بایگانی برای ماه آذر, ۱۳۸۲
یکشنبه, آذر ۹م, ۱۳۸۲
همه چیز مرتب است.من اینجا، درطبقه هفتم این ساختمان آجری، بین این کامپیوترهای بدقیافه ایستاده ام و مراقب همه چیز هستم .همه چیزدراین ساختمان دولتی ،محل ماموریت موقت این روزهای من ،ازقبل پیش بینی شده. هر خطایی ازهر کدام این دستگاهها سر بزند، من آماده بر طرف کردنش هستم. باید مراقب باشم که همه سیستمها [...]
درباره نوشته های روزمره | ۵ نظر »
جمعه, آذر ۷م, ۱۳۸۲
آدمها رو تبدیل می کنی به سیبهای نیم خورده. زندگیت پر شده از سیبهای نیم خورده که روی هم تلنبار شدن.. تکلیف سیبها معلوم نیست،چون نه بیرون می اندازیشون ، نه درست حسابی وارد زندگیت می شن. خودت هم که خیالت ناراحت و مغشوشه…..جمله های بالا قضاوت بی رحمانه و درعین حال دلسوزانه ایه در [...]
درباره نوشته های روزمره | بدون نظر »
جمعه, آذر ۷م, ۱۳۸۲
تو صدای پایت را به یاد نمی آوریچون همیشه همراهت استولی من آن را به خاطر دارمچون تو همراه من نیستیوصدای پایت بر دلم نشسته است
*******************************من به زندگی کردن رضایت دادمبه خاطر برگ هاو به خاطر دوستانمسگ و گربه هاوبه خاطر چند عشقزودگذرمن به زندگی کردن رضایت دارمبه خاطر تماشای لحظه ها
بیژن جلالی – دیدارها
درباره نوشته های روزمره | بدون نظر »
چهارشنبه, آذر ۵م, ۱۳۸۲
نامزدهای بهترین داستان به انتخاب وبلاگنویسان معرفی شدند، چیزی که موقع خوندن عنوانهای داستانها خیلی تو چشم می اومد وفور استفاده ازکلمات:مرگ، مقبره، مردگان، مزار، رفتگان، سنگ قبرو.. بود. عجیبه که داستانهای جدید انقدر مرگ گرا شدند.، این لینک هم مربوط می شه به همایش سراسری دانشجویی زنان که توی مشهد برگزار می شه. چیزی [...]
درباره نوشته های روزمره | بدون نظر »
یکشنبه, آذر ۲م, ۱۳۸۲
موقع شنا دیده بودمش که چقدر خوب و سریع شنا می کرد وبی توقف.خوشگل وقد بلندهم بود.بعد، توی رختکن جلوی آینه قدی دیدمش که داشت آرایش می کرد. من پشت سرش پابلندی کرده بودم وسعی می کردم از فضای باقیمونده آینه استفاده کنم وموهامو پشت سرم جمع کنم. ازتوی آینه نگاهم کرد و خندید.آرایشش حسابی [...]
درباره نوشته های روزمره | بدون نظر »
جمعه, آبان ۳۰م, ۱۳۸۲
تو خونواده ما اصولا علاقه عجیبی به برقراری ارتباط غیر مستقیم وجود داره.شما اگر رو در رو با هر کدوم از اعضا ملاقات کنید متوجه نمی شید که کی کیو دوست داره و جریان از چه قراره.ولی کافیه که ازطرق دیگه ارتباط برقرار کنید تا دوزاریتون بیفته!من که خواهر بزرگه هستم ،همه می دونن که [...]
درباره نوشته های روزمره | بدون نظر »
پنجشنبه, آبان ۲۹م, ۱۳۸۲
بعضیها تو خاطرت می مونند،چون اصلا قویند و تاثیرگذاروحضورشون یه ردی تو زندگیت می گذاره که پاک شدنی نیست.بعضیها تو خاطرت می مونند،چون به تو احتیاج داشتند یا دارند و تو در موردشون احساس مسئولیت می کنی.بعضیها تو خاطرت می مونند،چون باهوشند و آدم باهوش رو،چه مثبت و چه منفی ،نمیشه ندیده گرفت.بعضیها تو خاطرت [...]
درباره نوشته های روزمره | بدون نظر »
سه شنبه, آبان ۲۷م, ۱۳۸۲
دارم توی خیابون راه می رم.سر ظهره ،ولی هوا عین دم غروبه.همونجورگرفته،همونقدر سرد وبی رونق..منم سردمه ،ولی احساس می کنم که این سردی زیاد به هوا ربط نداره.یک جور سرمای درونیه که مهمون تنم شده و خیال رفتن نداره.لااقل به این زودیانمی ره..حتی بعضی وقتها به تنم لرزه میندازه.انگاریه جایی می خواستم برم. شاید [...]
درباره نوشته های روزمره | ۵ نظر »
جمعه, آبان ۲۳م, ۱۳۸۲
دلم تنگ شده.دلم برای همه اون روزا تنگ شده.برای اون رابطه پدرو دختری دوست داشتنیمون..برای تو.
برای نظم و ترتیب همیشگیت:-یکی به این کشوی من دست زده،یه کاغذ اینجا جا بجا بشه من می فهمم.
برای جدی شدنهات:-ترس یعنی چی ؟خودتو لوس نکن. من به بچه هام ترس یاد ندادم.
برای نصیحتهات:- گول این بچه دانشجوها [...]
درباره نوشته های روزمره | ۳ نظر »
پنجشنبه, آبان ۲۲م, ۱۳۸۲
-می رم، دلت می سوزه ها…….-قدر منو حالا نمی فهمی……می دونم که یه روز این شوخی جدی میشهو تازه اون موقع معلوم میشه که چه شوخی زشت احمقانه ای بوده
درباره نوشته های روزمره | بدون نظر »