بایگانی برای موضوع "فیلم چی؟ کتاب چی؟"

ماجرای عجیب سگی در شب

چهارشنبه, اسفند ۲۱م, ۱۳۸۷

من هی می‌خواهم راجع به این کتاب بنویسم و یادم می رود. شکر خدا که عکسش را هم نمی‌توانم آپلود کنم، بس که این وبلاگ من توانایی ویژه دارد لامصب!
من خیلی این کتاب را دوست داشتم، شاید بیشتر به خاطر نوع روایت داستان که بر اساس منطق ویژه‌ای است که راوی با آن زندگی [...]

یکشنبه, بهمن ۲۷م, ۱۳۸۷

یک- آقای فرهادی عزیز؛
خرس نقره‌ای را بگذار زیر بالشَت…
دو- همه در یک هیستری گروهی زبان، کلام متن نوشتاری فرهنگ را آلوده می‌کنند. همه معترض‌اند که چرا یکی دوست داشته یا توانسته چنین فیلمی بسازد….
هر دو تا لینک را از بهمن دزدیده ام. نویسنده ی مطلب دوم برای من خیلی خیلی عزیز است..مال یک خاطره ی [...]

گوشه‌ی دلم

دوشنبه, تیر ۳۱م, ۱۳۸۷

بعضی کلمه‌ها، آدم را غصه می‌دهند که چرا خودش اول از همه نگفته‌شان. مثل این “گوشه‌ی دلم” که اسد، توی فیلم پری گفت به آن بچه‌هه‌ی توی مغازه.
چهار پنج روز پیش این دو تا جمله را خواندم و یاد فیلم پری افتادم و لحن شکیبایی. یک چند باری با خودم گفتم “گوشه‌ی دلم” . دلم [...]

Tehran Has No More Pomegranates

چهارشنبه, اردیبهشت ۴م, ۱۳۸۷

بعد از دو سال و نیم، دیشب دلتنگ تهران شدم.

سه شنبه, فروردین ۲۷م, ۱۳۸۷

شاید این ما هستیم که مدت‌هاست استعداد شاد بودن را از دست داده‌ایم؛ انگار به قول ولتر پایه‌ی خلق جهان، کمدی بوده لیکن ما مخاطبانی بوده‌ایم که همیشه از خندیدن هراس داشته‌ایم. همین بکت را ببینیم کمدی‌اش که دلقک‌بازی و ورایته است و تراژذی‌اش هم که توصیف موقعیت انسان مدرن ِِدر خود مانده. اما هنرش [...]

دوشنبه, بهمن ۲۹م, ۱۳۸۶

۱- از آن وقت‌هاست که نوشتن خطرناک است و آدم را لو می‌دهد. هم عصبانی هستم، هم مجبورم رازداری کنم. من اصلن برای همین از تعطیلات طولانی بدم می‌آید.
۲- من سال‌های سال شیفتگی خاصی به آدم‌های قوی داشته‌ام. حالا امروز می‌بینم که حوصله‌ی آدم‌های قوی را ندارم، برای اولین بار در زندگی.
۳- بعد از مدت‌ها [...]

دوشنبه, مرداد ۱۵م, ۱۳۸۶

موقعی که من سال‌های بلوغ را می‌گذارندم ، محض رضای خدا هیچ کتابی برای خریدن وخواندن وجود نداشت غیر از ترجمه‌های مسخره‌ی ژول ورن. تنها انتخاب باقی‌مانده کتاب‌های قدیمی قبل از انقلاب بودند که من اول از کتابخانه‌ی بابا شروع کردم و بعد هم کتابخانه‌ی دایی و خدا می‌داند چه‌قدر خواندن یواشکی “همسایه‌ها” و “یک [...]

دوشنبه, مرداد ۸م, ۱۳۸۶

یک روز ظهر از در مترو بیرون می‌آیی و راه می‌افتی بین انبوه آدم‌هایی که به هزار و یک زبان مختلف حرف می‌زنند.
بعد، یک لحظه، فقط یک لحظه به خودت می‌آیی و از خودت سوال می‌کنی”من اینجا چه می‌کنم؟ چه‌طور شد که دو تا اقیانوس را پشت سر گذاشتم و آمدم اینجا و خودم را [...]

کتاب-۵

یکشنبه, تیر ۱۰م, ۱۳۸۶

به لطف مهدخت که هنوز هم ایمیل تشکر برایش نفرستادم، چندتایی کتاب فارسی به دستم رسیده است. این چند روز نشستم و خواندم و خواندم.
خط تیره، آیلین، نوشته‌ی ماه‌منیر کهباسی را خواندم که گویا برنده‌ی جایزه هم شده است. وقتی که می‌خواندم اش انگار فرو می‌رفتم توی باتلاق. “وانهاده” و “چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم”  [...]

قاذورات

سه شنبه, اردیبهشت ۴م, ۱۳۸۶

رفته بودم خانه یکی ازفامیل‌های مهربان‌مان. برای این که لطف را در حق من تمام کند، پیشنهاد کرد که بنشینیم و فیلم “اخراجی‌ها” را ببینیم. اصلا دلم نمی‌خواست “نه” بگویم. تازگی‌ها هم آن‌قدر همه مظاهر روشن‌فکری توی ذوقم خورده است که به هیچ‌وجه جایی دهانم را باز نمی‌کنم دلیل بیاورم که فلان فیلم را نمی‌بینم [...]