بایگانی برای ماه آذر, ۱۳۸۵

Belle

سه شنبه, آذر ۷م, ۱۳۸۵

من خاطرات خوشی از زمان اجرای این تئاتر موزیکال دارم که اگر اشتباه نکنم می‌شود حدود هشت سال قبل. به ایران که برگشتم تا مدت‌ها افسوس می‌خوردم که چرا سی‌دی این نمایش را با خودم نیاوردم. کسی را هم سراغ نداشتم که از او قرض بگیرم و از ماهواره هم آهنگ فرانسوی [...]

………….

دوشنبه, آذر ۶م, ۱۳۸۵

یکشنبه شب است. من خوبم و خوب نیستم. چه می‌گویند در کتاب‌ها؟ آها. دمی به خمره زده‌ام و بدک نیستم. حالم بهتر از صبح است. چون که دارم لبخند می زنم. مهمان‌ها رفتند. من اینجا نشسته‌ام به جای درس خواندن دارم به قدیم و جدید فکر می‌کنم. به امروز صبح که با مادربزرگم حرف زدم. [...]

چهارشنبه, آذر ۱م, ۱۳۸۵

اینترنت‌بازان عزیز آگاه هستند که در بیشتر مواقع آدم می‌خواهد یک سری به اینترنت بزند و مثلا فقط ایمیل چک کند، بعد به خودش می‌آید و می‌بیند که دو ساعت است دارد کلیک می‌کند و ازاین صفحه به آن صفحه می‌رود.
چند روزی هست که توانسته‌ام مدت این مدل وب گردی‌ام را کاهش بدهم، [...]

دوشنبه, آبان ۲۹م, ۱۳۸۵

داخلی – فک و فامیل – دوست و آشنا یا همون “اصغر نون نگیر، مامانت گرفته”:
- خواهره مطلب ترجمه کرده توی سایت زنستان. از شدت تواضع لینکش رو هم برای من نفرستاده. این ازبچه‌گی هم بی‌سر و صدا بود ، جایزه می‌گرفت، از مدرسه می‌اورد خونه، ولی به هیچ کس نمی‌گفت. مامانم جایزه‌ها رو از [...]

خواب رنگی

جمعه, آبان ۲۶م, ۱۳۸۵

صبح‌های ابری دلگیرند. مریض هم که باشی و بدانی باید در رختخواب بمانی، دلگیرتر می‌شوند. امروز یکی از آن روزها بود که مجبور شدم در رختخواب بمانم. به دو سه نفر زنگ زدم و هر چه کار و قرار بود را باطل کردم. بعد هم چشم‌هایم را روی هم گذاشتم و لعنت فرستادم به هر [...]

آگهی

دوشنبه, آبان ۱۵م, ۱۳۸۵

دو تا درخواست کمک:
اول- از ایرانی های ساکن کانادا کسی اطلاعاتی در مورد دانشجوهای خارجی داره که می یان اینجا برای کار تابستونی؟ فکر می کنم اسم این برنامه ورک- استادی هست، ولی مطمئن نیستم. اینو می دونم که مخصوص دانشجوهای خارجی هست که با هماهنگی دانشگاهشون از اروپا و آمریکا می یان ودوره [...]

آن مرد…

یکشنبه, آبان ۱۴م, ۱۳۸۵

همه روزهای بچگی من و ما با آرزوی مرگ صدام گذشت. مرگش در ذهنمان برابر بود با خوشبخت شدن ناگهانی همه‌مان.
امروز، این‌طرف دنیا، دور از همه آن روزها، قهوه بدمزه‌ام را پای تلویزیون سر می‌کشم و خبر محکوم شدن به مرگ‌اش را می‌شنوم. صورتش را نگاه می کنم وقتی که اعتراض می کند. چهره ای [...]

شنبه, آبان ۱۳م, ۱۳۸۵

بعد از این که مسابقه دویچه‌وله تموم شد و “بهترین وبلاگ” به سلامتی رفت خونه بخت، برای این که حوصله‌مون سر نره و این بحث های شیرین و عمیق! ادامه داشته باشه، می‌تونیم مسابقه”بدترین وبلاگ” برگزار کنیم. من خودم تو بخش “وبلاگ‌هایی که نمی‌دونن درد و مرضشون چیه” کاندید می‌شم و ایشالله رای [...]

C’est la vie qui s’en va

پنجشنبه, آبان ۱۱م, ۱۳۸۵