صعود نامیمون
چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۸همهی بحثهای ایمیلی امروز را یک بار دیگر اینجا مینویسم. نه برای این که جدلی در کار باشد، صرفن برای این که فکر میکنم خوب است به یک اتفاق از زاویههای مختلف نگاه بشود.
معتقدم معرفی وزرای زن در دولت جدید ( همچنان نامشروع و فاسد)، اتفاق بیاهمیت و حتی نامبارکی است زیرا:
۱- در کشورهای غیر دموکراتیک،قدرت گرفتن زنان از لحاظ سیاسی، حتی در حد نخستوزیر و رییسجمهور، نشانی از استقلال زنان آن کشور ندارد. صعود زنها به مقامات بالا صرفن از طریق ارتباطات ویژهی سیاسی و نسبتهای خانوادگی نزدیک با سیاستمداران مرد ممکن است . نگاه کنید به مقام سیاسی خانم بوتو در پاکستان و وضعیت اسفبار حقوق زنان در پاکستان .
بنابراین باید این سودا را کنار بگذاریم که در جامعه ی استبداد زده ای مانند جامعه ی ایران ، اگر زن سیاستمدار به مقام و منصبی برسد، گامی در زمینهی مطالبات زنان برداشته شده است، زیرا دسترسی زنان به مطالباتشان تنها از مسیر آگاهی جمعی و جامعه دموکراتیک است که می گذرد.
۲- تشکلهای حقوق زنان اولین قربانیان این صعود هستند. خواست دستیابی زنان به مقامهای بالای سیاسی توسط این تشکلها و در زمان دولتهای اصلاحطلب مطرح شده و امروز دولت تندروی احمدینژاد از چنین فرصتی استفاده میکنند تا ژست مردمی بودن و گوشدادن به مطالبات زنان بگیرد. طولی نمیکشد که از همین زنان منصوب در حکومت استفاده میشود تا آن چه فعالین حقوق زنان طی سالها رشته اند پنبه شود. مطرح شدن دوباره ی طرح بومی گزینی جنسیتی مثال خوبی از این دست است که توسط نمایندگان زن مجلس حمایت شد.
۳- استفاده از وجود زنان متحجر بهترین راه برای به تصویب رساندن قوانین ضد زن است. خانم وحید دستجردی(وزیر پیشنهادی ) جزو اولین مطرحکنندگان طرح جداسازی بیمارستانها بود. ایشان خودش را موظف میدید که ندای زنان مومن رابه گوش مجلسیان برسد. زنانی که او معتقد بود در بیمارستانها به واسطهی معاینه شدن از سوی پزشکان مرد در عذابند. بدون شک طرح چنین پیشنهادی از طرف یک زن مخالفت کمتری را برمیانگیزد. زیرا همیشه میتوان از این فرض سواستفاده کرد که راحتی خود زنان مد نظر است. لایحه ی کاهش ساعات کار زنان در ادارت هم مثال خوبی است که اولین بار توسط نمایندگان زن پیشنهاد شد.
نتیجه این که صعود زنان متحجر نه تنها در حال حاضر گامی در جهت احقاق حقوق از دست رفته ی زنان ایرانی نیست، بلکه احتمالن هزینهی گزافی روی دست فعالین واقعی حقوق زنان خواهد گذاشت.
. سوال این است : با در نظر گرفتن چنین هزینه ای آیا میتوان به این صعود به چشم نقطهی سفیدی وسط این همه سیاهی نگاه کرد؟ آیا هنوز میتوان کنده شدن “برچسب ” صندلیهای رزور شده برای مردان را به فال نیک گرفت؟ آیا جایز است به صرف زن بودن کسی، برای وزیر شدن اش هورا بکشیم؟
وقتی کل کابینه از درجهی اعتبار ساقط است
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۸عمق نفوذ مردسالاری در ذهن بعضی از زنها غیرقابلباور است. به مذهبی بودن یا نبودن و به سطح تحصیلاتشان هم ربطی ندارد. هم به نحوهی تربیتشان بستگی دارد، هم پای منافعشان در میان است. یک جور باور به این که از مردها کمترند و حیات و مماتشان بستگی به موجودی به نام پدر/شوهر دارد در ذهنشان نهادینه شده. این باور البته این سود را هم دارد که از زیر بار مسئولیتهای اجتماعی شانه خالی کنند و مجبور نباشند ذهن و بدنشان را زیادی درگیر کنند.
