بایگانی برای موضوع "فیلم چی؟ کتاب چی؟"

سه شنبه, مهر ۱۵م, ۱۳۸۲

به او غبطه می خورم.نمی داند جهان چه پهناور وزندگی چه کوتاه است.نمی داند آدمهای دیگری هم وجود دارند.به همین یک تکه آسمان بالای سرش قانع است.من می خواهم هر چیزچنان به من متعلق داشته باشد که گویی غیرازآن هیچ چیزدیگری را دوست ندارم؛اما من همه چیزرامی خواهم؛ودستهایم خالی است.به اوغبطه می خورم.مطمئنم که نمی [...]

پنجشنبه, خرداد ۱م, ۱۳۸۲

- چند مرد را از یاد برده ای؟- به همان تعداد زنی که تو به یاد سپرده ای.- نرو.- من که نرفته ام.- یک چیز قشنگ به من بگو.- حتما،چه می خواهی بشنوی؟- دروغ به من بگو.بگو تمام این سالها منتظرم بودی.بگو.- تمام این سالها منتظرت بودم.- بگو می مردی اگر برنمی گشتم.- می مردم [...]

جمعه, فروردین ۲۹م, ۱۳۸۲

آندرو ساریس :در سینما هیچ چیز تماشایی تر از آن نیست که زن و مردی بنشینند و سهمشان از جاودانگی جهان را صرف حرف زدن کنند.
دارم به این فکرمی کنم که زمانی که آقای ساریس به این نتیجه رسید، هنوز chat اختراع نشده بود.

دوشنبه, آذر ۲۵م, ۱۳۸۱

..دیر یا زود باید بین خوشبختی و عقل یکی را انتخاب کرد….عاقبت همیشه خسته هستیم.می دانی ،دلم می خواهد زندگیم را مانند بسته ای در دست کسی دیگر بگذارم و بگویم:بیا برای من دیگر بس است، حالا تو فکرش را بکن.اما ممکن نیست ، با دست خودمان زندگی را برای خود خراب کرده ایم .هر [...]

چهارشنبه, آبان ۱۵م, ۱۳۸۱

چقدر خوبه که آدم این همه دوست خوب تو این وبلاگشهرداشته باشه که براش نامه بنویسن و بهش کتاب معرفی کنن.چقدر خوبه که یه شهر کتاب نزدیک خونه آدم باشه.چقدر خوبه که همه اینها الان مال خود خودم هستن وقراره این هفته شب وروز رو با هم دیگه سر کنیم:اگر شبی از شبهای زمستان مسافریطعم [...]

سه شنبه, آبان ۱۴م, ۱۳۸۱

در باب مهاجرت:-شاید اشتباه باشد.اما من هیچ نوع وابستگی احساس نمی کنم.چه نوع وابستگی می توانم به اینجا داشته باشم؟-حتی خاطرات غم انگیز ، نوعی تعلق خاطر ایجاد می کنند.-تعلق خاطر به چی؟ به برآمدن ماه در بالای یک مکان خاص ، آن هم برای این که آدم اتفاقا در آن مکان به دنیا [...]

دوشنبه, اردیبهشت ۹م, ۱۳۸۱

این هم قسمتی از کتاب “نامه به کودکی که هرگز متولد نشد”یابا نام اصلیش:” Lettera Ad Un Bambino Mai Nato”:امشب دانستم که وجود داری : درست مثل قطره ای از زندگی که از هیچ سر چشمه گرفته باشد.قلبم از حرکت ایستاد و وقتی دوباره صدای نامرتب و پرهیاهوی ضربانش را شنیدم ،احساس کردم در گودال [...]

یکشنبه, اردیبهشت ۸م, ۱۳۸۱

از روزی که فیلم ” من ترانه …” رو دیدم ، یاد یک کتا بی افتادم که سالها پیش خونده بودم و خیلی دوستش داَشتم.اسمش بود “نامه به کودکی که هرگز به دنیا نیامد” نوشته : اوریانا فالاچی .رفتم پیداش کردم و دوباره خوندمش . تصمیم گرفتم که اگه بشه و حوصله کنم از فردا [...]