<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	>

<channel>
	<title>سایه</title>
	<atom:link href="http://sayeh.nevesht.org/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://sayeh.nevesht.org</link>
	<description></description>
	<pubDate>Fri, 04 Jul 2008 04:43:59 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.5.1</generator>
	<language>en</language>
			<item>
		<title>Addicted to events!</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/839</link>
		<comments>http://sayeh.nevesht.org/archives/839#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 04 Jul 2008 04:32:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[من و کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=839</guid>
		<description><![CDATA[یک روزهایی که پیاده از سر کار برمی‌گردم خانه، تقریبن غیر ممکن است به هیچ آشنایی برنخورم. چنین برخورهایی در تهران خیلی کم پیش می‌آمد. نتیجه می‌گیریم که یک تورنتو است و یک تابستان کوتاه و یک مرکز شهر پرماجرا که همه‌ی مناسبت‌ها و رویدادها به صورت فشرده از نظر زمان و مکان در آن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یک روزهایی که پیاده از سر کار برمی‌گردم خانه، تقریبن غیر ممکن است به هیچ آشنایی برنخورم. چنین برخورهایی در تهران خیلی کم پیش می‌آمد. نتیجه می‌گیریم که یک تورنتو است و یک تابستان کوتاه و یک مرکز شهر پرماجرا که همه‌ی مناسبت‌ها و رویدادها به صورت فشرده از نظر زمان و مکان در آن خلاصه می‌شود و بنابراین احتمال این که در یک زمان و مکان خاص، تعداد زیادی دوست و رفیق شیفته‌ی اتفاق در این محدوده جا شوند، بسیار زیاد است.</p>
<p>همه‌ی این مقدمه‌چینی‌ها برای این بود که بگویم دیروز که برمی‌گشتم خانه، دوست عکاسم را دیدم که از غذا خوردن ملت در ارتفاع ۵۰ متری زمین عکس می‌گرفت. ازش سراغ آن یکی رفیقمان را گرفتم، گفت همین دور و برهاست یا بوده و رفته. آن موقع پیدایش نکردم، الان دیدم که بله، بوده و عکس گرفته و <a href="http://wvs.topleftpixel.com/08/07/03/">عکس‌ها</a> را آپلودکرده. گفتم یک لینکی بدهم، یک فحشی بخورم که چه‌قدر بی‌عار و بی‌درد.<br />
البته می دانم که سام جوانروح خودش به اندازه ی کافی ویزیتور دارد. خواستم به این وسیله یک پزی داده باشم که تورنتو جای باحالی است و من هم با سام رفاقت دارم. از ارتفاع هم نمی ترسم و خیلی خوشحال می شوم که دفعه ی دیگر من مهمان امکس باشم و با جرثقیل بروم آن بالا غذا بخورم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayeh.nevesht.org/archives/839/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>پراکنده از همین چند متر دور و بر&#8230;</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/838</link>
		<comments>http://sayeh.nevesht.org/archives/838#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 02 Jul 2008 17:30:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[نوشته های روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=838</guid>
