بایگانی برای موضوع "نوستالژی"
یکشنبه, مهر ۱۹م, ۱۳۸۳
بعد از این همه سال باید عادت کرده باشم به این که زندگی، یا حداقل زندگی من، یعنی تغییر مدام؛ حتی اگر خودم نخواسته باشم. یا پیشامدی تحمیل می شود یا خودم با دست خودم تغییرات را رقم می زنم که گاهی وقتها از سر اجبار است و گاهی وقتها هم برای فرار [...]
درباره نوستالژی | بدون نظر »
چهارشنبه, شهریور ۱۸م, ۱۳۸۳
مامان ممکنه یادش نیاد یا اصلا کلا منکر قضیه بشه. ولی من هر دوتاشو خوب خوب یادمه. هم سبد رو و هم شنل رو. سبد قهوه ای مایل به سیاه بود. می تونستی بگذاریش پشت دوچرخه یا این که از دسته جلوی دوچرخه آویزونش کنی. ولی در صورت دوم باید خیلی یواش می رفتی چون [...]
درباره نوستالژی | بدون نظر »
جمعه, مرداد ۳۰م, ۱۳۸۳
سیگار را از پنجره ماشین بیرون می اندازم. می گویم: من هیچوقت نتوانسته ام یک سیگار را تا آخر دود کنم،هیچوقت هم نمی توانم دود سیگار را از بینی ام بیرون کنم و بعد می خندم. همینطور بیخودی می خندم. نگاهم نمی کند. دود سیگار را با مهارت از بینی اش بیرون می دهد و [...]
درباره نوستالژی | ۳ نظر »
جمعه, اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۳
قسمتی از همان نامه(۲):
…حواست باشد که همه مارکها هم خوب نیستند. بعضیهایشان را هر کار کنی مزه آب می دهند. غیراز گلد که سرش به توافق رسیدیم، خود نستله هم خیلی خوب است. مخصوصا اگراهل کاپوچینو باشی. یکی را هم یادم می آید که طعم وانیل می داد و ما سر خریدنش دعوایمان شد.آخر [...]
درباره نوستالژی | بدون نظر »
چهارشنبه, اردیبهشت ۹م, ۱۳۸۳
قسمتی از یک نامه که اول دارد٬ آخر ندارد.فرستنده دارد٬ گیرنده ندارد:(۱)…………………………..…………راستی٬ اینجا هوا خیلی خوب شده.همان هوایی شده که من دوست دارم. حتی دیروز انقدر گرم شده بود که جیسون سر کلاس کفشش را در آورده بود! وقتی دید که من تعجب کردم٬ گفت:ببخشید٬خیلی گرمه! جیسون را تو نمی شناسی. یک آمریکایی خیلی قد [...]
درباره نوستالژی | بدون نظر »
دوشنبه, فروردین ۳م, ۱۳۸۳
من٬ نوروز و لئوناردو :توی این کوچه سنگفرش پر سرصدا٬دارم راه می رم و دنبال مغازه ای می گردم که شمعهاش هم خوشگل باشن٬ هم به جاشمعی ما بخورن.ـ هی٬کجا می ری؟این لئوناردوست.دستهاش رو تو جیباش کرده و بی خیال قدم می زنه.لئوناردو مثل من توی این شهر غریبه است و مثل من [...]
درباره نوستالژی | بدون نظر »
یکشنبه, اسفند ۲۴م, ۱۳۸۲
در روزهای آخر اسفنددر نیمروز روشنوقتی بنفشه ها را با برگ و ریشه و پیوند و خاکدر جعبه های کوچک چوبین جای می دهندجوی هزار زمزمه درد و انتظاردر سینه می خروشد و بر گونه ها روانای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه هامی شد با خود ببرد هر کجا که خواستدر روشنایی باراندر آفتاب [...]
درباره نوستالژی | بدون نظر »
دوشنبه, دی ۲۹م, ۱۳۸۲
میان ماندن و رفتن…
میان ماندن و رفتن حکایتی کردیمکه آشکارا در پرده ی کنایت رفت.مجال ما همه این تنگ مایه بود و، دریغکه مایه خود همه در وجه این حکایت رفت
هی با خودم درگیر بودم که چیزی بنویسم یا نه و اگه آره ، چی بنویسم که مرثیه سرایی نباشه و ادا نباشه و بار [...]
درباره نوستالژی | بدون نظر »
سه شنبه, مهر ۱م, ۱۳۸۲
بوی ماه مدرسه:گفتن نداره که ازمدرسه خیلی بدم می یاد و می اومده.ازپاییزواول مهر هم همینطور.برای کم شدن از این نفرت حتی تلاش هم می کنم.مثلا امروز سعی کردم که قبول کنم هوا خیلی خنک و با حال شده.(جدا هم نسیم خوبی می اومد اول صبحی.) .ولی یه چیزی تو هوا بود که آزارم می [...]
درباره نوستالژی | بدون نظر »
پنجشنبه, تیر ۲۶م, ۱۳۸۲
چند بار دلم برای دیوارهای صورتی تنگ شده ؟اول کاغذ دیواری داشتن .کاغذ دیواری صورتی .بعد کاغذ دیواریها رو کندیم ودیوارها رورنگ زدیم .باباگفت:اتاق خودشه ،خودش باید بگه چه رنگی …و من دوباره صورتی روانتخاب کردم.صورتی رنگ اون سالها بود.رنگ بچگی دختر بچه ها.من به هیچ قیمتی نمی خواستم ازبچگیم دست بکشم.
چند بار دلم برای [...]
درباره نوستالژی | ۷ نظر »