بایگانی برای ماه بهمن, ۱۳۸۵

چهارشنبه, بهمن ۱۱م, ۱۳۸۵

از ایرانی بودنمان فقط سلام و علیکی و سر تکان دادنی بلدیم در راهرو ها و پشت سر هم حرف زدن در سلف !فرق سید ملک خاتون که خانه اش پشت امامزاده حسن است با فلان ایرانی که در منهتن دم خور روشنفکران وودی آلنی ست مثل فرق رب خانگی با رب کارخانه است. ادامه [...]

جاده باز!

سه شنبه, بهمن ۱۰م, ۱۳۸۵

یکی بود که می‌گفت: آدم‌های دنیا به دو دسته تقسیم می‌شوند: “مقصدباز” و “جاده‌باز”.
بدون شک طی پنج شش سال گذشته، من از یک “مقصدباز” عصبی به یک “جاده‌باز” خونسرد تبدیل شده‌‌ام. با خودم قرار گذاشته بودم که هشت ساعت تمام، چهار ساعت رفتن و چهار ساعت برگشتن را فکر کنم. طبق معمول قرارم با [...]

شنبه, بهمن ۷م, ۱۳۸۵

خوشبختانه خبر می رسد که هر سه نفر آزاد شدند.
یک موضوع نسبتا مهم : کمتر دیده بودم که این همه وبلاگ با این سرعت واکنش نشان بدهند و با یک موضوع واحد آپدیت بشوند. حس خوبی داشت. نه این که در آزادشدن این سه نفر تاثیری گذاشته باشد، ولی همین قدر هم که حواسمان [...]

وهم

سه شنبه, بهمن ۳م, ۱۳۸۵

نویسنده این وبلاگ در حال حاضر به حالت وهم سبز دچار می باشد .

در لحظه

سه شنبه, دی ۲۶م, ۱۳۸۵

“آهای کتی.. چقدر یاد شبهای با هم بودن می افتم با این طرز کامنت نوشتنت. بوی آن خنده های بی هوای شادت را می دهد. که آدم فکر می کرد با نهایت آسودگی در میان هوا می پیچد..”
این را فروغ برایم نوشته (اینجا) و چه‌قدر خوب که آن شب‌ها یادم آمد و یادم آمد [...]

به اریکا، با عشق

چهارشنبه, دی ۲۰م, ۱۳۸۵

این شب‌ها زیاد یاد اریکا می‌افتم. یاد اریکا با آن چشمهای آبی درشت و پوست خوش‌رنگ. اریکا ده سال است که اینجا آمده. از بوداپست، همراه شوهر و دخترش. حالا هر دوی آنها رفته‌اند و اریکا تنهاست. روزها در یک فروشگاه کار می‌کند و شب‌ها موزیک می خواند و فرانسه. زیاد کار می‌کند و زیاد [...]

تسلیم…

شنبه, دی ۱۶م, ۱۳۸۵

…می‌گویند فراموشی دفاع طبیعی بدن است در برابر رنج. می‌گویند دردی که نوزاد، هنگام عبور از آن دریچه تنگ متحمل می‌شود، چنان شدید است که کودک ترجیح می‌دهد رنج زاده شدن را برای همیشه از یاد ببرد.
هیچ شکنجه‌ای برای یک لحظه تحمل‌ناپذیر نیست. اگر فقط اقتدار لحظه می‌بود و بس، اگر”همین حالا” بود، اگر [...]

چهارشنبه, دی ۱۳م, ۱۳۸۵

این‌قدر دیشب خواب بد دیدم که صبح خسته و کوفته بودم. شب تا صبح با حراست دانشگاه و انصار حزب الله و متجاوز و سرطان و زلزله دست به‌یقه بودم. صبح که بیدار شدم خواب‌ها را به سفارش آیدا لیست کردم تا یادم نرود از چه چیزهایی در این زندگی می‌ترسم.
به مناسبت فرا رسیدن [...]

دوشنبه, دی ۱۱م, ۱۳۸۵

حال و روز من خوب است. برای خودم گشت می‌زنم، شهر جدید را کشف می‌کنم، با آدم‌های جدید معاشرت می‌کنم و سعی می‌کنم که این شهر را دوست داشته باشم. پای انتخاب باید ایستاد. مگر نه؟
کارهای جدیدی هم می‌کنم. وایتکس می‌خرم و وان تمیز می‌کنم و پارکت می‌سابم. سرگرمی بدی نیست. به خصوص که من [...]