		<description><![CDATA[۱- ویکتور گیر داده که &#8220;پرابلم آو اگ اند چیکن&#8221; رو به فارسی چه جوری تلفظ می‌کنند. می‌گه می‌خوام به همسایه‌ی ایرونیم بگم. بهش می‌گم تو نمی‌تونی تلفظش کنی. می‌گه چرا. می‌تونم. من همه چی رو می‌تونم تلفظ کنم. می‌گم برو بهش بگو قضیه‌ی مرغ و تخم‌مرغ. از همون ق اول شروع می‌کنه به من [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right">۱- ویکتور گیر داده که &#8220;پرابلم آو اگ اند چیکن&#8221; رو به فارسی چه جوری تلفظ می‌کنند. می‌گه می‌خوام به همسایه‌ی ایرونیم بگم. بهش می‌گم تو نمی‌تونی تلفظش کنی. می‌<em>گه چرا. می‌تونم. من همه چی رو می‌تونم تلفظ</em> کنم. می‌گم برو بهش بگو<em> قضیه‌ی مرغ و تخم‌مر</em>غ. از همون ق اول شروع می‌کنه به من من کردن. می‌گم خوب بگو حکایت مرغ و تخم‌مرغ ، به مرغ که می‌رسه جا می‌زنه.<br />
بعد از نیم‌ساعت سر و کله زدن بالاخره قرار شد بره بگه حکایت چیکن و تخمش.</p>
<p>۲- سه تا همکار مسلمون دارم که تو مهمونی‌های شرکت مشروب نمی‌خورن، به گوشت خوک هم لب نمی‌زنن، ولی دوست‌دختر دارن. احتمالن این مورد آخر قابل چشم‌پوشی نبوده.</p>
<p>۳- یک سالی که تو این کمپانی کار کردم به این نتیجه رسیدم که  با مهاجرهای اروپایی- خاورمیانه‌ای و با لاتین‌ها می‌شه راحت‌تر ارتباط برقرار کرد. همیشه می‌شه راجع به فوتبال و رقص و سیاست و غذا و عشق و حال و&#8230; صد ساعت باهاشون پرچونگی کرد. حوصله‌ی اون همکارایی رو ندارم که  راجع به هاکی،رژیم غذایی، سرطان و یا مدیریت مالی حرف می‌زنن. به آدم استرس مریضی و بی‌پولی می دن.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayeh.nevesht.org/archives/838/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>Celebrate being a woman</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/837</link>
		<comments>http://sayeh.nevesht.org/archives/837#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 17:48:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[دغدغه های زنانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=837</guid>
		<description><![CDATA[این پست  در واقع انتشار ایمیل‌هایی است که بین ایکس و ایگرگ رد و بدل شده و من هم ناظر ساکت بوده‌ام . چند روز پیش من و ایگرگ به این نتیجه رسیدیم که در این مقوله‌ی خاص نیازمند  نظرات بقیه هم هستیم. همین شد که   این دو تا ایمیل از این‌جا سر درآورد.
محض اطلاع: [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این پست  در واقع انتشار ایمیل‌هایی است که بین ایکس و ایگرگ رد و بدل شده و من هم ناظر ساکت بوده‌ام . چند روز پیش من و ایگرگ به این نتیجه رسیدیم که در این مقوله‌ی خاص نیازمند  نظرات بقیه هم هستیم. همین شد که   این دو تا ایمیل از این‌جا سر درآورد.</p>
<p>محض اطلاع: ایکس و ایگرگ هر دو زن هستند و مهندس و شاغل تمام وقت و ساکن کانادا.</p>
<p>ایمیل ایکس:<br />
بچه‌ها، من دچار تناقض شخصیتی شدم. بی شوخی &#8230;. بعضی از این تناقض‌ها رو جنسی می‌بینم که حتمن غلطه. سر  کار هم بار جنسیتی مخفی داره اذیتم می‌کنه. این که رییسم  با خانوم‌ها در مورد گل و بلبل و مانیکور حرف می‌زنه و با آقایون راجع به جنگ عراق&#8230; و هر چی سعی می‌کنی بحث رو بکشی به جنگ، از دستت در می‌ره&#8230;یا همون‌جوری نگاهم می‌کنه که وقتی بچه بودم و راجع به فلسطین نظر می‌دادم، بابام نگاهم می‌کرد:&#8221; الهی&#8230;جیگرتو&#8230;عروسک باهوش&#8221;&#8230;گمانم به کمک احتیاج دارم.</p>
<p> <br />
ایمیل ایگرگ:<br />
