<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>سایه &#187; وبلاگستان چه خبر؟</title>
	<atom:link href="http://sayeh.nevesht.org/archives/category/%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%86%d9%87-%d8%ae%d8%a8%d8%b1%d8%9f/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://sayeh.nevesht.org</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Tue, 03 Nov 2009 16:22:23 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.4</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>گربه سوزی</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/896</link>
		<comments>http://sayeh.nevesht.org/archives/896#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 19 Nov 2008 18:13:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگستان چه خبر؟]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=896</guid>
		<description><![CDATA[بر و بچه‌هایی که گوگل ریدر من را می‌خوانند، می‌دانند که یک مدتی است مریم چند تا لینک برای من فرستاده و من از این لینک نقب زده‌ام به شبکه‌ی وبلاگ نوعروس‌های وبلاگستان که دو دسته‌اند : یا در مرحله‌ی قبل از عروسی هستند و دارند با پشتکار جهاز می‌خرند و عکس جهیزیه‌ی ابتیاع شده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بر و بچه‌هایی که گوگل ریدر من را می‌خوانند، می‌دانند که یک مدتی است مریم چند تا لینک برای من فرستاده و من از این لینک نقب زده‌ام به شبکه‌ی وبلاگ نوعروس‌های وبلاگستان که دو دسته‌اند : یا در مرحله‌ی قبل از عروسی هستند و دارند با پشتکار جهاز می‌خرند و عکس جهیزیه‌ی ابتیاع شده را می‌گذارند در وبلاگشان، یا به سلامتی رفته‌اند خانه‌ی بخت و دارند از عوالم دو نفره  و آشیانه‌ی عشق و خوشبختی و&#8230;می‌نویسند.<br />
اوایل بامزه بود. به قول آیدا مثل این بود که پاورقی بخوانی. فکرت را درگیر نمی‌کرد و آن‌قدر با عوالم و زندگی تو متفاوت بود که سرگرم کننده بود&#8230;.بعد دیدم که یک چیزی دارد اذیتم می‌کند. هی می‌خواندم و نمی‌دانستم چیست. از اول می‌دانستم انتظار تفکر نباید از نویسنده‌ی چنین وبلاگی داشته باشم. انتظار این که برای خودش حق و حقوقی قایل باشد هم نه. حتی یک روز بحث این شد که شاید باید یک چیزهایی مثل حق طلاق را به این‌ها زور چپان کرد. خودشان که از ذهنشان هم نمی‌گذرد.من گاهی یاد آن زن عربستانی می‌افتادم که اصرار داشت خودمان اینجوری راحت‌تریم&#8230;</p>
<p>دردسرتان ندهم&#8230; دیروز یک نوشته خواندم که باعث شد بفهمم چه چیزی اذیتم می‌کرده. همان لحظه هم  حالم به هم خورد و کلیک کردم روی ضربدر آن گوشه و  برای همیشه خواندن همه‌شان را متوقف کردم. فهمیدم که آن چیز آزار دهنده اسمش هست : <strong>فقدان  احساسات انسانی</strong>. حالا چه در مورد خود نویسنده، چه در مورد اطرافش، چه در مورد هر آن‌ چه که اسمش هست زندگی.</p>
<p>این هم نوشته‌ای که از وبلاگ نوعروس مربوطه کپی کردم<br />
گربه سوزی</p>
<p><em>دیشب رفتیم پارک ساعی&#8230; پارک ساعی وسط هفته خیلی خلوته و خوبه.. زیر یه درخت بید نشستیم&#8230; شام الویه برده بودم.. با میوه و شکلات گرم&#8230; (همون هات چاکلت)&#8230; هنوز جلوس ننموده بودیم که ٢ تا گربه بدریخت سر و کله اشون پیدا شد&#8230; اهههههههههههه نمی ذارن که ٢ دقیقه آروم بشینیم.. همش گردنم رو می چرخوندم ببینم نزدیک تر نیان.. اما انگار پرروتر از این حرفا بودن.. دیگه کم کم داشتیم عصبی می شدیم.. یعنی تقصیر من هم بود چون حامد باهام صحبت می کرد و من همش حواسم به گربه ها بود&#8230;</em></p>