توجیهکردناش هم راحت است : پایبندی به بنیاد خانواده یا حفظ آنچه که نامش را گذاشتهاند زنانگی و یک جور ظرافت آمیخته با تنبلی و ضعف در آن نهفته است.
همسر یکی از اقوام عادت داشت دعا کند : انشالله خدا به مردها قدرت بیشتری بده. منظورش البته قدرت فیزیکی نبود. شوهرش پزشک بود و از لحاظ جسمانی سالم و از لحاظ فکری به اندازهی کافی مستبد و خودرای. نیاز به دعای ایشان هم نبود. با این همه قدرقدرتی مردانه عنصر واجب و لازم ادامهی زندگی ایشان بود و هست.
نتیجه این که : در گیر و دار حوادث وحشتناک بعد از انتخابات، انتخاب وزرای زنی که از زمرهی همین زنان بالا هستند نه خجسته است و جشن گرفتن دارد ، نه نامیمون است و عزا گرفتن دارد. فقط بیاهمیت است. به بیاهمیتی سوگند خوردن یکی از نامشروعترین روسای جمهور دنیا! به بیاهمیتی کابینهای که از درجهی اعتبار ساقط است!
وزرای زنی که از مردان، مردسالارتراند!
من اعتراف میکنم هوای آب کردهام
دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸تجاوز خشونت است، سکس نیست
دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸خواندهام که رندانیانی که مورد تجاوز قرار گرفتهاند، حرف نمیزنند. خواندهام که خانوادهها و نزدیکانشان هم به خاطر آبرو آنها را تشویق به حرف نزدن میکنند. این چیزی که اینجا از جزوههای یونیسف ترجمه کردهام خیلی خارجی و صلحآمیز است. به شکنجه و زندان ربطی ندارد. منتها فکر کردم شاید بعدها که همهچیز آرامتر شد به درد کسی یا کسانی بخورد.
تجاوز خشونت است، سکس نیست.
راهکاری برای کنار آمدن و قبول کردن پدیدهی تجاوز وجود ندارد. شما به عنوان قربانی حق دارید که :
- به حرف شما گوش داده شود.
- احساس امنیت کنید.
- عصبانی و خشمگین باشید.
- حرفتان باور شود.
- مورد سرزنش قرار نگیرید.
- متجاوز را نبخشید.
- بتوانید به زندگی خود ادامه دهید.
اگر یکی از دوستان یا نزدیکانتان با شما در مورد تجاوز صحبت کرد:
- این حق را به او بدهید که هر چهقدر از داستان را که میخواهد، تعریف کند.
- به خواستهی او در مورد اطلاعاتی که در اختیار شما میگذارد، عمل کنید.
کابوس
پنجشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۸این نوشته خیلی دلی است. پر از اسم آدمهای آشنا. این نوشته بیشتر مال آنهایی است که اسمشان اینجاست و خطاب به خودم که بماند، که یادم نرود.
چه قدر شد؟ دوماه؟ حتی دو ماه هم نشده هنوز. چهقدرسخت، چهقدر طولانی گذشته. درست که بشمارم میشود پنجاه و سه روز. پنجاه و سه روز از اس ام اس لادن میگذرد ” احمدینژاد داره رییسجمهور میشه” فکر میکنم شوخی میکند، زنگ میزنم، بغض دارد. میگوید رای تهران را نشمردهاند. امید داریم هنوز… چهقدر سادهایم!
تلفن آرش که زنگ میزند و نیکان که میآید آنطرف خط میفهمم که اشتباهی در کار نیست. آرش میزند به پیشانیاش“نامردا”. من یاد عکس لادن و رضا و بابک میافتم، یاد لبخند کجشان به دوربین: ما رای میدهیم؛ و میزنم زیر گریه.
پدرام اساماس زده است” چه کابوسی”
کابوس…کابوس کی شروع شد؟ شاید صبح ۲۳ خرداد که بیدار شدم و لبتاپم را باز کردم و دیدم شقایق نوشته معجزهی هزارهی سوم را دست کم گرفته بودیم. همان لحظه که صف پلیس ضدشورش را دیدم. همان شنبهی سیاه که هیچکداممان به آن یکی زنگ نزد. عزاداری میکردیم توی پستوهای خودمان.
