بایگانی برای ماه بهمن, ۱۳۸۶

هپی سده

چهارشنبه, بهمن ۱۰م, ۱۳۸۶

تا حالا ایمیل *هپی سده* نگرفته بودم که اون رو هم گرفتم شکر خدا. تنها غممون این بود که سده به هم تبریک نمی‌گفتیم که اون هم برطرف شد.
زدم *اسپم* که  حال فرستنده جا بیاد. من رسمن اعصاب ندارم.

چهارشنبه, بهمن ۱۰م, ۱۳۸۶

بهترین مکان برای وبلاگ نوشتن وسط جلسه ای است که نه لازم است حرف بزنی نه لازم است گوش بدهی……

A human sign

چهارشنبه, بهمن ۱۰م, ۱۳۸۶

شب‌نخوابی ام را می‌اندازم گردن صدای زوزه‌ی باد که انگار می‌خواست خانه را از جا بکند. تو هم به روی خودت نیار که باور نکردی. کی به کیه؟

پیچ امین الدوله

چهارشنبه, بهمن ۳م, ۱۳۸۶

مصطفی‌خان در یک بعدازظهر تابستانی یا زمستانی عاشق نرگس خانم شد که با چادر گل‌گلی از خم کوچه می‌گذشت. وقتی مادر و خاله‌ی مصطفی‌خان ازخواستگاری نرگس خانم برگشتند، گفتند”شکر خدا، خواستگاری پیچ امین‌الدوله نرفته بودیم که رفتیم” .گویا نرگس‌خانم موقع حرف زدن خیلی قر‌گردن آمده بود.
فک و فامیل ‌گفتند: بله؛ ما هم می‌دانستیم که آن‌قدرها [...]

خرمن کوفتن

جمعه, دی ۲۸م, ۱۳۸۶

من رسمن به غلط کردن افتادم به خاطر کاری که تو پست پیش انجام دادم. خیال کرده بودم اینجا هم ایرانه که پیشنهاد رو هوا می‌دی و ازت تقدیر می‌شه، بعد می‌ری پی کارت.
از فردای اون روز علاوه بر این که بهم گفتن بفرما خودت پیشنهاداتو انجام بده، دو سه تا مسیولیت خفن دیگه هم [...]

وقتی از من تشکر می شود

دوشنبه, دی ۲۴م, ۱۳۸۶

از هنرهای روزگار یکی هم این است که وقتی به دلیل عدم تمرکز نمی توانی کار کنی، و از سر صبح غیر از بیسکوییت بدمزه بادامی خوردن، ایمیل زدن برای نگار و چت کردن با گریگ هیچ کار مفیدی نکرده‌ای، برداری یک ایمیل به رییست بزنی و یک سری پیشنهاد سازنده برای پروژه ردیف کنی. [...]

Run Joe….Run!

دوشنبه, دی ۲۴م, ۱۳۸۶

پیش‌نوشت: این پست با کمک و تشویق نازلی نوشته شده!
انگار دارم از پشت یک شیشه‌ی مات به همه‌چیز نگاه می‌کنم . نسبت به بحران برفی ایران، برنده شدن هیلاری و شایعه‌ی حاملگی نیکول کیدمن به یک اندازه واکنش نشان می‌دهم. اگر هیجده نوزده ساله بودم، فوری تشخیص می‌دادم که عاشق شده‌ام و کار تمام بود. [...]

It’s all about words…

یکشنبه, دی ۱۶م, ۱۳۸۶

یک وقت‌هایی پر از کلمه هستم وکلمه‌ها را نمی‌توانم به هم ربط بدهم. دریغ از این که بتوانم یک عبارت معنی‌دار سرهم کنم!
بعضی وقت‌ها رج می‌زنم. یعنی اگر کسی دم دستم باشد، شروع می‌کنم به بافتن از زمین و آسمان. بعد آن کلمه‌ها را هم لابه‌لای حرف‌هایم می‌آورم. بارم سبک می‌شود.
بعضی وقت‌ها هم می‌روم شنا [...]

My Life is

سه شنبه, دی ۱۱م, ۱۳۸۶

-امشب با مریم‌گلی به توافق رسیدیم که احساس سیزده به‌در داریم. برگشتن به کار و زندگی بعد از یک تعطیلات خوب و طولانی. من قصد جدی دارم که این مریم‌گلی را بکشانم به تورنتو. حالا می‌بینید! آدمی‌زاد حق دارد که برای خندیدن و خنداندن بیشتر برنامه‌ریزی کند!
۲- فردا دوباره کار جدی شروع می‌شود. دوباره جان [...]