<p><em>اونوقت یه کار بد کردیم.. من تو فلاکس آب جوش ریخته بودم تا برای پودر شکلات داشته باشم&#8230;</em></p>
<p><em>گربه ها رو حامد با هزار ترفند کشید جلو.. بعد یه نصف لیوان آب جوش ریخت روی کمر یکی از گربه ها&#8230; واییییییییییییییییی یه جیغی زد و در رفت .. رفت اون طرف و همش بالا و پایین پرید&#8230; این یکی گربه هم دنبالش میو کنان رفت و پشتش رو لیس می زد&#8230;</em></p>
<p><em>ولی دیگه همون شد .. دیگه نیومدن طرفمون..</em></p>
<p><em>آخه نمی دونم هر جا که ما می نشینیم گربه ها می یان اطرافمون&#8230; یک بار که تو پارک هنرمندان دو تا گربه پشت شمشادها داشتند دعوا می کردند.. از اینا که فقط جیغ می زنند &#8230; بعد یک دفعه یکیشون پرید بیرون و اومد سمت ما &#8230; اون یکی هم پشت سر به دنبالش &#8230; شاید چند قدم مونده به جایی که نشسته بودیم &#8230; مسیرشون رو منحرف کردند&#8230; من که داشتم می مردم&#8230; این دفعه هم وقتی دو تا شدند ترسیدیم همون اتفاق بیوفته &#8230; برای همین پیشگیری کردیم&#8230;</em></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayeh.nevesht.org/archives/896/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>38</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/828</link>
		<comments>http://sayeh.nevesht.org/archives/828#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 15 May 2008 03:36:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگستان چه خبر؟]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/828</guid>
		<description><![CDATA[پروژه ی هفت
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><span style="font-size: medium"><a href="http://shahrzad.blogspot.com/2008/05/7.html">پروژه ی هفت</a></span></strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayeh.nevesht.org/archives/828/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>Don’t think twice, it’s all right</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/824</link>
		<comments>http://sayeh.nevesht.org/archives/824#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 07 May 2008 14:30:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگستان چه خبر؟]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/824</guid>
		<description><![CDATA[آدم‌ها خیال می‌کنند دوام نمی‌آورند، جان سالم به در نمی‌برند، نه این بار، نه از این یکی. اما دوام می‌آوریم، همه، هر بار. دوام آوردن کار سختی نیست. فقط باید یاد بگیری که از دلخوشی‌ها و سرخوشی‌های کوچکت، آب‌نبات‌های ترش و شیرین بسازی و تمام روز مزه‌مزه‌شان کنی. باید یاد بگیری با سنگ‌فرش پیاده‌روی ولی‌عصر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://snapsh0t.wordpress.com/2008/05/01/dont-think-twice-it%e2%80%99s-all-right/">آدم‌ها خیال می‌کنند دوام نمی‌آورند، جان سالم به در نمی‌برند، نه این بار، نه از این یکی. اما دوام می‌آوریم، همه، هر بار. دوام آوردن کار سختی نیست. فقط باید یاد بگیری که از دلخوشی‌ها و سرخوشی‌های کوچکت، آب‌نبات‌های ترش و شیرین بسازی و تمام روز مزه‌مزه‌شان کنی. باید یاد بگیری با سنگ‌فرش پیاده‌روی ولی‌عصر بازی کنی. باید یاد بگیری برای بچه‌های توی خیابان شکلک در بیاوری. باید بلد باشی ریتم قدم‌ زدنت را با آهنگی که می‌شنوی یکی کنی. باید یاد بگیری آواز بخوانی، آوازهای کوچولوی چرند&#8230;&#8230;&#8230;.</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayeh.nevesht.org/archives/824/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سی شکر</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/706</link>
