بایگانی برای ماه شهریور, ۱۳۸۲

یکشنبه, شهریور ۹م, ۱۳۸۲

شما به من نشون دادید که آدمهای بسته، چه جوری فکرمی کنن، حرف می زنن و قضاوت می کنن. شما باعث شدید که دوباره بفهمم چقدر دلم نمی خواد مثل شما باشم. من هنوز همون زن ایرانی هستم، با فراخ ترین دل، و پر مهرترین نگاه……

پنجشنبه, شهریور ۶م, ۱۳۸۲

پیش معلم فرانسه ام که می رم،معمولا بی حوصله تر از اون هستم که بخوام غیر از افعال بی قاعده به چیزی توجه کنم.این معلم من یه پسر بچه ۳یا ۴ ساله خجالتی داره که بی سروصدا یه گوشه بازی می کنه و کاری به کار ما نداره.من که تا حالاحتی درست حسابی [...]

چهارشنبه, شهریور ۵م, ۱۳۸۲

It went from sunshine…to shade…to rainIt went from passion…to pleasure…to painFrom singing sweet love songs, to cryin’ the bluesSo good…to so bad…so soon
It started with words like foreverAnd went from always, to sometimes, to neverFrom give me some lovin’…to give me some roomSo good…to so bad…so soon
It went from so good…to so bad…so soonSo good, [...]

چهارشنبه, شهریور ۵م, ۱۳۸۲

نه،واقعا تو هماهنگی رودست ندارند.تو یه همچین مواقعی میشه قشنگ روشون حساب کرد.ماشاالله بچه ها همه اهل مسئولیت

یکشنبه, شهریور ۲م, ۱۳۸۲

قدر مسلم اینه که توخودت هم نمی دونی چقدر بهت فکر می کنم و نمی دونی که فکرم چقدر زیاد متغیره و روزی چند بارتو ذهن من از مجازی به حقیقی و بالعکس تغییر شکل میدی..هر روز صبح، فکرحقیقی بودن و وجود داشتنت ،دمار از روز گارم در میاره،مخصوصاکه با وسوسه زنگ زدن به تو [...]

جمعه, مرداد ۳۱م, ۱۳۸۲

هر آهنگ دیگه ای هم که تو ماشین میگذاشتی،فرقی نمی کرد.بازمن ازفرودگاه تاخود خونه اشک می ریختم.شک نکن…

چهارشنبه, مرداد ۲۹م, ۱۳۸۲

دیروز که روز زن و مادر و …این حرفها بود،شرکت ما به کارمندهای زن کادومی داد.بعد ایشون یه سوال جالب ازمن پرسید.در واقع دو تا سوال جالب..اولا پرسید که چرا بهتون کادو میدن؟چون زن به دنیا اومدین؟بعد هم پرسید :اصلا چرا روز زن داریم؟مگه ۳۶۵ جور جنسیت مختلف رو کره زمین هست که یه روزسال [...]

سه شنبه, مرداد ۲۸م, ۱۳۸۲

ازصبح تا حالا دارم سعی می کنم که یه مطلب خاص برای یه آدم خاص بنویسم.ولی هرچی زورمی زنم ،نمی دونم چی باید بنویسم وبرای کی باید بنویسم و اصلا چرا باید بنویسم؟اصلا ازبس که فکرهای مختلف و آدمهای مختلف توی کله ام وول می خورن ، دیگه نمی دونم از دست کی ناراحتم وا [...]

جمعه, مرداد ۲۴م, ۱۳۸۲

روزهایی هست که گمان می کنی زندگی بد خلقی را کنار گذاشته وکمی هم روی خوشش را نشان می دهد.روزهایی هست که آفتاب به نظر توکمی درخشانتر و آسمان درنظرت کمی آبی تر است.روزهایی هست که دیگران همه سعیشان را می کنند تا با تومهربان ترباشند .و…روزی هست که می گویند کمی،فقط کمی [...]

سه شنبه, مرداد ۲۱م, ۱۳۸۲

یه جورافسردگی خاصی پیدا کردم که نه با تلفن زدن برطرف میشه ،نه با چت کردن،نه با کتاب خوندن،نه با زیاد خوردن،نه با موزیک گوش دادن،نه با کار کردن،نه با عوض کردن رنگ مو،نه با مسافرت رفتن،نه باورزش کردن،نه با مهمونی رفتن،نه حتی با رقصیدن.همه کارهای بالا رو امتحان کردم .فایده نداشت.اینه که تصمیم گرفتم [...]