چهارشنبه, اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۷
پروژه ی هفت
تقریبن یک سالی میشود که صبحها راس ساعت هشت و نیم صبح از ایستگاه دم خانه ام سوار مترو میشوم و بیست و پنج دقیقه بعد جلوی محل کارم پیاده می شوم.
کم و بیش قیافهها و رفتار مسافرها برایم آشناست. آنهایی که لپتاپ و ساک ورزشیشان را به زور حمل میکنند، آنهایی که قهوه به [...]
از قرار معلوم یک زمینشناس چینی در مورد روز و محل وقوع زلزله به دولت چین هشدار داده بوده، ولی دولت به خاطر جلوگیری از بحران، پیش بینی را جدی نگرفته. ظاهرن بار دوم است که به پیشبینی صحیح این متخصص اهمیت ندادهاند. بار اول زلزلهی سال ۱۹۷۶ بوده و طرف بعد از پیشبینی شغلش [...]
اعتراف میکنم که بعضی شبها عاشقانههای چندخطی مینویسم و بعد سیوشان میکنم و هیچوقت پابلیش کردنشان از ذهنم هم نمیگذرد. الان که دارم نگاهشان میکنم، خوشحالم که نویسندهشان من بودهام.
اعتراف میکنم که بعضی روزها نوشتههای خیلی عصبانی مینویسم و حتی سیو هم نمیکنم. همین که مینویسمشان، عصبانیت میرود. .
از هیچکدامشان نمیترسم، نه از عشق زیاد، [...]
آدمها خیال میکنند دوام نمیآورند، جان سالم به در نمیبرند، نه این بار، نه از این یکی. اما دوام میآوریم، همه، هر بار. دوام آوردن کار سختی نیست. فقط باید یاد بگیری که از دلخوشیها و سرخوشیهای کوچکت، آبنباتهای ترش و شیرین بسازی و تمام روز مزهمزهشان کنی. باید یاد بگیری با سنگفرش پیادهروی ولیعصر [...]
شما میتونید تمرین کنید که به هیچی فکر نکنید؟ یعنی ذهنتون رو کاملن خالی کنید؟ خیلی کار سختیه، ولی شدنیه. موزیک گوش دادن هم به عنوان ابزار کمکی موثره البته.
پی نوشت: در همین راستا این موزیک رو گوش بدید، شاید به سلیقه تون بخوره و مشتری بشید.
آموختن جدی در سنت اصیل فرهنگی ما و در دنبالة کنونیاش جز انباشتن هرچه بیشتر ذهـن از معلومات و محفوظات نبوده است. هرکه دائـرة المعارفتر باشـد برای ما داناتر است. در واقع ما همیشه آنقدر فاضل و علامه داشتهایم که اندیشیدن برایمان ناشناخته مانده! در اینصورت، ذهن سختشده از خواندهها و شنیدههای نارس، و پیچوتابخورده [...]
من و تو پیاده روی سنگفرشها راه میرفتیم. راه می رفتیم که برسیم. شهر را نمیشناختم. یک جایی که تهران نبود و تورنتو هم نبود. پاریس بود شاید یا وین یا رم. مدام بوی شیرینی و قهوه میآمد. خسته بودم، گرسنه بودم، میخواستم بنشینم، ولی میترسیدم که حرف نشستن بزنم، میترسیدم داد بزنی و بگویی [...]