		<comments>http://sayeh.nevesht.org/archives/706#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 07 Jun 2007 05:06:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگستان چه خبر؟]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/706</guid>
		<description><![CDATA[ یک جایی خوانده بودم که پیش‌نماز یک ده در شب‌های ماه رمضان،  برنامه‌ای اجرا می‌کرد به نام &#8220;سی شکر&#8221;. برنامه به این ترتیب بود که پیش‌نماز هر شب یک دلیل تازه برای شاکر بودن نزد خدا پیدا می‌کرد. مثلا رو به مردم می‌کرد و می‌گفت:&#8221;می‌دانید امشب چرا باید خدا را شکر کنید؟ باید شاکر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> یک جایی خوانده بودم که پیش‌نماز یک ده در شب‌های ماه رمضان،  برنامه‌ای اجرا می‌کرد به نام &#8220;سی شکر&#8221;. برنامه به این ترتیب بود که پیش‌نماز هر شب یک دلیل تازه برای شاکر بودن نزد خدا پیدا می‌کرد. مثلا رو به مردم می‌کرد و می‌گفت:&#8221;می‌دانید امشب چرا باید خدا را شکر کنید؟ باید شاکر باشید  که خداوند متعال موقع خلق فرشته‌ها برایشان مقعد در نظر نگرفت، وگرنه با این همه فرشته که این شب‌های عزیز بالای سر ما پرواز می‌کنند، هر دو ساعت یک بار باید می‌رفتیم حمام.&#8221; شب دیگر رو به مردم می‌کرد و می‌گفت:&#8221;خدا را شکر کنید که چشمتان جای دهانتان نیست و دهانتان هم جای گوشتان نیست. وگرنه هم خوردن سخت می‌شد، هم دیدن، هم شنیدن.&#8221; ملت هم هر شب از ته دل خدا را شکر می‌کردند و راضی می‌رفتند منزل و بعد از اتمام ماه رمضان، سی دلیل بیشتر پیدا کرده بودند برای قانع بودن و راضی بودن و دم نزدن&#8230;<br />
امروز بعد از مدت‌ها، وبلاگ هودر را باز کردم. بعد از این که از دیدن طرح جدیدش دو تا شاخ روی سرم سبز شد، شروع کردم به خواندن مطلب آخرش. دیدم لب مطلبش همین است که خدا را شکر کنید که عربستان نشدید، خدا را شکر کنید که قانون اساسی (حالا هر قدر هم جفنگ) وجود دارد. خدا را شکر کنید که تونس و اردن و اسرائیل و&#8230;نیستید. خلاصه آخرش حسابی یاد پیش‌نماز مربوطه افتادم و تشویق مردم به شاکر بودن بابت این که کسی مستقیم روی سرشان نمی‌ریند!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayeh.nevesht.org/archives/706/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>38</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/655</link>
		<comments>http://sayeh.nevesht.org/archives/655#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 31 Jan 2007 05:56:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگستان چه خبر؟]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.net/2007/01/31/655/</guid>
		<description><![CDATA[از ایرانی بودنمان فقط سلام و علیکی و سر تکان دادنی بلدیم در راهرو ها و پشت سر هم حرف زدن در سلف !فرق سید ملک خاتون که خانه اش پشت امامزاده حسن است با فلان ایرانی که در منهتن دم خور روشنفکران وودی آلنی ست مثل فرق رب خانگی با رب کارخانه است. ادامه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از ایرانی بودنمان فقط سلام و علیکی و سر تکان دادنی بلدیم در راهرو ها و پشت سر هم حرف زدن در سلف !فرق سید ملک خاتون که خانه اش پشت امامزاده حسن است با فلان ایرانی که در منهتن دم خور روشنفکران وودی آلنی ست مثل فرق رب خانگی با رب کارخانه است. <a href="http://selbstgesprach.blogspot.com">ادامه مطلب</a></p>
