بایگانی برای ماه شهریور, ۱۳۸۳

سه شنبه, شهریور ۱۰م, ۱۳۸۳

دلم کیک کشمشی می خواهد. خیال می کنم کیک کشمشی در بهتر نوشتن و کمتر غر زدن موثر باشد. ولی کو کیک کشمشی؟ به جایش چیزهای دیگری می خورم. شکلات تلخ سیاه، بعد شکلات شیری سفید، بعد بستنی، نه، بی فایده است، افتاده ام به هله هوله خوردن و این نشانه خوبی نیست. باید بروم [...]

شنبه, شهریور ۷م, ۱۳۸۳

بنا به دلایل شخصی حذف شد.

پنجشنبه, شهریور ۵م, ۱۳۸۳

خدایی، دیدن رضازاده با مدال و با تاج زیتون، دوست داشتنی و افتخار انگیز بود. ما که کلی خوشحال شدیم؛ فقط اگه بحث دلشاد شدن بعضی مقامات پیش نمی اومد، اعصابمون بیشترآروم می گرفت. بعد هم این که: یاشاسین یعنی چی؟

سه شنبه, شهریور ۳م, ۱۳۸۳

سخت مریض شده ام. امروزم پر شد از کپسول وآمپول و فرنی وآبمیوه؛ و تبی که گویاخیال پایین آمدن ندارد!من عادت به خوابیدن در بستر ندارم و این بی تحرکی عصبیم می کند. برای سرگرم شدن بازیهای المپیک را پی گیری می کنم و به این نتیجه رسیده ام که کشورم هم به شدت بیمار [...]

جمعه, مرداد ۳۰م, ۱۳۸۳

سیگار را از پنجره ماشین بیرون می اندازم. می گویم: من هیچوقت نتوانسته ام یک سیگار را تا آخر دود کنم،هیچوقت هم نمی توانم دود سیگار را از بینی ام بیرون کنم و بعد می خندم. همینطور بیخودی می خندم. نگاهم نمی کند. دود سیگار را با مهارت از بینی اش بیرون می دهد و [...]

چهارشنبه, مرداد ۲۸م, ۱۳۸۳

خوب بودم. تا همین چند ساعت پیش خوب بودم. روز با ایمیلهای تبریک تولدم و با یک ناهار دلچسب دونفره شروع شده بود. بعد از ظهر به شنا و خرید و کافی شاپ گذشته بود وشب هم ختم شده بود به آرامش کتاب خواندن بر روی کاناپه. کاش موج حرفها باریدن نمی گرفت و همه [...]

چهارشنبه, مرداد ۲۱م, ۱۳۸۳

آقای “م” همکار( سابق) من در شرکت، مهندس خوبی بود. ولی این امتیازاصلی او به شمار نمی رفت. امتیاز اصلی آقای “م” آرامش همیشگی اش بود. وقتی که آقای “م” به دلیل توقف بی مورد ماشین جلویی در خیابان، معطل می شد؛ رنگش نمی پرید و بد و بیراه نمی گفت. به خودش می گفت: [...]

یکشنبه, مرداد ۱۸م, ۱۳۸۳

مناسبتی تهوع آورتر و نفرت انگیزتر از این روز زن قلابی وجود نداره . ساده ترین دلیلش هم اینه که باعث می شه یه همچین آدمهایی به فکر درفشانی بیفتند:
پیشنهاد نماینده مجلس برای برگزاری دوره های تخصصی همسرداری به روش حضرت زهرا
سخنان تند رییس سازمان صدا و سیما درباره فعالان مسائل زنان

پنجشنبه, مرداد ۱۵م, ۱۳۸۳

یادی از گذشته.مرسی ربل جان!

چهارشنبه, مرداد ۱۴م, ۱۳۸۳

برای پسربچه بازیگوش و آیینش:
می گه: آخرش جریان رونگفتی.می گم: توی مراسم بهت می گم. قول می دم!می گه: چند بار بگم که دعوت نیستی!؟ من آدم سوژه بگیر رو دعوت نمی کنم!! تازه دعوت هم که باشی، اونجا من سرم شلوغه. دامادم. تنها روزیه که واقعا مهم هستم.می گم: عروسه که مهمه، نه تو! [...]