بایگانی برای موضوع "روان شناسی، خودشناسی"

سه شنبه, فروردین ۱۴م, ۱۳۸۶

معمولا سر کلاس آن قدر حرف می زدم که یا جایم را عوض می کردند یا بیرونم می کردند. بعد یک مدتی ساکت می شدم، لال می شدم. به درس هم جواب نمی دادم!!!
همیشه همین بوده، یا بی موقع حرف زده ام یا سر موقع حرفم را نزده ام. در مورد چیزهای کوچک و بی [...]

شنبه, آذر ۱۸م, ۱۳۸۵

امروز از صبح نشستم اینجا که مثلا گزارش تکمیل کنم. به خاطر حجم وقایع پیش رو حوصله و اعصابم دیگر نمی‌کشد. نمی‌توانم تمرکز کنم. هر پنج دقیقه یک بار بیخودی میروم وب‌گردی. لینک کلیپ‌ چه‌گوارا را از وبلاگ مهشید یافتم. نشستم و چند بار نگاه کردم. نمی‌دانم چه شد که یاد علیرضا [...]

….

یکشنبه, اسفند ۷م, ۱۳۸۴

یادم هست وقتی که برای خداحافظی آخر به خانه دوستم رفتم، شوهرش چند بار تکرار کرد که ” از خارج بدم می‌آید. ایران، بهترین جای دنیا برای زندگی است و همه ایرانیهای مهاجر بدبختند، منتها روی برگشت به وطن ندارند.” بحثی سر درستی یا نادرستی این گفته ندارم، بحث من بر سر کلی‌گویی است و [...]

….

چهارشنبه, اسفند ۳م, ۱۳۸۴

بچه که بودم، مثلا چهار پنج ساله، همین که صدای آهنگ در یک مهمانی بلند می‌شد، می‌رفتم وسط و شروع می‌کردم رقصیدن. خیال هم می‌کردم که خیلی قشنگ می‌رقصم، بس که همه به‌به و چه‌چه می‌کردند. عزیز کرده بودم دیگر..تا این که رسیدیم به یک مهمانی نامزدی که خواهر عروس می‌آمد دانه دانه مهمان‌ها را [...]

شنبه, بهمن ۸م, ۱۳۸۴

راست است که من آدمی هستم وابسته به گذشته و وقایع آن. این هم راست است که آدمی هستم وابسته به آدمها و خاطراتی که از آنها دارم. با این همه بعضی وقایع هستند که نمی‌خواهم به خاطر بیاورم، بس که هولناکند و بعضی آدمها هستنند که نمی‌خواهم خاطراتشان زنده شود، بس که یادشان وجدان [...]

پنجشنبه, دی ۲۲م, ۱۳۸۴

راستش دیشب هیچ حال خوشی نداشتم. از آن وقتهایی بود که نشسته بودم و فکر می کردم که زندگی من شکست پشت شکست بوده و عرضه هیچ کاری را ند اشته ام. همان طور بی حرکت روی تخت دراز کشیده بودم و به برنامه تحصیلی ام فکر می کردم که به طور کامل عوض اش [...]

چهارشنبه, مهر ۶م, ۱۳۸۴

کدام یک راحت تر است؟
ثابت کردن “آن چه که هستی”یا “آن چه که نیستی”؟
در کودکی تمام وقت من صرف آن می شد که بزرگترها ثابت کنم “بچه بدی نیستم”. با این حال کافی بود که یک لحظه یادم برود و دست از پا خطا کنم و مثلا اسباب بازی هایم را از دست بچه [...]

سه شنبه, شهریور ۲۹م, ۱۳۸۴

یک دفعه آدم از اوج می آید به حضیض. یک دفعه می بینی که یک اشاره یا یک رفتار همه چیزهایی را که ریسیدی پنبه می کند و تمام. هر قدر هم می نشینی و سعی می کنی که تحلیل کنی و منصف باشی و خودت را کنترل کنی و خشمت را مهار کنی، بی [...]

یکشنبه, شهریور ۶م, ۱۳۸۴

فرجام جامعه اى که در آن مردم نمى توانند به هم اعتماد کنند…
گفتگو با دکتر محمد صنعتی

دوشنبه, تیر ۲۷م, ۱۳۸۴

دو سه هفته پیش، دکتر صنعتی، بهترین روانکاوی که همیشه عمرممنونش خواهم بود، رو کرد به یکی از بچه های گروه و گفت : آن قدر که در یک بحث به فکر کوبیدن طرف مقابلت هستی، به فکر مجاب کردن او نیستی، چه برسد به این که بخواهی فکر کنی شاید یک درصد حق با [...]