چهارشنبه, شهریور ۶م, ۱۳۸۷
بعدها آدمها به من گفتند که در حضور تو مینشستم روی لبهی مبل، پریشان و مضطرب، یعنی حتی راحتی خیالی در حد تکیه دادن در کار نبوده، چه برسد به شر و ور بافتن و خندیدن و خنداندن…لابد گاهی نظریات موقر روشنفکرانه ابراز می کرده ام، با گوشهی چشمی به تو…
هنوز به این فکر می [...]