یه ضرب‌المثلی هست که می‌گه &#8220;این میز نیست که به آدم قدرت می‌ده، آدمه که به میز قدرت می‌ده&#8221; مثال: تا وقتی که رفسنجانی رییس‌ مجلس بود، همه می‌گفتن تو ایران قدرت دست مجلسه. حالا که رییس تشخیص مصلحته می‌گن قدرت دست تشخیص مصلحته. یعنی اگر رفسنجانی پیش‌نماز مسجد دارقورآباد هم بشه، قدرت می‌ره دارقوزآباد.<br />
من این مثال رو تعمیم می‌دم به زن و مرد. اگر همین امروز دکمه‌ی جهان رو بزنیم و جای همه چیز عوض بشه، مردا صورتی بپوشن و زن‌ها آبی، مردها در مورد مانیکور حرف بزنن و زن‌ها در مورد جنگ عراق، بعد از یه مدتی به نظر می‌یاد که صورتی رنگ قویه و مانیکور مهم‌ترین مسیله جهانه. چون اصل موضوع اعتماد به نفس اون آدمی هست که صورتی پوشیده و داره در مورد مانیکور نظر می‌ده&#8230;</p>
<p>دور و برتو نگاه کن..مردایی که آشپزی می‌کنند یه جوری در مورد باربیکیو کردن حرف می‌زنند که همه تحت تاثیر قرار می‌گیرن و می‌گن:&#8221;بیا و ببین اصغر چه باربیکیویی درست می کنه.&#8221; ولی تو اگه ۱۷ تا خورشت هم جا بندازی، کار مهمی نکردی. این تقصیر من و توست که می‌گیم&#8221; فلانی از اون قورمه سبزی‌پز هاست&#8221;<br />
مامان من برای ده نفر عروسی گرفت. ۲۰۰ نفرو غذا داد، همه‌ی غذاها خوشمزه بودند، همه به موقع سرو شدند، هیچ‌کدوم نسوخت. نه خودش، نه بقیه یه بار هم اینو نگفتن. بابام یه کولر تعمیر می‌کرد، همه فکر می‌کردند آپولو هوا کرده.<br />
ما باید خودمون دیدمون رو به کارامون و حرفامون عوض کنیم. ما باید خودمون یاد بگیریم که چیزهایی که زنونه هستن یا به زن‌ها نسبت می‌دن، لزومن چیزهای بد و سطحی نیستند.<br />
کی گفته که حرف زدن در مورد جنگ عراق مهمه، ولی حرف زدن در مورد گل و بلبل و مانیکور چیزهای سطحی و پیش‌پاافتاده است؟ تازه اگر درست نگاه کنی، می‌بینی که مانیکور و گل و بلبل چیزهایی واقعی و به دردبخوری هستند، ولی صد ساعت هم که در مورد جنگ عراق حرف بزنی، نه کاری در موردش می‌تونی بکنی، نه به درد زندگیت می‌خوره.<br />
ما خودمون یه کاری کردیم که رومون نمی‌شه بگیم آشپزی یا گلدوزی یا خیاطی دوست داریم. حالا گلدوزی چه فرقی با نجاری داره، خدا می‌دونه. من اگه ده دست لباس بدوزم، به کسی نمی‌گم. ولی یه میز آیکیا رو که پیچش رو سفت می‌کنم، انگار شق‌القمر کردم.<br />
یه دختری تو شرکت ماست که حامله است. هر روز در مورد حاملگیش خیلی راحت حرف می‌زنه و به رییسمون می‌گه از وقتی حامله شده، دو تا صبحونه می‌خوره و دایم گرمشه و&#8230;حالا اگه من حامله بودم، تا نه ماهگی به کسی نمی‌گفتم. می‌گفتم بالش قورت دادم.<br />
تازگی‌ها اینو فهمیدم که من خودم شرمنده هستم که زن هستم. این منم که به قول این کانادایی‌ها نمی‌تونم زن بودنم رو سلبریت کنم&#8230;.</p>
<p><a href="http://www.thoughts.blogfa.com/post-147.aspx" target="_blank">نوشته ی انار</a></p>
<p><a href="http://www.thoughts.blogfa.com/post-147.aspx" target="_blank"></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayeh.nevesht.org/archives/837/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/835</link>
		<comments>http://sayeh.nevesht.org/archives/835#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 19 Jun 2008 19:24:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[نوشته های روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=835</guid>