کابوس کی شروع شد؟ شاید یک هفته بعد که فیلم ندا را دیدم، یا عکس سهراب که پخش شد، عکس ترانه، عکس آن بچهی دوازدهساله که دیروز دیدم، عکس همهشان، زیبا، جوان، شاداب، شکل همهی دوستها و خواهرها و برادرهایم بودند، میشد هرکدامشان الان توی این قاب جا گرفته باشند.
بعد هی سبز پوشیدیم و رفتیم تظاهرات…بعد هی سیاه پوشیدیم و رفتیم تظاهرات. …با شمع رفتیم. بی شمع رفتیم….اعتراض..تجمع…اسمش را هر چه که میخواهی بگذار. زمین با آسمان فرق دارد با آن چه که رفقایم در ایران دارند و از جنس باتوم و فریاد و گاز اشکآور و گلوله است. تازه اینجا یک کمدی ترسناک متشکل از سلطنتطلب احمق+ چپ آدمخوار هم چاشنیاش است.
نگاه میکنم.
به بچهها که میدوند این طرف و آن طرف. یک کاری بکنیم. یک کاری بکنیم. سایتهایشان را از کار بیندازیم. خبررسانی کنیم. نگذاریم…نگذاریم…
به بهمن که از در بیبیسی زده بیرون و نشسته یک گوشهای مچاله شده در خودش. برای یک خبرنگار زیادی حساس است.. زیادی واکنش نشان میدهد. حساس؟ کلمهاش حساس است؟
به آیدا که بغض دارد و منتظر است چراغ گوگلتاک روشن شود و آیدین بیاید. به آیدا که دلش میخواهد بچه اش را قورت بدهد بس که مادر بچهقورتندادهی دل نگران دیده این روزها.
به مهسا که سه روز تمام بالا آورده.
به افرا که ده کیلو وزن کم کرده و چشمهایش دودو میزند.
به پویا که از اعتصاب غذای نیویورک برگشته و بدو بدو دوچرخه خریده که رکاب بزند برای آزادی.
رکاب بزن برادر. سرگشتگیات را چه میکنی؟ اصلن اینجا چهمیکنی؟ من اینجا چه میکنم؟ ما اینجا چه میکنیم؟
کاش دور نبودیم. کاش این همه بیفایده نبودیم.
من میخواهم برگردم… مامان آه میکشد. ” کجا برگردی؟ که چی؟”
ما دیگر هیچوقت خودمان نمیشویم. سنگینی بار یک فاجعه روی دوشمان است. عین آنها که بعد از ۲۸ مرداد دیگر خودشان نشدند. عین آنها که بعد از بهمن ۵۷ دیگر خودشان نشدند. چیزی فرو ریخته.
کابوس با خواندن ماجرای کهریزک ادامه پیدا کرد… با دیدن عکس ناامید ابطحی… شبها قیافهی بازجوها میآید جلوی چشمم. قیافهی مرتضوی….یک چیزی در معدهی من پیچ میزند. یک دردی که میآید تا گلویم و نمیرود. دکتر میپرسد این دردها از کی شروع شد؟ می گویم از هفت سالگیام شاید…مار مانده در شکمم. مار…خشم مانده در دلم. خشم… کم نمیشود. حوصلهی هیچ کس و هیچ چیز را ندارم. خشم میگیرم به هر کسی که یکجور دیگر نگاه میکند…به هر کسی که چشمش را روی گلولهها بسته. به خودشان میگویم حالا بعد حرف می زنیم. توی دلم میگویم حوصلهی حماقت ندارم.
بعضی روزها دلم میخواهد یک نفر بیاید بگوید همهی اینها خواب و خیال بود. از همان روز اول که بیدار شدی بروی کلاس اول و آژیر کشیدند و جیغ زدند و صدای بمب آمد و مدرسه تعطیل شد، کابوس دیدی.
بعد من بیدار شوم و بروم پاهایم را بگذارم توی حوض. حوض خنک یک خانهی بزرگ که وقتی باران میخورد بوی خاک خیس خورده بلند شود و …انقلاب و خون…و جنگ و خون …وبمباران و خون و …مهاجرت و تنهایی و تلخی و سردی …همهاش یک خواب بلند پریشان بوده باشد.
سناریوی سوختهی یک کودتا
پنجشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۸که خونبهای تو اتمام این زمستان است
چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۸باز هم از وبلاگ بهمن:
….باز هم عدهای که من نمیشناسمشان و معرفی هم نشدهاند کلیپی ساختهاند به مناسبت چهلمین روز کشته شدن شهدای روز شنبه ۳۰ خرداد. اسم کلیپ هم خونبها است….
