شاید این اعتراف برای فرنگیها غریب باشد، ولی من تا سن بیست و پنج سالگی هیچ آدم همجنسگرایی را ندیده بودم. نه در دبیرستان، نه در دانشگاه، نه در محل کار، نه بین فک و فامیل و دوست و آشنا. ایران است دیگر، وقتی احمدینژاد میگوید ” ما همجنس گرا نداریم”، منظورش همین بودن و دیده نشدن است. من در آن جامعه زندگی میکردم و حضور داشتم، ولی خیال میکردم همجنسگراها فقط زیر پل کریمخان یافت میشوند و بس.
روزگار زد و من برخوردم به آقای م که پزشک متخصص بود، خوشقیافه و مهربان هم بود، ولی تا سن سیسالگی نتوانسته بود وارد هیچ رابطهای بشود. آقای م دو سه سال تمام وقت گذاشت و مشاورهی روانکاوی کرد و حرف زد و حرف زد تا دهان باز کرد و اعتراف کرد که همجنسگراست. در تمام این سالها غصهی “معمولی نبودن” و “مثل بقیه” نبودن، آقای م را وادار کرده بود که از این حقیقت فرار کند. عدم تمایلش به دخترها را انداخته بود گردن مادرش و طلاق و…. دو سه بار همخوابگی با پسرها را سعی کرده بود یکجور اتفاق فرض کند وخوب شود و دیگر طرف “اینجور انحرافها” نرود.
بعد از آقای م نوبت اعتراف آقای الف رسید که مهندس بود و از یک شهر کوچک آمده بود و معلوم نبود چرا هیچوقت بر نمیگردد به خانوادهاش سری بزند. معلوم شد که آقای الف توی شهر کوچکشان عاشق و دلباختهی یک نفر شده و چون آن یک نفر هم پسر بوده و هر دو از خانوادهی آبرومندی بودند، هر دوتا از شهرشان گذاشته بودند آمده بودند بیرون. خانوادهها هم همان کاری را کرده بودند که وظیفهشان بود، هر دو را عاق کرده بودند. معشوق رفته بود خارج و آقای الف توی تهران میرفت پیش روانکاو تا خوب شود.آقای الف تا آنجا پیش رفته بود که حتی یک بار از یکی از آشناهای ما خواستگاری کرد. میخواست خوب بشود، میخواست معمولی بشود.
نه این که باور کردن و معاشرت کردن با آقای الف و آقای م برای من از همان روز اول ساده و آبخوردن بوده باشد، نه این که همیشه مثل امروز دور و برم دوست و همکار و معاشر همجنس گرا داشته باشم، مثل همهی ایرانیهای دیگر، برای من هم طول کشیده که دیوارهای ذهنیام فرو بریزند و خط نکشم و مرز نکشم و نگویم من اینطرف و شما آنطرف. تاثیر خارج آمدن و وبلاگ خواندن و روشنفکر کافهنشین بودن هم نبوده، حرف و شعار الکی هم نبوده، روی ذهنم کار کردهام که همهی پیشفرضهای ذهنی جامعهی بیمار را بریزم دور، نه فقط در این مقولهی خاص که هزار و یک مقولهی ریز و درشت دیگر. همه را دور ریخته ام و از اول ساختهام. من هم مثل همهی ایرانیها گاهی از خودم پرسیدهام:”اگر بچهی من…” و با خودم سوال و جواب کردهام و پس زدهام و پس زدهام….
من از ته دل آرزو می کنم که فرزند خانم شین تمایلات همجنسگرایانه نداشته باشد، به خاطر خود بچه و به خاطر جامعهای که هنجار و ناهنجار تعریف میکند، معمولی و غیرمعمولی دارد، و کلمه ی منحرف را مثل نقل و نبات مصرف می کند. به خاطر جامعه ای که آدمهای تحصیلکردهاش سالهای سال میروند پیش روانکاو تا کمکشان کند که خودشان را انکار کنند!!
میدانم که آرزوی خندهداری است، خودم را یاد “انشالله زلزله نمیآید” میاندازد. شما را نمیدانم.