ی نخست‌وزیری‌اش و همین دروغ نبودن و عملی به نظر رسیدن برنامه‌ی حال حاضرش ، برای رای دادن من کافی است. یاد گرفته‌ام که باید صبر کرد و قهر نکرد و خشمگین نبود تا برای اصلاحات و تغییر جا باز شود. همین.

سه شنبه ۵ خرداد ۱۳۸۸

ایرانی‌های مقیم تورنتو:
آیا هیچ گونه راهی در دنیا وجود ندارد که ما یک عدد صندوق رای در این شهر داشته باشیم؟ با کی باید حرف بزنیم؟ از چه کسی درخواست کنیم؟
ناسلامتی تعدادمان کم نیست که. …
خدا را خوش نمی‌آید که مجبورمان کنند بکوبیم برویم تا اتاوا…قضیه تنبلی و بی‌حوصلگی نیست…من به طور جدی دچار مشکل کمبود مرخصی هستم.

پی نوشت:

چون نازلی به من گیر داد و در فرندزفید بد و بی راه نوشت و ایمیل و تلفن هم زد (تا الان فقط کفتر نامه بر نفرستاده!)
من همین جا برای روشن شدن قضیه اعلام می‌کنم که:
ایرانی ها چهار سال پیش هم همین مشکل را داشتند که دولت کانادا، به دلایل امنیتی نمی گذارد ایرانی ها در تورنتو صندوق بذارند. منظور من هم از این نوشته همین بود که نامه نگاری کنیم و اعتراض کنیم که چهار تا پلیس اگر بگذارند در محل رای گیری به هیچ جای دنیا بر نمی خورد. از پس آن چهار تا و نصفی آدم‌خوار و غیره و ذلک که تخم مرغ پرت می کنند هم خودمان بر می‌آییم.
بیانیه ی سفارت هم اینجاست.