Tehran Has No More Pomegranates
چهارشنبه, اردیبهشت ۴م, ۱۳۸۷بعد از دو سال و نیم، دیشب دلتنگ تهران شدم.
بعد از دو سال و نیم، دیشب دلتنگ تهران شدم.
شاید این ما هستیم که مدتهاست استعداد شاد بودن را از دست دادهایم؛ انگار به قول ولتر پایهی خلق جهان، کمدی بوده لیکن ما مخاطبانی بودهایم که همیشه از خندیدن هراس داشتهایم. همین بکت را ببینیم کمدیاش که دلقکبازی و ورایته است و تراژذیاش هم که توصیف موقعیت انسان مدرن ِِدر خود مانده. اما هنرش [...]
۱- از آن وقتهاست که نوشتن خطرناک است و آدم را لو میدهد. هم عصبانی هستم، هم مجبورم رازداری کنم. من اصلن برای همین از تعطیلات طولانی بدم میآید.
۲- من سالهای سال شیفتگی خاصی به آدمهای قوی داشتهام. حالا امروز میبینم که حوصلهی آدمهای قوی را ندارم، برای اولین بار در زندگی.
۳- بعد از مدتها [...]
موقعی که من سالهای بلوغ را میگذارندم ، محض رضای خدا هیچ کتابی برای خریدن وخواندن وجود نداشت غیر از ترجمههای مسخرهی ژول ورن. تنها انتخاب باقیمانده کتابهای قدیمی قبل از انقلاب بودند که من اول از کتابخانهی بابا شروع کردم و بعد هم کتابخانهی دایی و خدا میداند چهقدر خواندن یواشکی “همسایهها” و “یک [...]
یک روز ظهر از در مترو بیرون میآیی و راه میافتی بین انبوه آدمهایی که به هزار و یک زبان مختلف حرف میزنند.
بعد، یک لحظه، فقط یک لحظه به خودت میآیی و از خودت سوال میکنی”من اینجا چه میکنم؟ چهطور شد که دو تا اقیانوس را پشت سر گذاشتم و آمدم اینجا و خودم را [...]
به لطف مهدخت که هنوز هم ایمیل تشکر برایش نفرستادم، چندتایی کتاب فارسی به دستم رسیده است. این چند روز نشستم و خواندم و خواندم.
خط تیره، آیلین، نوشتهی ماهمنیر کهباسی را خواندم که گویا برندهی جایزه هم شده است. وقتی که میخواندم اش انگار فرو میرفتم توی باتلاق. “وانهاده” و “چراغها را من خاموش میکنم” [...]
رفته بودم خانه یکی ازفامیلهای مهربانمان. برای این که لطف را در حق من تمام کند، پیشنهاد کرد که بنشینیم و فیلم “اخراجیها” را ببینیم. اصلا دلم نمیخواست “نه” بگویم. تازگیها هم آنقدر همه مظاهر روشنفکری توی ذوقم خورده است که به هیچوجه جایی دهانم را باز نمیکنم دلیل بیاورم که فلان فیلم را نمیبینم [...]
شطرنج بازان، ساخته ساتاجیت رای را چند سال پیش دیدم. نمیدانم چگونه است که تازگی صحنه به صحنه این فیلم برایم تداعی میشود.
فیلم با یک جمله از قول یک فرمانده بریتانیایی شروع میشد:”این روزها، اشغال هندوستان به راحتی بلعیدن یک گیلاس است.”
اجزای فیلم چند نفر بیشتر نبودند. پادشاه شاعر مسلکی که بیشتر رقص دوست [...]
*ادای احترامی ۱۰ روزه، از طرف ما نسل بی حماسه، به یکی از معدود عشقهای مُجازی که با هم دوستش داشتیم، حتی اگر نمی فهمیدیمش و نمی فهمیدمان: سینما!
*پیشنهاد آپاراتچی
*فیلم می بینیم!
* و این پست و احتمالا پست های بعدی این وبلاگ
…میگویند فراموشی دفاع طبیعی بدن است در برابر رنج. میگویند دردی که نوزاد، هنگام عبور از آن دریچه تنگ متحمل میشود، چنان شدید است که کودک ترجیح میدهد رنج زاده شدن را برای همیشه از یاد ببرد.
هیچ شکنجهای برای یک لحظه تحملناپذیر نیست. اگر فقط اقتدار لحظه میبود و بس، اگر”همین حالا” بود، اگر [...]