بایگانی برای موضوع "یادمان او"

تلخی

دوشنبه, آذر ۱۳م, ۱۳۸۵

رضا دانشور خواسته که آدم‌ها قصه‌هایشان را بنویسند. قصه واقعی خود خودشان. دلم می‌خواست که من هم می‌توانستم قصه‌ام را بگویم. باید یک جایی، یک روزی بگویم‌اش. بریزم‌اش بیرون و جانم را خلاص کنم. خسته شده‌ام. نه سال آزگار با این قصه زندگی کرده‌ام. با قصه‌ای که چهار نفر لحظه به لحظه آن را از [...]

C’est la vie qui s’en va

پنجشنبه, آبان ۱۱م, ۱۳۸۵

….

جمعه, اسفند ۲۶م, ۱۳۸۴

نه، عید این‌طوری نمی آید. مطمئن هستم که نمی آید. عید فقط وقتی می آید که پدرم یک روز از کار پر دردسرش را تعطیل کند، جعبه سیاه چرمی‌اش را بیرون بیاورد، خاکش را بگیرد، صفحه‌های دوران جوانی‌اش را مرور کند و یکی‌شان را بگذارد داخل آن گرامافون سونی با عظمت، بعد شروع کند [...]

شنبه, اسفند ۶م, ۱۳۸۴

روز ۲۹ اسفند ماه سالروز ملی شدن صنعت نفت به رهبری دکتر محمد مصدق از جمع تعطیلات رسمی کشور خارج شد.
خوش حالم که پدرم نیست تا چنین روزهایی را ببیند. آدمی زاد مگر چه قدر طاقت دارد که بنشیند به انتظار؟ که بی خود امیدوار بماند؟ که آن دیکتاتور برود و تلخی بیست و [...]

دوشنبه, آبان ۲۳م, ۱۳۸۴

چرا به یاد نمی آورم؟ به گمانم تو حرفی برای گفتن داشتی.
گفتی مراقب انار و آینه باش.
گفتی از کنار پنجره چیزی شبیه یک پرنده گذشت.
چرا به یاد نمی آورم؟ همیشه بودن با هم بودن نیست.
همیشه پیش از یکی، سفرهای دیگری در پی است.
چرا به یاد نمی آورم؟
مرا از به یاد آوردن آسمان و ترانه [...]

جمعه, بهمن ۳۰م, ۱۳۸۳

*صبحسوار بر قطار ستارگان سحرگاهی از ره رسید تو نیامدی،گنجشک های منتظردور خانه من نشستندو به هر سایه به خود لرزیدندتو نیامدی،آفتاباز سر سروها به انتهای خیابان سر کشیدتو نیامدی،مه می‌داندکه باید برخیزدوبه خانه خود بیایددر سینه من.
…….
…….
پدر من امشب دلم خیلی تنگ شده بود.آخر هر چه موسیقی و شعر در جهان هست مرا یاد [...]

شنبه, دی ۱۹م, ۱۳۸۳

…از برف بگویم. یادت هست که آن وقت‌ها برف را چقدر دوست داشتیم؟ برای من که برف خیلی عزیز بود. نه فقط گرمای آن سامان آزار دهنده بود، که برف، اصولا حضور برف به شکل قشنگی ریخت در و دیوار و زمین و زمان را عوض می‌کرد. فرو باریدن این پرهای سفید و پاکیزه‌ای که [...]

جمعه, آبان ۲۲م, ۱۳۸۳

پاییز را دوست ندارم، هیچ وقت دوست نداشته ام. اما پاییز همیشه آمده است، بی آن که انتظارش را داشته باشم. از این لحاظ مرا یاد مرگ می اندازد.با خودم کلنجار می روم که این پاییز هم بنویسم یا نه؟ این پاییز هم از پدرم بنویسم؟ نوشتن از پدرم سخت است، نوشتن از مرگ سخت [...]

یکشنبه, مهر ۱۹م, ۱۳۸۳

بعد از این همه سال باید عادت کرده باشم به این که زندگی، یا حداقل زندگی من، یعنی تغییر مدام؛ حتی اگر خودم نخواسته باشم. یا پیشامدی تحمیل می شود یا خودم با دست خودم تغییرات را رقم می زنم که گاهی وقتها از سر اجبار است و گاهی وقتها هم برای فرار [...]

سه شنبه, شهریور ۱۰م, ۱۳۸۳

دلم کیک کشمشی می خواهد. خیال می کنم کیک کشمشی در بهتر نوشتن و کمتر غر زدن موثر باشد. ولی کو کیک کشمشی؟ به جایش چیزهای دیگری می خورم. شکلات تلخ سیاه، بعد شکلات شیری سفید، بعد بستنی، نه، بی فایده است، افتاده ام به هله هوله خوردن و این نشانه خوبی نیست. باید بروم [...]