بایگانی برای موضوع "نوستالژی"
بی سرزمین تر
پنجشنبه, آذر ۲۳م, ۱۳۸۵راستی تو کجا بودی؟ همه آن روزها؟ همه آن سالها؟ من چمدان میبستم. یادت میآید؟ یک چمدان سی کیلویی.. دو چمدان سی و دو کیلویی. خاطرت هست؟ من “خوش” نبودم. هر چه که بودم دلخوشی نبود اسمش.
خوب یادم هست که عزا گرفته بودم. نمی توانستم. نمیتوانستم همه زندگیام را خلاصه کنم در دو چمدان. نشسته [...]
Belle
سه شنبه, آذر ۷م, ۱۳۸۵من خاطرات خوشی از زمان اجرای این تئاتر موزیکال دارم که اگر اشتباه نکنم میشود حدود هشت سال قبل. به ایران که برگشتم تا مدتها افسوس میخوردم که چرا سیدی این نمایش را با خودم نیاوردم. کسی را هم سراغ نداشتم که از او قرض بگیرم و از ماهواره هم آهنگ فرانسوی [...]
………….
دوشنبه, آذر ۶م, ۱۳۸۵یکشنبه شب است. من خوبم و خوب نیستم. چه میگویند در کتابها؟ آها. دمی به خمره زدهام و بدک نیستم. حالم بهتر از صبح است. چون که دارم لبخند می زنم. مهمانها رفتند. من اینجا نشستهام به جای درس خواندن دارم به قدیم و جدید فکر میکنم. به امروز صبح که با مادربزرگم حرف زدم. [...]
بوی ماه مهر، ماه مدرسه (۳)
جمعه, مهر ۷م, ۱۳۸۵نمیخواستم، ولی مثل این که نمیشود. نمیشود از دبستان و اول مهر گفت و از جو انقلابزده و جنگزده و مذهبزده دهه شصت حرف نزد.
کلاس دوم یا سوم بودیم که مدیرمان را گرفتند و بردند و گفتند” گروهک” بوده. مدیر جدید آمد، خانم قربانی که افتخار کوتاه کردن دست ضدانقلاب از دبستان نیموجبی ما [...]
بوی ماه مهر، ماه مدرسه (۲)
یکشنبه, مهر ۲م, ۱۳۸۵حجاب اسلامی - معلم اسلامی
همان موقع باید میفهمیدیم که قضیه جدی است. همان موقع که با مامان رفتیم ثبتنام کلاس اول و آن ورقه چاپی مربوط به حجاب انقلابی را دیدیم. گفتند:”روپوش و روسری و شلوار مخمل زرشکی”. خدا میداند چهقدر دنبال شلوار مخمل زرشکی گشتیم. آخر هم پیدا نشد و من روز اول [...]
بوی ماه مهر، ماه مدرسه
دوشنبه, شهریور ۲۷م, ۱۳۸۵پیش نوشت: این نوشته را دو قسمت یا شاید بیشتر میکنم که طولانی نشود. مناسبتش نزدیک شدن اول مهر است. در واقع نوشتهها را برای سارا مینویسم. دخترخاله ام که از کمسال ترین خوانندههای این وبلاگ است و دل تنگش هستم و می دانم این روزها عزای اول مهر را گرفته!
خواهرم چند روزقبل می [...]
مزخرفات نصفه شب
چهارشنبه, مرداد ۱۱م, ۱۳۸۵نمیدونم از کی یاد گرفتم فراز و فرودهای روحیمو تو وبلاگم ننویسم. نمیدونم اصلا به چه خاطر از این کار انصراف دادم و وبلاگ نوشتنم یه مدل دیگه شد. شاید به خاطر آشناهایی که وبلاگمو پیدا کردن و تعدادشون هی زیادتر شد. شاید به خاطر بلاگرهای دیگه که کم کم میشدن بهترین دوستام یا اصلا [...]
غربت
شنبه, خرداد ۱۳م, ۱۳۸۵یک نفر را تنها گیر آوردهاند. دستش را میبندند، تا میخورد، کتکش میزنند. فریاد میزند. کسی نمیشنود. کسی نمیفهمد اصلا. پرویز پرستویی رو به جمعیت می کند:”غربت باید یه چیزی مثل این باشه“.
حسرت میخورم. به حال پرستویی یا هر کسی که هیچوقت ندانسته”غربت” یعنی چه. من اما حالا میدانم. حداقل غربت خودم را میدانم [...]