بایگانی برای ماه مرداد, ۱۳۸۷

سه شنبه, مرداد ۸م, ۱۳۸۷

مرد داشت زن را می‌بوسید. زیر هرم آفتاب ، وسط خیابان. یک دفعه دیدم که صورتم پر شده از دانه های عرق. نه، به خاطر گرما نبود. مرد به نظرم آشنا آمده بود. تکان خوردم. یک چیزی توی دلم ریخت پایین، به خودم گفتم: هی، دختر…. همین جوریهاست که یک دفعه، یک روز، معلوم خواهد [...]

رقصی چنین

دوشنبه, مرداد ۷م, ۱۳۸۷

هر کاری می‌کنم نمی‌توانم لوگوی رقص آیدا* و بقیه رقصنده ها را بگذارم این‌جا (محمود جان، من هیچ منظور خاصی ندارم)
دیروز رفتم نشستم پای صحبت‌های فرزانه کابلی. خوش به حالش که این قدر کارش با عشق آمیخته است… جمله اش از خاطرم نمی رود:”من، عاشقانه می‌رقصم. با تمام سلول‌هام…”
 توصیه می‌کنم که اکر تورنتو با مونترال یا اتاوا هستید [...]

دوشنبه, تیر ۳۱م, ۱۳۸۷

روز جمعه دیدم که منم و یک خروار کار نکرده و بی‌خوابی و بی‌حوصلگی.  ایمیل زدم به شرکت که مریضم و ماندم خانه که برسم خرید کنم و  تمیزکاری کنم و مهم‌تر از همه به میزان کافی بخوابم!
امروز که برگشتم سر کار، از صبح تا حالا دو نفر آمده‌اند و شکایت کرده‌اند که از من [...]

گوشه‌ی دلم

دوشنبه, تیر ۳۱م, ۱۳۸۷

بعضی کلمه‌ها، آدم را غصه می‌دهند که چرا خودش اول از همه نگفته‌شان. مثل این “گوشه‌ی دلم” که اسد، توی فیلم پری گفت به آن بچه‌هه‌ی توی مغازه.
چهار پنج روز پیش این دو تا جمله را خواندم و یاد فیلم پری افتادم و لحن شکیبایی. یک چند باری با خودم گفتم “گوشه‌ی دلم” . دلم [...]

سه شنبه, تیر ۲۵م, ۱۳۸۷

سه شنبه, تیر ۲۵م, ۱۳۸۷

نامه‌ی رسیده – به تاریخ تابستان ۲۰۰۸ – تورنتو:
چند روز پیش رفته بودم ناخن‌هامو درست کنم. دختری که داشت روی ناخن من کار می‌کرد، موقع کار سعی می‌کرد یه موضوعی برای حرف زدن پیدا کنه و به قول اینوریا اسمال تاک کنه!
من نمی‌تونستم نگاهمو از روی دستاش که تند تند کار می‌کردن، بردارم. یک انگشتش [...]

دوشنبه, تیر ۲۴م, ۱۳۸۷

… خواستم که به قم بروند و صبیه ایشان را ببینند. آنها رفتند و دیدند و پسندیدند و در پاسخ نامه من نوشتند خوب است ولی خیلی کوچک است. او در آن هنگام تقریبا ۹ ساله بود.» … یک سال و نیم بعد با انتقال به قم داماد دید که «به تدریج شرایطی پیش آمده [...]

یکشنبه, تیر ۲۳م, ۱۳۸۷

اصلاْ اولین بار چه کسی دست این مرده های متحرک را گرفت و وارد داستان کرد؟
فعلاْ این زن های منفعل و افسرده ، آلامُد ادبیات داستانی هستند : زن هایی که تنهایی عمیقی دارند،بلد نیستند با شوهرشان حرف بزنند اما توی مغزشان یکریز همه چیز را تحلیل می کنند و به دقت به همه ی [...]

شما هم که حسسسساس…

پنجشنبه, تیر ۲۰م, ۱۳۸۷

به طرز عجیبی به آدم‌های حساس و لابد مهربان(!)، حساس شده‌ام، در حد حالت تهوع!!!
این که مدام به تو یادآوری می‌شود باید ملاحظه‌ی حساسیت فلانی را بکنی، آزاری که بی‌صدا از این بابت می‌کشی و خواهی کشید، روزها و سال‌هایی که به خاطر حساسیت کسی خفه شده ای، بار مثبت احمقانه‌ی کلمه‌ی حساسیت، همه [...]

چهارشنبه, تیر ۱۹م, ۱۳۸۷

اگر کتابی با یکی از عناوین زیر دیده‌اید یا خوانده‌اید یا حتی در صدد نوشتنش هستید لطفن به من خبر بدهید:
چگونه به کسی حالی کنیم :هی، یارو، لطفن دماغت را از زندگی من بکش بیرون
یا
صد روش برای کیش کردن فضول‌ها (for dummies)
اصلن روش‌های پیشنهادی خودتان را بنویسید، شاید شد یک کتاب و روی نت [...]