بایگانی برای موضوع "نوشته های روزمره"

در ستایش هپروت

پنجشنبه, آبان ۲۳م, ۱۳۸۷

سر کار گیر داده‌اند که همه باید واکسن آنفولانزا بزنند. توی یک صف ایستاده‌ایم و دانه‌ دانه می‌رویم آستینمان را بالا می‌زنیم و سوزن فرود می‌آید و تمام.عین هفت هشت‌سالگی‌ که می‌آمدند توی مدرسه برایمان واکسن می‌زدند و دختربچه‌ها به پهنای صورت اشک می‌ریختند…
نوبت من شده است. واکسن را زده‌ام و  از جایم بلند شده‌ام [...]

یا فرار کن یا جادو کن!

جمعه, آبان ۱۷م, ۱۳۸۷

بهترین و راحتترین روش مهاجرت به آمریکا !فقط ۲۷۰۰۰ تومان. عجله کنید.
ماجراهای واقعی از زبان یک جادوگر. خاطراتی همراه با آموزش سحر و جادو.
این دو تا جمله‌ی بالا تبلیغ دو تا وبسایت ایرانی هستند کنار میل باکس جی-میل من.
یک ایمیل هم داشتم از یک نفر که تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود و [...]

Oxymoron

پنجشنبه, آبان ۱۶م, ۱۳۸۷

چگونه حین یکی به دو با پارتیشن اونوری دانش لغات انگلیسی را افزایش بدهیم و به فلسفه‌ی زندگی خودمان هم شک کنیم:
I hate Harper, He is like a robot
- Robots are predictable, Predictable is good
- Predictable is what I hate mostly about guys!
- You want a rebel, BUT,You want him to be there, be reliable [...]

اوباما

چهارشنبه, آبان ۱۵م, ۱۳۸۷

امشب که خوشحال و خندان از برنده شدن اوباما نشسته بودیم توی آن بار شلوغ ، با خودم فکر کردم که شاید خیلی سال دیگر نوه نتیجه ها را جمع کنم و بگویم: من بودم، خدا بیامرز “ر” بود که اون موقع تازه کتاب اولش رو چاپ کرده بود، “گ” بود که اون موقع هنوز [...]

دوشنبه, آبان ۱۳م, ۱۳۸۷

وقت‌هایی که فکر کردن‌ام نمی‌آید یا دلم می‌خواهد یکی جای من فکر کند و من بخوانم، یا یکی حرف بزند و من گوش کنم، می‌نشینم نوشته‌های ستاره‌دار گودر را خواندن. نوشته‌هایی که حسهای درونی آدم‌هاست و شبیه حس آن لحظه‌ی من بوده و نشانشان کرده‌ام که یادم باشد یک روز دوباره بخوانم…
دنبال تجربه‌های مشترک می‌گردم، [...]

دوشنبه, آبان ۱۳م, ۱۳۸۷

سینما پارادیزو یادتان هست؟ قصه‌ای که آلفردو برای سالواتوره تعریف کرد: «شاه‌‌زاده خانم به سرباز گفت اگر منو می‌خوای باید بتونی صد شبانه‌روز پشت پنجره‌ی اتاقم منتظر بمونی. سرباز عاشق اون‌جا رفت و ایستاد. یه روز، دو روز، ده روز، بیست روز … هر شب شاه‌زاده خانم از پنجره‌ی اتاقش سرباز رو نگاه می‌کرد که [...]

هر زمستان…

سه شنبه, آبان ۷م, ۱۳۸۷

خواهره اینجاست و یادم می‌آورد که تنها کسی نیستم که خمیر کیک را بیشتر از کیک پخته دوست دارد. تنها کسی نیستم که دانه‌های خشک سریال را دانه دانه از جعبه در‌می‌آورد و می‌خورد. تنها کسی نیستم که می‌تواند ته یک کیلو مغز بادام یا گردو  یا بادام‌هندی را یک ساعته در بیاورد ….دیروز صبح [...]

پنجشنبه, آبان ۲م, ۱۳۸۷

جهت یادآوری به خودم : یک وقت هایی در زندگی…

دوباره کیوسک

یکشنبه, مهر ۲۸م, ۱۳۸۷

کیوسک به روایت آیدا
کیوسک به روایت سیبیل
من هم روایت خودم را از کیوسک دارم. منتها در حال حاضر باید شام بپزم، جارو کنم، دو تا تلفن بزنم و خرید هم بکنم.
خواهرکم هم دارد از راه میرسد و من بسی مشعوفم. بنابراین روایت من باشد برای یک وقت دیگر.
عجالتن بلیت بخرید و بیایید اپرا هاوس با [...]

یک عدد جانی‌دپ زخمی

سه شنبه, مهر ۲۳م, ۱۳۸۷

دو سه شب پیش خواب می‌دیدم که از یک جایی توی آپارتمانم صدای ناله می‌آید و من با نگرانی و ترس دنبال منبع صدا می‌گردم. خواب را برای یک دوست خونسرد تعریف کردم. پرسید که از کدام هنرپیشه‌ی هالیوود خوشم می‌آید. گفتم جانی دپ. گفت از امشب فکر کن که صدا مال جانی‌دپ است که [...]