<p>می دانم که بعضی وقتها نوشته هایم از من دون ژوانی مونث می سازد و این را هم خوب می دانم که تصویر دون ژوان اگر به مردها کاریزمای رت باتلری می دهد زن ایرانی را در حد زنی که می شنگد و هوسباز و حشری است پایین می کشد. <a href="http://selbstgesprach.blogspot.com/">ادامه مطلب</a></p>
<p>پی نوشت : بعضی وقت ها لینک بدهیم بهتر از این است که خودمان جان بکنیم و آخرش نتوانیم درست بنویسیم و بفهمانیم که چه می خواستیم بگوییم. فقط آرشیو این دوست گل من خوب کار نمی کند. زحمت بکشید چند تا پست آخر را خوب مطالعه کنید!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayeh.nevesht.org/archives/655/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/625</link>
		<comments>http://sayeh.nevesht.org/archives/625#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 04 Nov 2006 07:15:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگستان چه خبر؟]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.net/2006/11/04/625/</guid>
		<description><![CDATA[بعد از این که مسابقه دویچه‌وله تموم شد و &#8220;بهترین وبلاگ&#8221;  به سلامتی رفت خونه بخت، برای این که حوصله‌مون سر نره و این بحث های شیرین و عمیق! ادامه داشته باشه، می‌تونیم مسابقه&#8221;بدترین وبلاگ&#8221; برگزار کنیم. من خودم تو بخش &#8220;وبلاگ‌هایی که نمی‌دونن درد و مرضشون چیه&#8221; کاندید می‌شم  و ایشالله رای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از این که مسابقه دویچه‌وله تموم شد و &#8220;بهترین وبلاگ&#8221;  به سلامتی رفت خونه بخت، برای این که حوصله‌مون سر نره و این بحث های شیرین و عمیق! ادامه داشته باشه، می‌تونیم مسابقه&#8221;بدترین وبلاگ&#8221; برگزار کنیم. من خودم تو بخش &#8220;وبلاگ‌هایی که نمی‌دونن درد و مرضشون چیه&#8221; کاندید می‌شم  و ایشالله رای هم می‌یارم. برای بخش های &#8220;سیاست&#8221; و &#8220;شاعری&#8221; و&#8221;حقوق بشر&#8221; هم کاندیداهای توپ سراغ دارم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayeh.nevesht.org/archives/625/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>درد کدام است؟</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/589</link>
		<comments>http://sayeh.nevesht.org/archives/589#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Jun 2006 17:15:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگستان چه خبر؟]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.net/2006/06/13/%d8%af%d8%b1%d8%af-%da%a9%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%9f/</guid>
		<description><![CDATA[دیروز خیلی حال من بد بود. دلم شور می‌زد. خبر نداشتم که خواهرم رفته برای تجمع یا نرفته. خبر نداشتم که دوستانم حالا در چه وضعیتی هستند. ساعت سه برگشتم خانه، آنلاین شدم. ایمیل خواهرم را که گرفتم، فهمیدم اوضاع بد است. چند باری تلفن زنگ زد. هر بار اشک ریختم. این‌جور موقع‌ها هیچ چیز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دیروز خیلی حال من بد بود. دلم شور می‌زد. خبر نداشتم که خواهرم رفته برای تجمع یا نرفته. خبر نداشتم که دوستانم حالا در چه وضعیتی هستند. ساعت سه برگشتم خانه، آنلاین شدم. ایمیل خواهرم را که گرفتم، فهمیدم اوضاع بد است. چند باری تلفن زنگ زد. هر بار اشک ریختم. این‌جور موقع‌ها هیچ چیز و هیچ‌کس نمی‌تواند آدم را دلداری بدهد. با مامان حرف زدم و اشک ریختم، با فتانه حرف زدم و اشک ریختم، با احمدرضا حرف زدم و اشک ریختم. با نازلی حرف زدم که مدام بد و بیراه می گفت و می گفت:&#8221;عصبانی‌ام، عصبانی.&#8221;<br />
