بایگانی برای ماه بهمن, ۱۳۸۴

سه شنبه, بهمن ۱۱م, ۱۳۸۴

پرونده ایران در شوراى امنیت: پایان دیپلماسى از نظر جمهورى اسلامى

یکشنبه, بهمن ۹م, ۱۳۸۴

اینجا خیلی کمتر از فرانسه می‌بینم که زوجها در ملا عام یکدیگر را ببوسند. البته به شهادت علی‌مان، مشابه آن حجم از مهرورزی را که آدم در خیابان‌های پاریس شاهد است و از جاذبه های توریستی به شمار می‌رود، هیچ کجای دنیا نمی‌شود پیدا کرد. در مورد کانادا که سرما و بی‌حوصله‌گی ناشی از [...]

شنبه, بهمن ۸م, ۱۳۸۴

راست است که من آدمی هستم وابسته به گذشته و وقایع آن. این هم راست است که آدمی هستم وابسته به آدمها و خاطراتی که از آنها دارم. با این همه بعضی وقایع هستند که نمی‌خواهم به خاطر بیاورم، بس که هولناکند و بعضی آدمها هستنند که نمی‌خواهم خاطراتشان زنده شود، بس که یادشان وجدان [...]

شنبه, بهمن ۸م, ۱۳۸۴

ماموران امنیتی جمهوری با حمله به منازل اعضای هیات مدیره سندیکای شرکت واحد، کودکان و زنان را پس از ضرب و شتم بازداشت کردند.
اگر دسترسی به سایت رادیو فردا ندارید، گزارش دویچه وله را ببینید.

جمعه, بهمن ۷م, ۱۳۸۴

یادم هست که در زمان انتخابات، از قول سران تحریم گفته می‌شد که آزادی‌های فرهنگی دوره خاتمی، نه به خاطر تلاش دولت او، بلکه حاصل پیشرفت زمان و یک روند غیر قابل جلو‌گیری بوده است و در نتیجه هیچ دولتی نخواهد توانست این آزادی‌ها را دوباره از ملت دریغ کند.
نوشته خوابگرد را که [...]

سه شنبه, بهمن ۴م, ۱۳۸۴

برای من مسلم شده که با خواندن وبلاگهای فارسی، از این نوعی که من می‌خوانم، نمی‌توان دقیقا فهمید که در تهران چه خبر است. رفقای وبلاگی من این روزها وقتشان را در صف جشنواره می‌گذرانند و دغدغه‌شان هم درگیر شدن ایران در جنگ است. در حالی که از تهران خبر می‌رسد که جماعت زیادی در [...]

دوشنبه, بهمن ۳م, ۱۳۸۴

انتخابات کانادا یک فایده برای من داشت و آن هم این که با پسرک هم‌کلاسی‌ام که موهای پریشان دارد و شلوار جین کهنه می‌پوشد، یک گپ حسابی زدم. از محافظه کارها متنفر بود و به حزب سبز رای داده بود، چون عقیده داشت کسانی که به محیط زیست اهمیت می‌دهند، به همه چیز اهمیت می‌دهند [...]

شنبه, بهمن ۱م, ۱۳۸۴

شنبه دل گیر و بدی را گذراندم. با این که برف قشنگی می‌آمد و هوا هم خوب بود، هیچ حال بیرون رفتن نداشتم. مدتی نشستم پای پنجره و برف را نگاه کردم. بعد هم تلویزیون را روشن کردم و غوغای انتخابات کانادا را دنبال کردم. سه ماه اقامت در یک کشور مدت کمی است برای [...]

چهارشنبه, دی ۲۸م, ۱۳۸۴

ما یک بار حرف‌مان را زدیم. مردم نشنیدند. نه که شنیدند و قبول نکردند. اصلاً نشنیدند. ما توی گوش هم داد می‌زدیم. ..

سه شنبه, دی ۲۷م, ۱۳۸۴

۱- دایی مادرم نقل می کرد که یک زمستان خیلی سرد در اراک، از آن روزهایی که گوش ها وسبیل های ملت یخ می بست، وقتی از اراکی ها می پرسیدی:”هوا چه طور است؟” جواب می شنیدی:”ماشاالله خنکه”. از قرار، مراقب بودند که هوا چشم نخورد و سردتر از این نشود.امروزصبح که از [...]