یکشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۷

آموختن جدی در سنت اصیل فرهنگی ما و در دنبالة کنونی‌اش جز انباشتن هرچه بیشتر ذهـن از معلومات و محفوظات نبوده است. هرکه دائـرة المعارف‌تر باشـد برای ما داناتر است. در واقع ما همیشه آنقدر فاضل و علامه داشته‌ایم که اندیشیدن برایمان ناشناخته مانده! در اینصورت، ذهن سخت‌شده از خوانده‌ها و شنیده‌های نارس، و پیچ‌وتاب‌خورده از معلومات غلاظ و شداد شاگرد ساعی به‌دانشگاه آمده را چگونه می‌شود برای فهمیدن آثار فکری غربی نرم و باز کرد؟ ‌اینکه چنین کاری حتا با وجود استاد خوب در دانشگاه‌های خارجی هم با ما نمی‌توان کرد، باید دیگر به‌تجربة مستمر ثابت شده باشد، خصوصاً حالا که دست همه دیگر رو شده است. یا ‌اینکه هنوز هم درخوابیم؟

از اینجا

ممنون از کاوه بابت لینک

جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۷

من و تو پیاده روی سنگفرش‌ها راه می‌رفتیم. راه می رفتیم که برسیم. شهر را نمی‌شناختم. یک جایی که تهران نبود و تورنتو هم نبود. پاریس بود شاید یا وین یا رم. مدام بوی شیرینی و قهوه می‌آمد. خسته بودم، گرسنه بودم، می‌خواستم بنشینم، ولی می‌ترسیدم که حرف نشستن بزنم، می‌ترسیدم داد بزنی و بگویی نه، بگویی که مقصد مهم است.

بعد، خیلی بعد، حدودهای صبح رسیدیم به جایی که می‌خواستیم. یک جایی که آن‌قدر تابلو به در و دیوارش آویزان بود که هر دو گیج شدیم. یک جایی که صدای موزیک غریبی داشت، یک جایی بین زمین و آسمان . بعد تو شروع کردی به فریاد زدن. گفتی که نمی‌خواستی به آن‌جا برسی، نمی‌خواستی هیچ‌جا بروی، نمی‌خواستی با من باشی. من شرمنده شده بودم. به مردم نگاه می‌کردم که عکس العملشان را ببینم. قصد کمک خواستن نداشتم، خیلی کم پیش می‌آید که من از مردم کمک بخواهم. فقط عرق می ریختم. داغ شده بودم. … بیدار شدم. داغ بودم. توی یک سال گذشته، شاید این دهمین بار بود که خواب فریاد زدن تو را می دیدم. دور و بر اتاق را گشتم. یک چیزهایی نوشتم. دوش گرفتم و همان‌جور که صدای فریادت توی گوشم بود، همه‌ی نشانه‌های تو را پاک کردم.

 دیگر نیستی. نمی‌خواهم باشی.

خواهش می کنم معمولی باش

چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷

شاید این اعتراف برای فرنگی‌ها غریب باشد، ولی من تا سن بیست و پنج سالگی هیچ آدم هم‌جنس‌گرایی را ندیده بودم. نه در دبیرستان، نه در دانشگاه، نه در محل کار، نه بین فک و فامیل و دوست و آشنا. ایران است دیگر، وقتی احمدی‌نژاد می‌گوید ” ما هم‌جنس گرا نداریم”، منظورش همین بودن و دیده نشدن است. من در آن جامعه زندگی می‌کردم و حضور داشتم، ولی خیال می‌کردم هم‌جنس‌گراها فقط زیر پل کریم‌خان یافت می‌شوند و بس.

روزگار زد و من برخوردم به آقای م که پزشک متخصص بود، خوش‌قیافه و مهربان هم بود، ولی تا سن سی‌سالگی نتوانسته بود وارد هیچ رابطه‌ای بشود. آقای م دو سه سال تمام وقت گذاشت و مشاوره‌‌ی روانکاوی کرد و حرف زد و حرف زد تا دهان باز کرد و اعتراف کرد که هم‌جنس‌گراست. در تمام این سال‌ها غصه‌ی “معمولی نبودن” و “مثل بقیه” نبودن، آقای م را وادار کرده بود که از این حقیقت فرار کند. عدم تمایلش به دخترها را انداخته بود گردن مادرش و طلاق و…. دو سه بار هم‌خوابگی با پسرها را سعی کرده بود یک‌جور اتفاق فرض کند وخوب شود و دیگر طرف “این‌جور انحراف‌ها” نرود.