		<description><![CDATA[نبودم، نه فیزیکی نه معنوی. این طرف و آن طرف بودم، حساب کتاب می‌کردم که من چه‌قدر شبیه نوشته‌هایم هستم و چه‌قدر &#8220;کتی&#8221; هستم. ترسیده بودم مبادا یک روزی برسد که وبلاگم از من پررنگ‌تر بشود و کتی دنیای بیرون زور بزند که خودش را شبیه سایه‌ی توی وبلاگ کند. می ترسیدم که این دو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نبودم، نه فیزیکی نه معنوی. این طرف و آن طرف بودم، حساب کتاب می‌کردم که من چه‌قدر شبیه نوشته‌هایم هستم و چه‌قدر &#8220;کتی&#8221; هستم. ترسیده بودم مبادا یک روزی برسد که وبلاگم از من پررنگ‌تر بشود و <strong>کتی</strong> دنیای بیرون زور بزند که خودش را شبیه <strong>سایه‌</strong>ی توی وبلاگ کند. می ترسیدم که این دو تا از هم فاصله گرفته باشند و یک آدم دیگر این‌جا نفس بکشد که من کمتر یا بیشتر دوستش داشته باشم. رفتم این‌طرف و آن‌طرف&#8230; بیرون از شهر&#8230; بیرون از کشور&#8230; حوالی شیطان بزرگ &#8230;<br />
برگشتم و آفلاین گرفتم که فیلتری. برای اولین بار گفتم : &#8220;به درک!!&#8221; از آن روزها گذشته که فیلتر شدن اتفاق مهمی بود. مردم همه گوگل ریدر دارند و اگر دلشان بخواهد تو را بخوانند، می‌خوانند. ما هم از سه سال پیش خودمان را مسخره کردیم و نوشتیم فیل تر که فیلتر نشویم. برای کمیته‌ی سه نفره‌ یا همان عمو فیلتر چی نامه نوشتیم که ما نه سیاسی و نه سکسی می‌نویسیم. نکنید شما را به خدا.  نشد. دو سه باری هم آدرس عوض کردیم. زمان گذشت تا فهمیدیم تا از جوجه و چهچهه و باغچه ننویسیم &#8220;زن مورد پسند جمهوری اسلامی&#8221; نیستیم. خلاصه که گور بابای فیلتر. اصلن به قول مسیح علی‌نٓژاد &#8220;شلیک کن برادر&#8221;  از این به بعد ماهیچ ، ما نگاه!<br />
حالا هم ،کم و زیاد، هستم و نیستم. حواسم هست که خیلی چیزها را نباید جدی بگیرم، یکیش همین وبلاگ&#8230;.حواسم هست خیلی آدم‌ها و خیلی حرف‌ها و خیلی کامنت ها را نباید جدی بگیرم&#8230;حواسم هست که نوشتن را همیشه باید جدی بگیرم&#8230;آدمیزاد همیشه باید حواسش جمع باشد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayeh.nevesht.org/archives/835/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/828</link>
		<comments>http://sayeh.nevesht.org/archives/828#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 15 May 2008 03:36:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[وبلاگستان چه خبر؟]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/828</guid>
		<description><![CDATA[پروژه ی هفت
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><span style="font-size: medium"><a href="http://shahrzad.blogspot.com/2008/05/7.html">پروژه ی هفت</a></span></strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayeh.nevesht.org/archives/828/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>برش</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/827</link>
		<comments>http://sayeh.nevesht.org/archives/827#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 15 May 2008 01:56:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[من و کانادا]]></category>

		<category><![CDATA[نوشته های روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/827</guid>
		<description><![CDATA[تقریبن یک سالی می‌شود که صبح‌ها راس ساعت هشت و نیم صبح از ایستگاه دم خانه ام سوار مترو می‌شوم و بیست و پنج دقیقه بعد جلوی محل کارم پیاده می شوم.
