بایگانی برای ماه مهر, ۱۳۸۵

بوی ماه مهر، ماه مدرسه (۳)

جمعه, مهر ۷م, ۱۳۸۵

نمی‌خواستم، ولی مثل این که نمی‌شود. نمی‌شود از دبستان و اول مهر گفت و از جو انقلاب‌زده و جنگ‌زده و مذهب‌زده دهه شصت حرف نزد.
کلاس دوم یا سوم بودیم که مدیرمان را گرفتند و بردند و گفتند” گروهک” بوده. مدیر جدید آمد، خانم قربانی که افتخار کوتاه کردن دست ضد‌انقلاب از دبستان نیم‌وجبی ما [...]

بوی ماه مهر، ماه مدرسه (۲)

یکشنبه, مهر ۲م, ۱۳۸۵

حجاب اسلامی – معلم اسلامی
همان موقع باید می‌فهمیدیم که قضیه جدی است. همان موقع که با مامان رفتیم ثبت‌نام کلاس اول و آن ورقه‌ چاپی مربوط به حجاب انقلابی را دیدیم. گفتند:”روپوش و روسری و شلوار مخمل زرشکی”. خدا می‌داند چه‌قدر دنبال شلوار مخمل زرشکی گشتیم. آخر هم پیدا نشد و من روز اول [...]

بوی ماه مهر، ماه مدرسه

دوشنبه, شهریور ۲۷م, ۱۳۸۵

پیش نوشت: این نوشته را دو قسمت یا شاید بیشتر می‌کنم که طولانی نشود. مناسبتش نزدیک شدن اول مهر است. در واقع نوشته‌ها را برای سارا می‌نویسم. دختر‌خاله ام که از کم‌سال ترین خواننده‌های این وبلاگ است و دل تنگش هستم و می دانم این روزها عزای اول مهر را گرفته!
خواهرم چند روزقبل می [...]

زندگی چیه؟

جمعه, شهریور ۲۴م, ۱۳۸۵

به بهانه مرگ “اوریانا فالاچی”
کتاب “زندگی، جنگ ودیگرهیچ” را از دایی ام امانت گرفتم. یادگار روزهای دانشجویی و گرایش‌های چپی‌اش بود. یادم هست که قطعش کوچک بود و ترجمه”لیلی گلستان” بود. من بیشتر به خاطر اسم “اوریانا فالاچی” کتاب را گرفته بودم که آن موقع‌ها مرجع‌تقلید من شده بود و عاشق توصیفاتش از”زن و [...]

علفات!

پنجشنبه, شهریور ۱۶م, ۱۳۸۵

خدا بیامرزد”زبیده‌خاتون” را. تا چند سال پیش که سر پا بود، ماهی یک بار سری به خانه پدر‌بزرگ و مادر‌بزرگم و بعضی قوم و خویش ها می‌زد، کمک ماهانه ای می‌گرفت و می‌رفت پی کارش. زندگی سختی داشت. چندین و چند سال در خانه‌های مردم کار کرده بود و ثمره‌اش شده بود پسرهایی که [...]

….

یکشنبه, شهریور ۱۲م, ۱۳۸۵

شش سال است که اینجاست. اوائل که آمده، همه حواسش را داده به شوهرش. کیک می‌پخته، با وسواس. کیک را می‌گذاشته توی ظرف دردار مخصوص. از بیست و دو تا پله می‌برده بالا، به اتاقی که شوهرش به حالت لمیده تلویزیون می‌دیده و کیک و قهوه نوش‌جان می‌کرده. صبح‌ها زودتر بیدار می‌شده، صبحانه او را [...]

جمعه, شهریور ۱۰م, ۱۳۸۵

فکر می‌کنم ماها کم پست در مورد سقوط هوپیما و زلزله و طوفان و تصادف اتوبوس و… ننوشتیم. نوشتن‌ البته فایده‌ای نداره. فقط خود آدم خالی می‌شه. ضمن این که فکر می‌کنم شنیدن خبر مرگ آدم‌ها تو اون مملکت داره عادی می‌شه. کم کم این جوری می‌شه که فقط وقتی به حوادث توجه کنیم که [...]