بایگانی برای ماه فروردین, ۱۳۸۸

حال کثافت خوب…

دوشنبه, فروردین ۱۰م, ۱۳۸۸

الان داشتم به پیغام‌های تلفنی‌ام گوش می‌دادم که پاک‌کردنی‌ها را پاک کنم بروند و فضا نگیرند.
رسیدم به این پیغام که مال عصر چهارشنبه بود یا سه‌شنبه..هر روزی که بود، احتمالن بارانی بوده:
– کاش گوشیو بر می‌داشتی..هوا یه جوریه که من دلم تنگ شده…یعنی دلم برای حالی که پارسال همین موقع داشتم، تنگ شده… یادته عاشق [...]

جمعه, فروردین ۷م, ۱۳۸۸

ادبیات جدا از آن که نیاز ما را به تداوم بخشیدن به زبان و فرهنگ برآورده می‌کند، کارکردی بسیار مهم‌تر در پیشرفت انسان دارد و آن این‌که در اغلب موارد بی ‌آن‌که تعمدی در کار باشد ، به ما یادآوری می‌کند که این دنیا، دنیای بدی است و آنان که خلاف این را وانمود می‌کنند، [...]

این باشد به جای بهارانه

دوشنبه, فروردین ۳م, ۱۳۸۸

از ده یازده سال پیش یاد گرفته‌ام که به رفتن آدم‌ها، به دیگر نبودن‌شان عادت کنم. از همان موقع‌ها تمرین کرده‌ام که زندگی‌ام را چنان پر کنم که جای آدم‌ها خالی نماند. یاد گرفته‌ام که نگاه پرحسرت به دور و برم نیندازم و آه نکشم و نگویم جای فلانی خالی. چون نیست. جای کسی خالی [...]

سه شنبه, اسفند ۲۷م, ۱۳۸۷

لیچارهایی که مادرمان به ما آموخت…

پنجشنبه, اسفند ۲۲م, ۱۳۸۷

۱-زندگی شوخی شوخی دارد به من سنگ می‌زند، من جدی جدی بعضی روزها می‌میرم.
۲- یک جا عکس نون نخودچی دیدم. از صبح تا حالا دارم بهش فکر می‌کنم. لطفن هر کس رفت خرید نوروزی یک سوت بزند، من هم همراه شوم.
۳- یعنی دنیای من همه‌ی این هشت سال یک جور زشتی خالی می‌شد، اگر این [...]

ماجرای عجیب سگی در شب

چهارشنبه, اسفند ۲۱م, ۱۳۸۷

من هی می‌خواهم راجع به این کتاب بنویسم و یادم می رود. شکر خدا که عکسش را هم نمی‌توانم آپلود کنم، بس که این وبلاگ من توانایی ویژه دارد لامصب!
من خیلی این کتاب را دوست داشتم، شاید بیشتر به خاطر نوع روایت داستان که بر اساس منطق ویژه‌ای است که راوی با آن زندگی [...]

سه شنبه, اسفند ۲۰م, ۱۳۸۷

من دارم همین‌طور یک نفس نوشته‌ی روز زن از این ور و آن ورمی‌خوانم. دارم فکر می‌کنم چند وقت است که به هیچ مناسبتی هیچ چیزی ننوشته‌ام؟ از کی این‌قدر درگیر خودم و دنیای کوچک اطرافم شدم؟ یک جور زوال است که آدم حساسیت‌های اجتماعی‌اش را از دست می‌دهد.نه؟ اوائل می‌خواستم به خودم مرخصی بدهم. [...]

چهارشنبه, اسفند ۱۴م, ۱۳۸۷

دارم فکر می کنم به… آن چهل و هشت ساعت جادویی که حتی ایمیلهایم را چک نکردم. چیزی از دنیا نمی خواستم.

دوشنبه, اسفند ۱۲م, ۱۳۸۷

دو سال از هر پنجاه سال هم به نفع پول‌های توی متکا!…