 شنیده بودم که خیلی‌ها برنگشته‌اند خانه، دنبال خبرهای بیشتر بودم، از این سایت به آن سایت، از این وبلاگ به آن وبلاگ. هر وبلاگی که آپدیت می‌شد، فوری کلیک می‌کردم. شاید خبری، چیزی شنیده باشند و ای داد از این وبلاگها&#8230;<br />
بگذار این طور بگویم. روابط ما در این دنیای مجازی، شبیه روابط همسایه‌هاست در دنیای واقعی. ما ممکن است همسایه دیوار به دیوارمان را دوست نداشته باشیم، با او سلام علیک هم نکنیم، ولی به هر حال اگر بیمار یا مجروح یا عزادار شود، خبردار می‌شویم. بعد هم اگر ذره‌ای اصول اجتماعی سرمان شود، قدری رعایتش را می‌کنیم. مثلا صدای موزیکمان را یک چند روزی تا آسمان نمی‌بریم.<br />
دیروز بعضی بچه‌ها با احوالات کتک خورده وبلاگ نوشته بودند. بعضی‌ها صحنه‌های وحشتناکی را شاهد بودند، از آن صحنه ها که تا سال‌ها کابوس شب‌های آدم می‌شود. خیلی‌ها هم نگران دوستانشان و یا اصولا انسان‌هایی بودند که زیر دست و پای نامردمان له می‌شدند.<br />
آن وقت چه حال بدی به آدم دست می‌دهد که در آن بحبوحه، وبلاگی آپدیت می‌شود با این مضمون که&#8221;من و سی سی و لولو و جوجو امروز از هر روز خوشبخت‌تر و خوشحال‌تریم&#8221;.<br />
شما به عنوان یک وبلاگ‌نویس، چه با نام واقعی ، چه با نام مستعار، چه مخالف، چه موافق مختارید که در هر مورد و به هر دلیلی سکوت کنید. شما مختارید که فقط و فقط خاطرات و دغدغه‌های شخصی‌تان را منتشر کنید یا فقط به شعر و ادبیات بپردازید.( که البته به نظر من شاعر و نویسنده بدون دغدغه اجتماعی به درد لای جرز می‌خورد)<br />
ولی بی‌تفاوت بودن نسبت به درد دیگران ، داستان دیگری است. آن هم بی‌تفاوت در حدی که همان دقایق آپدیت کنید و خبر خوشبختی و خوشحالی خودتان و دوست و رفقا و در کنارش تفسیر تابناکتان از باخت آنگولا را اعلام کنید. به خدا قسم اگر بعضی وقت ها آپدیت نکنید، اتفاق بدی نمی افتد. در عوض احساسات کسی را هم جریحه دار نمی کنید.<br />
راستش خواندن این وبلاگ ها دیشب به  من این احساس را داد که با همان عابرانی طرف هستم که ایستاده بودند و به کتک خوردن زنان می‌خندیدند. شاید برای همین است که این قدر عصبانی ام.</p>
<p>پی نوشت: متنفرم از این که در مورد یک نوشته دوباره توضیح بنویسم. چون بدون شک نارسایی نوشته را می رساند. توی متن هم گفتم و باز هم تکرار می کنم اگر چه یک خط همدردی بعضی وقت‌ها خیلی بهتر از سکوت است، ولی به هیچ وجه منظورم این نبود که همه در مورد یک موضوع  واحد حتما اظهارنظر کنند. اصلا دلیلی برای این‌کار وجود ندارد. وبلاگ ها که رسانه‌های فرمایشی نیستند.</p>
<p><a href="http://ellize.blogspot.com/2006/06/22-16.html"><br />
نوشته مفصل الیزه</a><br />
<a href="http://shab.nevesht.org/?p=417">من نباید فراموش کنم که بر مردم برگزیده‌ی ایران چه رفته است در این سال‌ها. </a><br />
<a href="http://alice-in-wonderland.persianblog.com/1385_3_alice-in-wonderland_archive.html#5206024">وصل می شوم به دیروز، به درد باتوم، به خشم، به شجاعت، به لبخند ..</a>.<br />
<a href="http://faraamooshkhaaneh.blogspot.com/2006/06/blog-post_13.html">کشوری که خاک سست‌اش دل مردمش را می‌لرزاند و تخت دولت‌مردانش را نه!</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayeh.nevesht.org/archives/589/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/575</link>
		<comments>http://sayeh.nevesht.org/archives/575#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 19 May 2006 00:11:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگستان چه خبر؟]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.net/2006/05/18/575/</guid>
