بایگانی برای موضوع "روان شناسی، خودشناسی"

خواهش می کنم معمولی باش

چهارشنبه, اردیبهشت ۱۱م, ۱۳۸۷

شاید این اعتراف برای فرنگی‌ها غریب باشد، ولی من تا سن بیست و پنج سالگی هیچ آدم هم‌جنس‌گرایی را ندیده بودم. نه در دبیرستان، نه در دانشگاه، نه در محل کار، نه بین فک و فامیل و دوست و آشنا. ایران است دیگر، وقتی احمدی‌نژاد می‌گوید ” ما هم‌جنس گرا نداریم”، منظورش همین بودن و [...]

چهارشنبه, اردیبهشت ۱۱م, ۱۳۸۷

نمی‌دانم چرا نصفه‌شبی پینگ شدم. ولی حالا که از بیرون برگشته‌ام و یک هوا از دست خودم عصبانی هستم، بد نیست که این‌ها را این‌جا یاداشت کنم.
تمرین می‌کنم:
۱- تمرین سکوت وقتی که یک جمله مستقیم می‌خورد به قلبم وناراحتم می‌کند. قدیم‌تر ها وحشی می‌شدم و جواب می‌دادم یا آن‌قدر از در و دیوار حرف می‌زدم [...]

بی‌بی جان

چهارشنبه, اردیبهشت ۴م, ۱۳۸۷

مامان همیشه می‌گفت مادربزرگش که صدایش می‌کردند «بی‌بی‌جان»، همین که روضه خوان می‌آمد بالای منبر و می‌گفت«بسم الله…» با صدای بلند شروع می‌کرد به گریه کردن. پیرو بی‌بی‌جان بقیه‌ی زن‌های جمع هم می‌زدند زیر گریه و خلاصه هیچ‌کسی به روضه گوش نمی‌داد، به قول معروف دل به روضه نمی‌دادند. از قرار همه‌جا رسم روضه همین [...]

یک شیرینی به اسم “پرژن گلف”

دوشنبه, اسفند ۱۳م, ۱۳۸۶

پیش‌نوشت: من قصه‌بافم آیسا. جواب سوال یک‌خطی‌ات، شد سی خط وبلاگ!!!!
آنجلا رییس من است. آنجلا با پوست سفید و موهای فرفری قرمز و قد بلندش. یک روز سر ناهار، یکی یک بازی بی‌مزه‌ی کانادایی راه انداخت. هر کسی باید در مورد خودش یک جمله‌ی راست می‌گفت و یک جمله‌ی دروغ. بعد دیگران حدس می‌زدند که [...]

Run Joe….Run!

دوشنبه, دی ۲۴م, ۱۳۸۶

پیش‌نوشت: این پست با کمک و تشویق نازلی نوشته شده!
انگار دارم از پشت یک شیشه‌ی مات به همه‌چیز نگاه می‌کنم . نسبت به بحران برفی ایران، برنده شدن هیلاری و شایعه‌ی حاملگی نیکول کیدمن به یک اندازه واکنش نشان می‌دهم. اگر هیجده نوزده ساله بودم، فوری تشخیص می‌دادم که عاشق شده‌ام و کار تمام بود. [...]

Dark Side of the Mood

سه شنبه, تیر ۲۶م, ۱۳۸۶

یک ساعت است که دارم زور می‌زنم یک چیزی بنویسم ولی تمرکزم عمرش را داده به شما. یک چیزهایی در مورد تنهایی سر هم کردم که به لعنت خدا نمی‌ارزید. همه را دیلیت کردم. ولی خوب من مجبورم بنویسم. نوشتن تنها راهی است که مرا با این دنیا پیوند می‌دهد. این روزها ارتباطم با دنیا [...]

سه شنبه, فروردین ۱۴م, ۱۳۸۶

معمولا سر کلاس آن قدر حرف می زدم که یا جایم را عوض می کردند یا بیرونم می کردند. بعد یک مدتی ساکت می شدم، لال می شدم. به درس هم جواب نمی دادم!!!
همیشه همین بوده، یا بی موقع حرف زده ام یا سر موقع حرفم را نزده ام. در مورد چیزهای کوچک و بی [...]

شنبه, آذر ۱۸م, ۱۳۸۵

امروز از صبح نشستم اینجا که مثلا گزارش تکمیل کنم. به خاطر حجم وقایع پیش رو حوصله و اعصابم دیگر نمی‌کشد. نمی‌توانم تمرکز کنم. هر پنج دقیقه یک بار بیخودی میروم وب‌گردی. لینک کلیپ‌ چه‌گوارا را از وبلاگ مهشید یافتم. نشستم و چند بار نگاه کردم. نمی‌دانم چه شد که یاد علیرضا [...]

….

یکشنبه, اسفند ۷م, ۱۳۸۴

یادم هست وقتی که برای خداحافظی آخر به خانه دوستم رفتم، شوهرش چند بار تکرار کرد که ” از خارج بدم می‌آید. ایران، بهترین جای دنیا برای زندگی است و همه ایرانیهای مهاجر بدبختند، منتها روی برگشت به وطن ندارند.” بحثی سر درستی یا نادرستی این گفته ندارم، بحث من بر سر کلی‌گویی است و [...]

….

چهارشنبه, اسفند ۳م, ۱۳۸۴

بچه که بودم، مثلا چهار پنج ساله، همین که صدای آهنگ در یک مهمانی بلند می‌شد، می‌رفتم وسط و شروع می‌کردم رقصیدن. خیال هم می‌کردم که خیلی قشنگ می‌رقصم، بس که همه به‌به و چه‌چه می‌کردند. عزیز کرده بودم دیگر..تا این که رسیدیم به یک مهمانی نامزدی که خواهر عروس می‌آمد دانه دانه مهمان‌ها را [...]