بایگانی برای موضوع "نوستالژی"

….

جمعه, اسفند ۲۶م, ۱۳۸۴

نه، عید این‌طوری نمی آید. مطمئن هستم که نمی آید. عید فقط وقتی می آید که پدرم یک روز از کار پر دردسرش را تعطیل کند، جعبه سیاه چرمی‌اش را بیرون بیاورد، خاکش را بگیرد، صفحه‌های دوران جوانی‌اش را مرور کند و یکی‌شان را بگذارد داخل آن گرامافون سونی با عظمت، بعد شروع کند [...]

یکشنبه, دی ۱۸م, ۱۳۸۴

همین طورهاست دیگر. وسط یک مهمانی که آدمهای دور و بر یا به کل غریبه هستند یا یک ماه بیشتر نیست که می شناسی شان، ناگهان یاد همه آدمهای آشنا، از حال و گذشته، از اینجا و آنجای دنیا، هجوم می آورد به مغزت. آهنگها که یکی یکی عوض می شوند، یاد پدر می افتی [...]

شنبه, مهر ۱۶م, ۱۳۸۴

عمه خانم، لاغر، چشم و ابرو مشکی و بلند بالا بود با صورتی که ردی از آبله داشت. سیگار هما می‌کشید، از آنهایی که توی یک جعبه سفید دردار بود و نوشته آبی داشت. افطار که می‌شد، اول سیگارش را آتش می‌زد و دود آن را با همان ولعی فرو می داد‌ که موقع [...]

از حال من اگر خواسته باشی.

دوشنبه, شهریور ۷م, ۱۳۸۴

…از حال من اگر خواسته باشی، خوب خوب که نه، اما بد هم نیستم. هوا همانطورهاست، وبا همانطورهاست. من هم همانطورها هستم. کارم را بالاخره تحویل دادم و از آن شرکت مزخرف مقرراتی آمدم بیرون. روزهایی که دنبال سند و نامه و خرید و سفارت و کوفت و زهرمار نیستم، فیلم می بینم، کتاب می [...]

چهارشنبه, مرداد ۲۶م, ۱۳۸۴

این هم برای پریسا که می‌گوید از تولدت چرا ننوشتی:
می‌دانی پریسا جان، امسال هیچ تولدم را دوست نداشتم. تو هم اگر جای من بودی و این عکس جلوی رویت بود، عکسی که پریشب دور آن میز کوچک گرفتیم، از این تولد که نه، از همه تولدها بیزار می‌شدی.
کم می‌شویم پریسا، خودمان را می‌گویم. می‌رویم [...]

دوشنبه, اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۴

نمی دانم چه شد که امروز، وسط آن همه شلوغی و همهمه و عجله و رفت و آمد، در حال سردرد و خشم، ناگهان یاد جزیره افتادم، یاد نسیم خنکش و یاد بوی دریا، یاد گلهای صورتی و آن روز عصر که تازه کشفشان کرده بودم…یادم آمد که روی پله های مشرف به دریا، جایی [...]

دوشنبه, بهمن ۱۹م, ۱۳۸۳

صدای زمین خوردن توپ بسکتبال، در گوشم زنگ می‌زند. توپ که وارد سبد می‌شود، هوار می‌زنند، همدیگر را به اسم صدا می‌زنند: مهرداد، شاهین، علیرضا، بابک… ما گوشهایمان تیز می‌شود. یواشکی می‌خندیم. پسرهای همین محله هستند، اهل همین دور و برها. سبد بسکتبالشان را بسته‌اند به تیر چراغ برق کوچه مدرسه ما، لابد یا روز [...]

شنبه, دی ۱۹م, ۱۳۸۳

…از برف بگویم. یادت هست که آن وقت‌ها برف را چقدر دوست داشتیم؟ برای من که برف خیلی عزیز بود. نه فقط گرمای آن سامان آزار دهنده بود، که برف، اصولا حضور برف به شکل قشنگی ریخت در و دیوار و زمین و زمان را عوض می‌کرد. فرو باریدن این پرهای سفید و پاکیزه‌ای که [...]

جمعه, آذر ۲۰م, ۱۳۸۳

تو یادت نمی آید، ولی من خوب به خاطر دارم. اولین باری که دیدمت، لباس مشکی پوشیده بودی. سیزده ساله بودم و آن روز عاشورا بود. نه سیزده عدد خوش یمنی است و نه عاشورا روز شادی، ولی مشکی به تو خوب می آمد. من همراه دختر همسایه بودم که سه سال از من بزرگتر [...]

یکشنبه, مهر ۱۹م, ۱۳۸۳

بعد از این همه سال باید عادت کرده باشم به این که زندگی، یا حداقل زندگی من، یعنی تغییر مدام؛ حتی اگر خودم نخواسته باشم. یا پیشامدی تحمیل می شود یا خودم با دست خودم تغییرات را رقم می زنم که گاهی وقتها از سر اجبار است و گاهی وقتها هم برای فرار [...]