		<description><![CDATA[ف ی ل ت ر ی ن گ به هر حال تاثیر خودش رو گذاشته. امروز چک کردم دیدم تعداد ویزیتورهای این ماه نسبت به ماه قبل ۴۷ درصد کاهش پیدا کرده. مجبورم باز خواهش و تقاضا و التماس و استدعا کنم که آدرس منو تو لیست هاتون عوض کنید . اینم آدرس جدید:&#160;http://sayeh.nevesht.org
تا باز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ف ی ل ت ر ی ن گ به هر حال تاثیر خودش رو گذاشته. امروز چک کردم دیدم تعداد ویزیتورهای این ماه نسبت به ماه قبل ۴۷ درصد کاهش پیدا کرده. مجبورم باز خواهش و تقاضا و التماس و استدعا کنم که آدرس منو تو لیست هاتون عوض کنید . اینم آدرس جدید:&nbsp;<a href="http://sayeh.nevesht.org" title="http://sayeh.nevesht.org" target="_blank">http://sayeh.nevesht.org</a><br />
تا باز کی دوباره ف ی ل ت ر بشم و بیام یه آدرس دیگه اعلام کنم. واضحه که بنده فرزند همون نظام هستم و هرگز از رو نمی‌‌رم.<br />
در ضمن آدرس قدیمی هم هنوز کار می کنه:&nbsp;<a href="http://afsoon.blogspot.com" title="http://afsoon.blogspot.com" target="_blank">http://afsoon.blogspot.com</a>.  تنها کسی هم که هنوز این آدرس رو کنار وبلاگش داره، <a href="http://i.hoder.com">حسین درخشان</a>ه که سرش بره، دست به ترکیب لینکهای کنار صفحه اش نمی زنه. </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayeh.nevesht.org/archives/575/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/569</link>
		<comments>http://sayeh.nevesht.org/archives/569#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 03 May 2006 03:07:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگستان چه خبر؟]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.net/2006/05/02/569/</guid>
		<description><![CDATA[در حال حاضر اوضاع خر‌توخره. یه کم که همه چی آروم‌تر شد، خودم به کوری چشم زمستون، خورشید‌خانوم رو برش می‌گردونم. فکر می‌کنم خیلی‌هامون وبلاگ نوشتن و خوندن رو مدیون صنم باشیم. یادمون که نرفته، نه؟
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در حال حاضر اوضاع خر‌توخره. یه کم که همه چی آروم‌تر شد، خودم به کوری چشم زمستون، <a href="http://www.khorshidkhanoom.com">خورشید‌خانوم</a> رو برش می‌گردونم. فکر می‌کنم خیلی‌هامون وبلاگ نوشتن و خوندن رو مدیون صنم باشیم. یادمون که نرفته، نه؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayeh.nevesht.org/archives/569/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/568</link>
		<comments>http://sayeh.nevesht.org/archives/568#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 01 May 2006 07:32:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگستان چه خبر؟]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.net/2006/05/01/568/</guid>
		<description><![CDATA[دزدی بد است.
کپی رایت خوب است.
وبلاگستان کپی رایت ندارد، پس دزدها در امن و امانند. 
توضیح: دزد به من نزده. به وبلاگ قاصدک زده.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دزدی بد است.<br />
کپی رایت خوب است.<br />
وبلاگستان کپی رایت ندارد، پس <a href="http://baroon.ir/">دزد</a>ها در امن و امانند. </p>
<p>توضیح: دزد به من نزده. به وبلاگ <a href="http://shargi.blogspot.com">قاصدک</a> زده.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayeh.nevesht.org/archives/568/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
