Being single in Costa Rica
جمعه, دی ۲۰م, ۱۳۸۷از این روزهای خیلی سرد است، که بخار دهان پیداست و دماغها قرمزند و بعضیها آنقدر لباس پوشیدهاند که نشستن روی صندلی مترو برای نفر بغلدستیشان سخت شده.
من بغلدست مردی نشستهام که شال گردناش را سه دفعه دورگردنشاش پیچانده و دارد کتاب میخواند. اسم کتاب هست : چرا کاستاریکا؟ روی جلد کتاب عکس نخل [...]