فایل صوتی این آهنگ را هم برای آنها که نمیتوانند ویدئو را ببینند، اینجا گذاشتهام….
پاره پاره از ضربههای مرد سفاک
سه شنبه ۶ مرداد ۱۳۸۸نوشتهی پایین رو بهمن نوشته. من اینجا گذاشتمش به خاطر ربطش به نوشته ی خودم قبل از انتخابات {+}. میخواهم و میخواستم نتیجه بگیرم که ما همه باهم هستیم.
حال این روزهای خیلیها، تحت تأثیر خبرهایی است که از اوین و کهریزک و جاهای دیگری که نمیدانیم، میرسد (و نمیرسد). جنازههایی که این روزها تحویل خانوادهها میشوند و ظاهراً بیشترشان جای زخم و شکستگی و در یک کلام شکنجه دارند.
این روزها مدام این تکه از سرودی که این روزها، عدهای که ظاهراً ناشناس هستند ساخته و خواندهاندش، روی زبانم میآید. فکر میکنم محمد و محسن و سهراب و ندا و امیر و کیانوش و رامین و اشکان و خیلیهای دیگر که الان پیش ما نیستند، قاعدتاً تا آخرین لحظه اینها را میخواندهاند:
نه خارم، نه خاشاک
زن و مرد بیباک
تنم پاره پاره شد از ضربههای مرد سفاک
این سرود روی آهنگ «سر اومد زمستون» خوانده شده و نیمی از متن سرودش هم همان متن «سر اومد زمستون» است. این از آن سرودهایی است که کاملاً حال و هوای سرودهای ۵۷ را دارد که در زیرزمینی ضبط شده بودند. با سادهترین سازها و با صدای دستهجمعی یک عده جوان. اسم سرودشان را هم گذاشتهاند خاشاک.
توی فیلمی که از رفتن موسوی و رهنورد به خانه سهراب اعرابی روی یوتیوب بود، چیزی که توجه همهمان را بیشتر از همه جلب کرد «سر اومد زمستون» ای بود که همه با هم میخواندند و یکی از دوستان نزدیکم که آنجا بوده تعریف میکرد که وقتی موسوی توی خانه بوده هم چند بار سرود را دستهجمعی خواندهاند و موسوی هم همراهی کرده.
من قبلاً اینجا یادداشتی نوشتم و از ستاد موسوی شدیداً گلایه کردم که چرا از این سرود که مال فداییهاست برای تبلیغات موسوی استفاده کردهاند. اما الان فکر میکنم اشتباه کردم. فکر میکنم موسوی از قصد میخواست رفتنش به خانه سهراب اعرابی رسانهای شود. چون مشخص شده بود که خانواده سهراب با هیچ معیاری جزو طرفداراهای همیشگی جمهوری اسلامی نیستند. عمه و عموهایش از مخالفان و حتی فراریهایند و یکی از بستگان نزدیکش از اعدامیهای دهه شصت. من فکر میکنم موسوی عمد داشت که نشان دهد واقعاً میخواهد نماینده همه باشد…{ادامه ی مطلب}
Ahmadinejad is not my elected president
پنجشنبه ۱ مرداد ۱۳۸۸من اینو تازه دیدم. مال ده یازده روز پیشه. ولی خیلی خوندنیه به نظرم. اگه قبلن نخوندینش یه نگاهی بندازید بهش:
پدیدهی احمدینژاد
احمدینژاد پدیدهی غریب و همهنگام آشنایی است. رفتار او در چشم بسیار کسان یادآور برخورد خشن و توهینآمیز یک جوانک بسیجی تفنگ به دست در برابر شهروندان محترمی است که چنان تحقیر میشوند که دیگر جهان را نمیفهمند. شان اجتماعیشان، ارج فرهنگیشان و منش و سلیقهیشان لگدکوب میشود، به زندگی خصوصیشان تجاوز میشود، و دستگاه تبلیغاتی مدام از در و دیوار جار میزند که باید شکرگزار باشند که در کشورشان این «معجزهی هزارهی سوم» رخ داده است. احمدینژاد حاشیه را بسیج میکند تا مرکز قدرت را تقویت کند، مردم مستمند را به دنبال ماشین خود میدواند و آنان میدوند، در حالی که به عابران دیگر تنه میزنند و هیاهو و گرد و خاک میکنند. محمود احمدینژاد از تبار آن سلاطینی است که مدام در حال جهاد بودهاند. او خزانهی مرکز را تهی میکند، تا سرحدات را نه آباد، بلکه از نو تصرف کند و به حلقهی ارادت درآورد. او مهندس نظام است، اما نه از آن مهندسانی که در ابتدای حکومت اسلامی در خدمت ملاها درآمدند تا سازندگی کنند و معجزهی پیوند ایمان و تکنیک را به نمایش بگذارند. در ابتدا تکنیک در خدمت ایمان بود. در مورد احمدینژاد، ایمان خود امری تکنیکی است. او رمالی است که داکتر-مهندس شده است. در ذهن او جن و اتوم، معجزه و سانتریفوژ، معراج و موشک در کنار هم ردیف شدهاند. احمدینژاد به همه درس میدهد. او ختم روزگار است. در مجلس آخوندی هم درس دین میدهد. پیش لوطی هم عنتربازی میکند.