بعد از آقای م نوبت اعتراف آقای الف رسید که مهندس بود و از یک شهر کوچک آمده بود و معلوم نبود چرا هیچ‌وقت بر نمی‌گردد به خانواده‌اش سری بزند. معلوم شد که آقای الف توی شهر کوچکشان عاشق و دلباخته‌ی یک نفر شده و چون آن یک نفر هم پسر بوده و هر دو از خانواده‌ی آبرومندی بودند، هر دوتا از شهرشان گذاشته بودند آمده بودند بیرون. خانواده‌ها هم همان کاری را کرده بودند که وظیفه‌شان بود، هر دو را عاق کرده بودند. معشوق رفته بود خارج و آقای الف توی تهران می‌رفت پیش روان‌کاو تا خوب شود.آقای الف تا آن‌جا پیش رفته بود که حتی یک بار از یکی از آشناهای ما خواستگاری کرد. می‌خواست خوب بشود، می‌خواست معمولی بشود.

نه این که باور کردن و معاشرت کردن با آقای الف و آقای م برای من از همان روز اول ساده و آب‌خوردن بوده باشد، نه این که همیشه مثل امروز دور و برم دوست و همکار و معاشر هم‌جنس گرا داشته باشم، مثل همه‌ی ایرانی‌های دیگر، برای من هم طول کشیده که دیوارهای ذهنی‌ام فرو بریزند و خط نکشم و مرز نکشم و نگویم من این‌طرف و شما آن‌طرف. تاثیر خارج آمدن و وبلاگ خواندن و روشن‌فکر کافه‌نشین بودن هم نبوده، حرف و شعار الکی هم نبوده، روی ذهنم کار کرده‌ام که همه‌ی پیش‌فرض‌های ذهنی جامعه‌ی بیمار را بریزم دور، نه فقط در این مقوله‌ی خاص که هزار و یک مقوله‌ی ریز و درشت دیگر. همه را دور ریخته ام و از اول ساخته‌ام. من هم مثل همه‌ی ایرانی‌ها گاهی از خودم پرسیده‌ام:”اگر بچه‌ی من…” و با خودم سوال و جواب کرده‌ام و پس زده‌ام و پس زده‌ام….

من از ته دل آرزو می کنم که فرزند خانم شین تمایلات هم‌جنس‌گرایانه نداشته باشد، به خاطر خود بچه و به خاطر جامعه‌ای که هنجار و ناهنجار تعریف می‌کند، معمولی و غیرمعمولی دارد، و کلمه ی منحرف را مثل نقل و نبات مصرف می کند. به خاطر جامعه ای که آدم‌های تحصیل‌کرده‌اش سال‌های سال می‌روند پیش روان‌کاو تا کمکشان کند که خودشان را انکار کنند!!

می‌دانم که آرزوی خنده‌داری است، خودم را یاد “انشالله زلزله نمی‌آید” می‌اندازد. شما را نمی‌دانم.

چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷

نمی‌دانم چرا نصفه‌شبی پینگ شدم. ولی حالا که از بیرون برگشته‌ام و یک هوا از دست خودم عصبانی هستم، بد نیست که این‌ها را این‌جا یاداشت کنم.
تمرین می‌کنم:
۱- تمرین سکوت وقتی که یک جمله مستقیم می‌خورد به قلبم وناراحتم می‌کند. قدیم‌تر ها وحشی می‌شدم و جواب می‌دادم یا آن‌قدر از در و دیوار حرف می‌زدم که سر همه می‌رفت. جدیدن ساکت می‌شوم و توی دلم می‌گویم:”آدمند دیگر، حرف زیاد می‌زنند، مثل خودم!” . بعد چند دقیقه می‌گذرد. می‌‌گذرم و یادم می‌رود. همین.
۲- تمرین درست جواب دادن: می‌دانم بعضی وقت‌ها باید بگویم که “این سوال شما خیلی خصوصی است، نمی‌توانم جواب بدهم”. ولی خیلی سخت است. هنوز هم بیشتر تمایل دارم جواب سر بالا بدهم یا دروغ بگویم یا سوال را با سوال جواب بدهم.

دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷

سر کار اسباب کشی داشتیم، از یک طبقه به طبقه‌ی دیگر.گفتند روز جمعه همه‌ی خرت و پرت‌هایتان را جمع کنید و بریزید داخل جعبه که اول هفته منتقل شده باشد به جای جدید. دور و بری‌ها که از دم مذکر هستند، در عرض ده دقیقه وسایلشان را جمع و جور کردند. ولی بنده سه ساعت مشغول بودم. بعد هم جا کم آوردم و جعبه‌ی اضافه خواستم. یکی‌ از مذکرین نام‌برده آمد سوال کرد که چرا آن‌قدر طول می‌دهم و کمک می‌خواهم یا نه. در جعبه‌ام را باز کردم و ماژیک‌های رنگی، خودکارهای رنگی، عروسک‌های افسرده، عروسک‌های خوشحال، کارت های  تبریک‌، سه عدد بامبو، ده رنگ “پست‌ایت”، کاغذ یاداشت‌های مصور، جوراب‌های یدکی، سوهان ناخن، لاک، ناخن‌گیر، لکه‌گیر لباس، استون، صابون ضدعفونی، بسته‌های قهوه و چای، جعبه‌ی فلزی مخصوص نگه‌داشتن شکلات و آب نبات، بسته‌ی ویتامین د، قرص‌های مسکن، موچین، کرم دست، مرطوب کننده‌ی صورت، اسپری تمیز کننده‌ی میز و باقی مخلفاتی را که یادم نیست نشانش دادم. بقیه را با هیجان صدا کرد که “بیایید وسایل دخترانه تماشا کنیم!!!” .
خودمانیم. زندگی مردها یک وقت‌هایی به‌نظرم کسل کننده می‌آید. حالا سوهان ناخن و لاک و…هیچ، ولی آخر چه‌طوری بدون ماژیک رنگی، می‌شود چیز خواند؟
جین وبستر یک جایی گفته بود که خوشحال است که زن است، چون می‌تواند هم‌زمان در مورد متوازی‌الاضلاع، افلاطون و تورلباس نظر بدهد. امروز موقعی که وسایلم را دور و برم می‌چیدم، خوشحال بودم که زنم و دور و برم زرد و بنفش و سرخابی است.

بی‌بی جان

چهارشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۷

مامان همیشه می‌گفت مادربزرگش که صدایش می‌کردند «بی‌بی‌جان»، همین که روضه خوان می‌آمد بالای منبر و می‌گفت«بسم الله…» با صدای بلند شروع می‌کرد به گریه کردن. پیرو بی‌بی‌جان بقیه‌ی زن‌های جمع هم می‌زدند زیر گریه و خلاصه هیچ‌کسی به روضه گوش نمی‌داد، به قول معروف دل به روضه نمی‌دادند. از قرار همه‌جا رسم روضه همین بوده. هر چند وقت یک‌بار ملت دور هم جمع می‌شدند و گریه‌ای می‌کردند و به قول خودشان جگرشان را جلا می‌دادند!!!
من مدام می‌شنوم که قدیمی‌ها افسردگی نمی‌دانستند چیست و این مد جدید است. جدای آن‌که قدیمی‌ها گرفتارتر و لابد خسته‌تر از آن بوده‌اند که وقت دپ زدن داشته باشند، این مدل گریه کردن توی مجالس و جلوی ضریح و… هم بدون شک موثر بوده و یک جور روان‌درمانی سنتی محسوب می‌شده.
همه‌ی این‌ها چرا به فکرم رسیده؟ تازه‌گی متوجه شدم که توانایی گریه کردن را از دست داده‌ام. از بس که به خودم گفته‌ام باید محکم باشم و وا ندهم، بغض و اشک رفته پی کارش!! به قول آیدا حتی تمرکز هم می‌کنیم برای گریه کردن و باز اشکمان در نمی‌آید. گاهی حسرت بی‌بی‌جان را می‌خورم که بی‌تمرکز بغضش می‌ترکید !

Tehran Has No More Pomegranates

چهارشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۷

۰۸۴۵۱۹.jpg

بعد از دو سال و نیم، دیشب دلتنگ تهران شدم.

برسد به دست بیست و دو سالگی

دوشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۷

خوب است که گذرت به این‌جا نمی‌افتد و اصلن وبلاگ نمی‌دانی چه جور چیزی است. چون آن وقت نوشتن سخت می‌شد. آن هم برای من که مدت‌هاست از نوشتن برای مخاطب خاص احتراز کرده‌ام.