کم و بیش قیافه‌ها و رفتار مسافرها برایم آشناست. آنهایی که لپ‌تاپ و ساک ورزشی‌شان را به زور حمل می‌کنند، آنهایی که قهوه به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right">تقریبن یک سالی می‌شود که صبح‌ها راس ساعت هشت و نیم صبح از ایستگاه دم خانه ام سوار مترو می‌شوم و بیست و پنج دقیقه بعد جلوی محل کارم پیاده می شوم.</p>
<p style="text-align: right">کم و بیش قیافه‌ها و رفتار مسافرها برایم آشناست. آنهایی که لپ‌تاپ و ساک ورزشی‌شان را به زور حمل می‌کنند، آنهایی که قهوه به دست وارد می‌شوند، آنهایی که اصرار دارند در حالت ایستاده کتاب‌های کلفت یا روزنامه‌ی صبح بخوانند، آنهایی که صدای موزیک‌ آی‌پادشان توی واگن می‌پیچد، آنهایی که به محض نشستن شروع به چرت زدن می‌کنند&#8230;. روزهایی که خودم درگیر هیچ کدام از کارهای بالا نیستم، یواشکی می‌روم توی کوک مردم. بیشتر این‌ها کارمند یا محصل هستند و الگوی رفتاری یکسانی دارند، در نگاهشان بیشتر آرامش دیده می‌شود تا استرس.برایم جالب است که این مسافرها هر کدام دنیای خودشان را دارند و در عین حال برای یک مدت کوتاه هم مسیرند.</p>
<p style="text-align: right">امروز متوجه‌ی یک زوج شدم که روبرویم نشسته بودند. زن دستش را حلقه کرده بود دور بازوی مرد و حرف می‌زد، یا یک صدای آرام و محزون و یکنواخت، یک‌ریز، انگار که رادیو روشن کرده باشی. مرد خواب بود، یک‌بار هم ندیدم که لای چشم‌هایش را باز کند یا سری به علامت تایید تکان دهد. کاملن خواب بود. زن گاهی به مرد نگاه می‌کرد که چشم‌هایش بسته است، ولی اهمیتی نمی‌داد و همچنان به حرف زدنش ادامه می‌داد&#8230;بعد زن بلند شد که پیاده شود، مرد را بوسید و رفت، دور که شد، مرد چشم‌هایش را باز کرد.</p>
<p style="text-align: right">نمی‌دانم اسمش را چه بگذارم. برش خیلی کسالت باری از یک زندگی یا یک رابطه&#8230;<br />
مضحک است، ولی همه‌ی روز به فکر مرد بودم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayeh.nevesht.org/archives/827/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>&#8230;</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/826</link>
		<comments>http://sayeh.nevesht.org/archives/826#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 14 May 2008 20:18:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[نوشته های روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/826</guid>
		<description><![CDATA[از قرار معلوم یک زمین‌شناس چینی در مورد روز و محل وقوع زلزله به دولت چین هشدار داده بوده، ولی دولت به خاطر جلوگیری از بحران، پیش بینی را جدی نگرفته. ظاهرن بار دوم است که به پیش‌بینی صحیح این متخصص اهمیت نداده‌اند. بار اول زلزله‌ی سال ۱۹۷۶ بوده و طرف بعد از پیش‌بینی شغلش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از قرار معلوم یک زمین‌شناس چینی در مورد روز و محل وقوع زلزله به دولت چین هشدار داده بوده، ولی دولت به خاطر جلوگیری از بحران، پیش بینی را جدی نگرفته. ظاهرن بار دوم است که به پیش‌بینی صحیح این متخصص اهمیت نداده‌اند. بار اول زلزله‌ی سال ۱۹۷۶ بوده و طرف بعد از پیش‌بینی شغلش را از دست داده.<br />
همکار چینی من که حامل خبر مربوطه است، از صبح دارد به طرز ملایمی از دولت چین انتقاد می‌کند. فحش نمی‌دهد، عصبانی هم نیست، انتقاد می‌کند. برای من جالب است که دیکتاتوری با این ملت چه کرده است. هزاران کیلومتر آن‌طرف‌تر هم که باشند، جرات عصبانی شدن و اعتراض کردن ندارند. هی قورت می‌دهند. هی لبخند بی‌معنی می زنند. باز دم ملت خودمان گرم که بلدند اعتراض کنند!!</p>
<p><a href="http://sohnews.com/2008/05/14/breaking-news-experts-predicted-the-sichuan-earthquakes-the-brief-was-sent-to-officials/">لینک مربوطه</a></p>
<p>پس نوشت: بنده هیچ اطلاع خاصی در این مورد ندارم. اصلن شاید دانشمند مربوطه صد تا پیش‌بینی غلط هم داشته و با توجه به سوابقش جدی گرفته نشده.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayeh.nevesht.org/archives/826/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/825</link>
		<comments>http://sayeh.nevesht.org/archives/825#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 May 2008 02:40:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[نوشته های روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/825</guid>
		<description><![CDATA[اعتراف می‌کنم که بعضی شب‌ها عاشقانه‌های چند‌خطی می‌نویسم و بعد سیوشان می‌کنم و هیچ‌وقت پابلیش کردن‌شان از ذهنم هم نمی‌گذرد. الان که دارم نگاهشان می‌کنم، خوش‌حالم که نویسنده‌شان من بوده‌ام.
اعتراف می‌کنم که بعضی روزها نوشته‌های خیلی عصبانی می‌نویسم و حتی سیو هم نمی‌کنم. همین که می‌نویسم‌شان، عصبانیت می‌رود. .