احمدینژاد ترکیبی از رذالت و سادهلوحی است. او مجموعهای از بدترین خصلتهای فرهنگی ما را در خود جمع کرده، به این جهت بسی خودمانی جلوه میکند: دروغ میگوید و ای بسا صادقانه. غلو میکند، زرنگ است و تصور میکند هر جا کم آوردی، میتوانی از زرنگیات مایه بگذاری و جبران کنی. در وجود همهی ما قدری احمدینژاد وجود دارد و درست این آن بخشی است که وقتی با آزردگی از عقبماندگیمان حرف میزنیم، از آن ابراز نفرت میکنیم. اما آن هنگام نیز که لاف میزنیم و خودشیفتهایم، باز این وجه احمدینژادی وجود ماست که نمود مییابد. احمدینژاد تحقیر شدهای است که خود تحقیر میکند. سرشار از نفرت است، اما کرامت دارد. به موضوع نفرت اش که مینگرد، میپندارد مبعوث شده است تا او را از ضلالت نجات دهد.
احمدینژاد نمایندهی سنتی است جهشکرده به مدرنیت. او مظهر عقبماندگی مدرن ما و مدرنیت عقبماندهی ماست. او اعلام ورشکستگی فرهنگ است.
احمدینژاد نشان فقدان جدیت ماست. آن زمان که در قم گفت، هالهی نور او را دربرگرفته، حق بود که حجج اسلام این حجت را جدی گیرند، عمامه بر زمین کوبند، سینه چاک کنند و لباس بر تن او بردرند تا تکهای به قصد تبرک به چنگ آورند. آن زمان که از دستیابی به انرژی هستهای در آشپزخانه سخن گفت، حق بود مکتب ها و دانشگاهها تعطیل میشدند، حق بود بر سر در آموزش و پرورش مینوشتند «این خرابشده تا اطلاع ثانوی تعطیل است» و آموزگاران از شرم رو نهان میکردند.
احمدینژاد از ماست. طرفداران او نیز همولایتیهای ما هستند. میان احمدینژاد با گروهی از رهبران اپوزیسیون فرق چندانی نیست. در روشنفکری ایرانی هم نوعی احمدینژادیسم وجود دارد، آن جایی که یاوه میگوید و در عین غیر جدی بودن، سخت جدی میشود. در وجود چپ افراطی ایران، از دیرباز احمدینژادی رخنه کرده است منهای مذهب، یا با مذهبی که گفتار و مناسک دیگری دارد. افسران لوسآنجلس همگی مقداری احمدینژاد در درون خود دارند. احمدینژاد رضاشاهی است با تعصب مذهبی، البته رضاشاهی در اوایل کارش.
احمدینژاد نشاندهندهی جنبهی «مردمی» جمهوری اسلامی ایران است، جنبهای که اکثر منتقدان آن نمیبینند، زیرا هنوز از انتقاد از دولت به انتقاد از جامعه نرسیدهاند و از همدستیها و همسوییهای دولت و جامعه غافلاند. اکنون همه چیز با تقلب و کودتا توضیح داده میشود. تقلبی صورت گرفته، که ابعاد آن را نمیدانیم. برای این که نیروی پوپولیسم فاشیستی دینی را نادیده نگیریم، لازم است همهی تحلیلها را بر تقلب و کودتا بنا نکنیم. رای احمدینژاد یک میلیون هم باشد، بایستی ریشهی اجتماعی فاشیسم دینی را جدی بگیریم [نقل از اینجا]
