بایگانی برای موضوع "من و کانادا"
دوشنبه, تیر ۳۱م, ۱۳۸۷
روز جمعه دیدم که منم و یک خروار کار نکرده و بیخوابی و بیحوصلگی. ایمیل زدم به شرکت که مریضم و ماندم خانه که برسم خرید کنم و تمیزکاری کنم و مهمتر از همه به میزان کافی بخوابم!
امروز که برگشتم سر کار، از صبح تا حالا دو نفر آمدهاند و شکایت کردهاند که از من [...]
درباره من و کانادا، نوشته های روزمره | ۱۳ نظر »
سه شنبه, تیر ۲۵م, ۱۳۸۷
درباره من و کانادا | بدون نظر »
جمعه, تیر ۱۴م, ۱۳۸۷
یک روزهایی که پیاده از سر کار برمیگردم خانه، تقریبن غیر ممکن است به هیچ آشنایی برنخورم. چنین برخورهایی در تهران خیلی کم پیش میآمد. نتیجه میگیریم که یک تورنتو است و یک تابستان کوتاه و یک مرکز شهر پرماجرا که همهی مناسبتها و رویدادها به صورت فشرده از نظر زمان و مکان در آن [...]
درباره من و کانادا | ۵ نظر »
چهارشنبه, اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۷
تقریبن یک سالی میشود که صبحها راس ساعت هشت و نیم صبح از ایستگاه دم خانه ام سوار مترو میشوم و بیست و پنج دقیقه بعد جلوی محل کارم پیاده می شوم.
کم و بیش قیافهها و رفتار مسافرها برایم آشناست. آنهایی که لپتاپ و ساک ورزشیشان را به زور حمل میکنند، آنهایی که قهوه به [...]
درباره من و کانادا، نوشته های روزمره | ۵ نظر »
چهارشنبه, بهمن ۱۰م, ۱۳۸۶
بهترین مکان برای وبلاگ نوشتن وسط جلسه ای است که نه لازم است حرف بزنی نه لازم است گوش بدهی……
درباره من و کانادا، نوشته های روزمره | بدون نظر »
سه شنبه, دی ۱۱م, ۱۳۸۶
-امشب با مریمگلی به توافق رسیدیم که احساس سیزده بهدر داریم. برگشتن به کار و زندگی بعد از یک تعطیلات خوب و طولانی. من قصد جدی دارم که این مریمگلی را بکشانم به تورنتو. حالا میبینید! آدمیزاد حق دارد که برای خندیدن و خنداندن بیشتر برنامهریزی کند!
۲- فردا دوباره کار جدی شروع میشود. دوباره جان [...]
درباره من و کانادا، نوشته های روزمره | ۱۷ نظر »
شنبه, دی ۱م, ۱۳۸۶
کشف بزرگ من در حال حاضر این است که در شهرهایی که زمستان درست حسابی دارند، آدمیزاد باید در بهار و تابستان تا جان در بدن دارد، بیرون از خانه باشد و حتی رستوران و کلاب هم که میرود، بالکن دار و پشتبام دارش را انتخاب کند. در عوض زمستان که شد، باید فعالیتهای زیر [...]
درباره من و کانادا | ۴ نظر »
یکشنبه, آذر ۱۸م, ۱۳۸۶
“جیسون” رفته با”اقبال” گپ بزند؛ “اقبال” دو روزی است که از وطنش برگشته کانادا. از اتاق “اقبال” که برمیگردد، میگوید یک خبر جالب دارد. بعد مکالمهاش با اقبال را کلمه به کلمه برایم تکرار میکند.
“بهش گفتم:”هی، متاهل برگشتی؟ با یه زن؟” گفت:” الان که با من نیومده. ولی عکسشو میتونم بهتون نشون بدم”. بهش گفتم:”هی [...]
درباره من و کانادا | ۱۶ نظر »
شنبه, مهر ۲۱م, ۱۳۸۶
شد دو سال. اگر زمان برگردد به عقب و از من بپرسند که باز هم حاضرم مهاجرت کنم یا نه، جوابم بدون چون و چرا مثبت است. مهاجرت تجربهی بزرگی است، حیف است که اگر فرصتش را داریم از خودمان دریغ کنیم.
به خودم که نگاه میکنم آدم دیگری را میبینم. خونسردتر و آرام تر شدهام.
چیزهایی [...]
درباره من و کانادا | ۱۵ نظر »
سه شنبه, مرداد ۲۳م, ۱۳۸۶
مهم: بهترین سورپریزهای امسال کادوی مریم بود که پست آورد در خانه و تلفن اول صبح کامران. اصلا آقا جان، مردادیها را عشق است. یک نفر هم زنگ زده آهنگ تولد مبارک گذاشته وبعد قطع کرده. از آن یک نفر خواهش می کنم اگر اینجا را می خواند، در اسرع وقت خودش را معرفی کند. [...]
درباره در دلم بود که بی دوست ...، من و کانادا | ۵۰ نظر »