با این حال می‌نویسم که ثبت شود شنیدن صدایت بعد از این همه سال، بهترین اتفاق امروز بود. انگار همین جا نشسته بودی روبروی من و با دقت سوال می‌کردی:« اصل حالت چطوره؟» و من اطمینان داشتم که دانستن اصل حال من برای سوال کننده مهم است!

اعتراف می‌کنم که باز من را به تعجب انداختی، با گفتن از دخترکت، با پیش شماره ات و با مهربانی‌ات که هنوز پابرجاست. درست عین همان روزی که گفتی: «زیارت عاشورا را هم حفظم. بخوانم؟» و من عین برق‌گرفته‌ها نگاهت کردم. چند سال پیش بود؟ ده سال؟

نمی‌دانم چه‌قدر عوض شده‌ای. نمی دانم چشم هایت هنوز آن برق سابق را دارند یا نه. نمی دانم هنوز هم بعد از چند دقیقه سکوت، ناگهان زیر آواز می‌زنی یا نه. ….اما یک چیز را می‌دانم که خودم هیچ آن آدم سابق نیستم. خیلی عوض شده‌ام. می توانم اطمینان بدهم که حالا دیگر بیشتر وقت‌ها اصل حالم خوب است، بعد از آن همه روزهای سخت و طولانی که گذراندم. همان روزهایی که امروز گفتی گاهی دلتنگ‌شان می شوی.

و… ملالی نیست جز آن که دیگر بیست و دو ساله نمی‌شویم. همین.

امضا: اون دختره که از شاپره…..

جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷

بدینوسیله حمایت خودم را از حرکت جاری خانم‌‌های روایت‌گر وتحلیل‌گر سکصی- فمینیستی اعلام می‌کنم که بر همگان معلوم شود صاحب این وبلاگ لال نمی‌باشد، خودش را هم به آن  راه نمی‌زند. فقط معلومات کافی برای اظهار نظر مفصل و جرات کافی برای ابراز وجود ندارد. ضمنن از سکوت برادران عزیز هم بسیار متعجبم. آیا مطلب زنانه قلمداد می‌شود؟ یا شما هم مثل من از مشکل کمبود جرات رنج می‌برید؟

پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۷

یک صحنه‌‌ی تکراری:

می‌رسم خانه. خوشحالم. خوشحال و گاهی هم کمی مست. نگاه می‌کنم. همه جای خانه به هم ریخته است. لباس‌هایی که قبل از رفتن امتحان کرده‌ام روی کاناپه افتاده‌اند. لنگه‌ کفشی که در آخرین لحظه از پوشیدنش پشیمان شده‌ام پرت شده وسط اتاق. ظرف‌های نشسته توی آشپزخانه روی هم تلنبار شده‌اند. همه‌ی به هم‌ریختگی‌ها را نگاه می‌کنم و با خونسردی سوت می‌زنم. بعد تصمیم می گیرم موزیک بگذارم و در حال گوش کردن به موزیک همه جا را مرتب کنم. موزیک را بلند می‌کنم و می روم توی آشپرخانه و شروع می‌کنم به شستن. موزیک خوبی است. قر دارد. ظرف ها را بی‌خیال می‌شوم، شیر آب را می بندم، دستکش‌ها را از دستم بیرون می‌آورم و می‌آیم  برای خودم می‌رقصم. بعد از ده دقیقه  خسته می‌شوم و خوابم می‌گیرد. به صدایی که توی سرم می‌گوید : «خانه باید مرتب باشد»، می‌گویم: «خفه شو». بعد با نوک پا لباس‌ها را از سر راهم می‌‌زنم کنار، خودم را پرت می‌کنم  روی تخت و راحت  تا خود صبح می‌خوابم.

 باور کنید یا نه،  این صحنه‌ی دلخواه و دوست داشتنی من از زندگی‌ام است.

همه‌‌چیز را یک وقت دیگر مرتب می‌کنم. بعد، یعنی هر زمانی که حال کنم خانه مرتب باشد یا مرتب دیده شود. بایدی وجود ندارد.«باید»، وقتی که در قید زمان و مکان محدود ‌شود، چه از طرف خودم، چه از طرف دیگری،درست مثل یک بیماری مرموز عمل می‌کند. مرا می‌کشد!