سه شنبه, خرداد ۹م, ۱۳۸۵
کاش بچههای زنستان در این نظرخواهی، گزینه نابرابری در حق انتخاب پوشش را هم در نظر میگرفتند. هوا که گرم میشود با یک حالتی که نمیدانم خشم است یا درد است یا غم، مقنعههای سیاه را به یاد میآورم.
کاش بچههای زنستان در این نظرخواهی، گزینه نابرابری در حق انتخاب پوشش را هم در نظر میگرفتند. هوا که گرم میشود با یک حالتی که نمیدانم خشم است یا درد است یا غم، مقنعههای سیاه را به یاد میآورم.
آن روزها گذشته که با دل راحت هر چه بود و نبود را میریختم روی این صفحه . امروز صد بار نوشتم و پاک کردم. بعد تصمیم گرفتم شعر بگذارم، بعد شعر را بی خیال شدم و خواستم عکس آپلود کنم. آخرش هم به کلی صرف نظر کردم. بد بلایی سر این وبلاگ آوردهام انگار…. [...]
سریال هزاردستان را یادتان هست؟ یک قسمتی داشت که عدهای از مردم شورش میکردند. الان دلیل و حتی زمانش را یادم نیست که عهد کدام شاه بود و علیه چه چیزی. فقط شعارشان را یادم هست که قسمت اولش برای جور بودن قافیه با “نون و پنیر و سبزی” شروع میشد. اول یک عده آمدند [...]
اینجا در خیلی از محل های کار معمول است که اگر بخواهند کسی را استخدام کنند، طرف باید یکی دو تا معرف داشته باشد. در ایران هم چنین رسمی بود و در فرم های استخدام باید یکی دو نفر را معرفی می کردی. ولی هیچ وقت پیش نمی آمد که شرکت مربوطه به معرف [...]
ف ی ل ت ر ی ن گ به هر حال تاثیر خودش رو گذاشته. امروز چک کردم دیدم تعداد ویزیتورهای این ماه نسبت به ماه قبل ۴۷ درصد کاهش پیدا کرده. مجبورم باز خواهش و تقاضا و التماس و استدعا کنم که آدرس منو تو لیست هاتون عوض کنید . اینم آدرس جدید: http://sayeh.nevesht.org
تا باز [...]
به پریسا
و به رعنا
به پاس دوستی
همیشه همین طور بوده است،
کلماتِ ساده … میآیند،
زندگی میکنند و میمیرند،
تا ترانهی تازهای زاده شود.
همیشه همینطور بوده است،
قطرات تشنه … میآیند.
زندگی میکنند و میمیرند،
تا ابرک بنفشهپوشِ اُردیبهشتی شاید.
همیشه همینطور بوده است،
شاعرانِ بزرگ … میآیند
زندگی میکنند و میمیرند،
تا ردپای گرم دیگری … بر برف!
و ما همه میآییم، زندگی میکنیم،
و گاهی از [...]
هفته پیش هوا عالی بود. برای من که غیر از سرما از کانادا چیزی ندیده بودم، موهبتی بود دیدن گلهای رنگ رنگ و خورشید درخشنده و آگهیهایی که به شیشه بعضی فروشگاهها نصب شده بود:”لطفا با لباس وارد شوید!” این هفته اما هوا بازمشغول حالگیری است. بارانی و ابری و بادی. من از آنجا که [...]
بعد از مدتها این دخترک آنلاین شد و مرا یاد همه روزهای قدیم انداخت. یادم افتاد که چه قدر سخت بود، چه قدر حرف میشنیدم، چه قدر بیخود حرف میزدم، تلاش میکردم، دست و پا میزدم. چه قدر زندگی ام دیوانه وار شده بود، هر کلمه و هر رفتارم هدف دار شده بود برای زخم [...]