از هیچ‌کدامشان نمی‌ترسم، نه از عشق زیاد، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اعتراف می‌کنم که بعضی شب‌ها عاشقانه‌های چند‌خطی می‌نویسم و بعد سیوشان می‌کنم و هیچ‌وقت پابلیش کردن‌شان از ذهنم هم نمی‌گذرد. الان که دارم نگاهشان می‌کنم، خوش‌حالم که نویسنده‌شان من بوده‌ام.<br />
اعتراف می‌کنم که بعضی روزها نوشته‌های خیلی عصبانی می‌نویسم و حتی سیو هم نمی‌کنم. همین که می‌نویسم‌شان، عصبانیت می‌رود. .<br />
از هیچ‌کدامشان نمی‌ترسم، نه از عشق زیاد، نه از عصبانیت زیاد، اما از احساسات یکنواخت و معمولی که دچار هیچ هیجان و تکانی نشود، چرا، می‌ترسم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayeh.nevesht.org/archives/825/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>Don’t think twice, it’s all right</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/824</link>
		<comments>http://sayeh.nevesht.org/archives/824#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 07 May 2008 14:30:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[وبلاگستان چه خبر؟]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/824</guid>
		<description><![CDATA[آدم‌ها خیال می‌کنند دوام نمی‌آورند، جان سالم به در نمی‌برند، نه این بار، نه از این یکی. اما دوام می‌آوریم، همه، هر بار. دوام آوردن کار سختی نیست. فقط باید یاد بگیری که از دلخوشی‌ها و سرخوشی‌های کوچکت، آب‌نبات‌های ترش و شیرین بسازی و تمام روز مزه‌مزه‌شان کنی. باید یاد بگیری با سنگ‌فرش پیاده‌روی ولی‌عصر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://snapsh0t.wordpress.com/2008/05/01/dont-think-twice-it%e2%80%99s-all-right/">آدم‌ها خیال می‌کنند دوام نمی‌آورند، جان سالم به در نمی‌برند، نه این بار، نه از این یکی. اما دوام می‌آوریم، همه، هر بار. دوام آوردن کار سختی نیست. فقط باید یاد بگیری که از دلخوشی‌ها و سرخوشی‌های کوچکت، آب‌نبات‌های ترش و شیرین بسازی و تمام روز مزه‌مزه‌شان کنی. باید یاد بگیری با سنگ‌فرش پیاده‌روی ولی‌عصر بازی کنی. باید یاد بگیری برای بچه‌های توی خیابان شکلک در بیاوری. باید بلد باشی ریتم قدم‌ زدنت را با آهنگی که می‌شنوی یکی کنی. باید یاد بگیری آواز بخوانی، آوازهای کوچولوی چرند&#8230;&#8230;&#8230;.</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayeh.nevesht.org/archives/824/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/823</link>
		<comments>http://sayeh.nevesht.org/archives/823#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 May 2008 14:12:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[نوشته های روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/823</guid>
		<description><![CDATA[
شما می‌تونید تمرین کنید که به هیچی فکر نکنید؟ یعنی ذهنتون رو کاملن خالی کنید؟ خیلی کار سختیه، ولی شدنیه. موزیک گوش دادن هم به عنوان ابزار کمکی موثره البته.
پی نوشت: در همین راستا این موزیک رو  گوش بدید، شاید به سلیقه تون بخوره و مشتری بشید.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="center"><a href="http://sayeh.nevesht.org/files/2008/05/bahman1.jpg" title="bahman۱.jpg"><img src="http://sayeh.nevesht.org/files/2008/05/bahman1.jpg" alt="bahman۱.jpg" /></a></p>
<p align="right">شما می‌تونید تمرین کنید که به هیچی فکر نکنید؟ یعنی ذهنتون رو کاملن خالی کنید؟ خیلی کار سختیه، ولی شدنیه. موزیک گوش دادن هم به عنوان ابزار کمکی موثره البته.</p>
<p align="right">پی نوشت: در همین راستا <a href="http://www.artbeatgroup.com/cds.html">این موزیک</a> رو  گوش بدید، شاید به سلیقه تون بخوره و مشتری بشید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayeh.nevesht.org/archives/823/feed</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>
