<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>سایه &#187; دغدغه های زنانه</title>
	<atom:link href="http://sayeh.nevesht.org/archives/category/%d8%af%d8%ba%d8%af%d8%ba%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86%d9%87/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://sayeh.nevesht.org</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Tue, 03 Nov 2009 16:22:23 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.4</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>صعود نامیمون</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/967</link>
		<comments>http://sayeh.nevesht.org/archives/967#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 19 Aug 2009 05:46:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
				<category><![CDATA[دغدغه های زنانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=967</guid>
		<description><![CDATA[همه‌ی بحثهای ایمیلی امروز را یک بار دیگر این‌جا می‌نویسم. نه برای این که جدلی در کار باشد، صرفن برای این که فکر می‌کنم خوب است به یک اتفاق از زاویه‌های مختلف نگاه بشود.
معتقدم معرفی  وزرای زن در دولت جدید ( همچنان نامشروع و فاسد)، اتفاق بی‌اهمیت و حتی نامبارکی است زیرا:
۱-  در کشورهای غیر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right">همه‌ی بحثهای ایمیلی امروز را یک بار دیگر این‌جا می‌نویسم. نه برای این که جدلی در کار باشد، صرفن برای این که فکر می‌کنم خوب است به یک اتفاق از زاویه‌های مختلف نگاه بشود.<br />
معتقدم معرفی  وزرای زن در دولت جدید ( همچنان نامشروع و فاسد)، اتفاق بی‌اهمیت و حتی نامبارکی است زیرا:<br />
۱-  در کشورهای غیر دموکراتیک،قدرت گرفتن زنان از لحاظ سیاسی، حتی در حد نخست‌وزیر و رییس‌جمهور، نشانی از استقلال زنان آن کشور ندارد. صعود زن‌ها به مقامات بالا صرفن از طریق ارتباطات ویژه‌ی سیاسی و نسبت‌های خانوادگی نزدیک با سیاستمداران مرد ممکن است . نگاه کنید به مقام سیاسی خانم بوتو در پاکستان و وضعیت اسفبار حقوق زنان در پاکستان .<br />
بنابراین باید این سودا را کنار بگذاریم که در جامعه ی استبداد زده ای مانند جامعه ی ایران ، اگر زن سیاست‌مدار به مقام و منصبی برسد، گامی در زمینه‌ی مطالبات زنان برداشته شده است، زیرا دسترسی زنان به مطالباتشان تنها از مسیر آگاهی جمعی و جامعه دموکراتیک است که می گذرد.<br />
۲-  تشکل‌های حقوق زنان اولین قربانیان این صعود هستند. خواست دستیابی زنان به مقام‌های بالای سیاسی توسط این تشکل‌ها و در زمان دولت‌های اصلاح‌طلب مطرح شده و امروز دولت‌ تندروی احمدی‌نژاد از چنین فرصتی استفاده می‌کنند تا ژست مردمی بودن و گوش‌دادن به مطالبات زنان بگیرد. طولی نمی‌کشد که از همین زنان منصوب در حکومت استفاده می‌شود تا آن چه فعالین حقوق زنان طی سالها رشته اند پنبه شود. مطرح شدن دوباره ی طرح بومی گزینی جنسیتی مثال خوبی از این دست است که توسط نمایندگان زن مجلس حمایت شد.<br />
۳- استفاده از وجود زنان متحجر بهترین راه برای به تصویب رساندن قوانین ضد زن است. خانم وحید دستجردی(وزیر پیشنهادی ) جزو اولین مطرح‌کنندگان طرح جداسازی بیمارستان‌ها بود. ایشان خودش را موظف می‌دید که ندای زنان مومن رابه گوش مجلسیان برسد. زنانی که او معتقد بود  در بیمارستان‌ها به واسطه‌ی معاینه شدن از سوی پزشکان مرد در عذابند. بدون شک طرح چنین پیشنهادی از طرف یک زن مخالفت کمتری را برمی‌انگیزد. زیرا همیشه می‌توان از این فرض سواستفاده کرد که راحتی خود زنان مد نظر است. لایحه ی کاهش ساعات کار زنان در ادارت  هم مثال خوبی است که اولین بار توسط نمایندگان زن پیشنهاد شد.</p>
<p>نتیجه این  که صعود زنان متحجر نه تنها در حال حاضر گامی در جهت احقاق حقوق از دست رفته ی زنان ایرانی نیست، بلکه احتمالن هزینه‌ی گزافی روی دست فعالین واقعی حقوق  زنان خواهد گذاشت.<br />
. سوال این است : با در نظر گرفتن چنین هزینه ای آیا می‌توان به این صعود به چشم نقطه‌ی سفیدی وسط این همه سیاهی نگاه کرد؟ آیا هنوز می‌توان <a href="http://piaderou.blogfa.com/post-245.aspx">کنده شدن  &#8220;برچسب &#8221; صندلیهای رزور شده برای مردان</a> را به فال نیک گرفت؟ آیا جایز است به صرف زن بودن کسی، برای وزیر شدن اش هورا بکشیم؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayeh.nevesht.org/archives/967/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>وقتی کل کابینه از درجه‌ی اعتبار ساقط است</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/966</link>
		<comments>http://sayeh.nevesht.org/archives/966#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 18 Aug 2009 16:19:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
				<category><![CDATA[دغدغه های زنانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=966</guid>
		<description><![CDATA[عمق نفوذ مردسالاری در ذهن بعضی از زن‌ها غیرقابل‌باور است.  به مذهبی بودن یا نبودن و به سطح تحصیلات‌شان هم ربطی ندارد. هم به نحوه‌ی تربیتشان بستگی دارد، هم پای منافعشان در میان است. یک جور باور به این که از مردها کمترند و حیات و ممات‌شان بستگی به موجودی به نام پدر/شوهر دارد در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>عمق نفوذ مردسالاری در ذهن بعضی از زن‌ها غیرقابل‌باور است.  به مذهبی بودن یا نبودن و به سطح تحصیلات‌شان هم ربطی ندارد. هم به نحوه‌ی تربیتشان بستگی دارد، هم پای منافعشان در میان است. یک جور باور به این که از مردها کمترند و حیات و ممات‌شان بستگی به موجودی به نام پدر/شوهر دارد در ذهنشان نهادینه شده. این باور البته این سود را هم دارد که از زیر بار مسئولیت‌های اجتماعی شانه خالی کنند و مجبور نباشند ذهن و بدنشان را زیادی درگیر کنند.<br />
توجیه‌کردن‌اش هم راحت است : پایبندی به بنیاد خانواده یا  حفظ آن‌چه که نامش را گذاشته‌اند زنانگی و یک جور ظرافت آمیخته با تنبلی و ضعف  در آن نهفته است.<br />
همسر یکی از اقوام عادت داشت دعا کند : <em>انشالله خدا به مردها  قدرت بیشتری بده</em>. منظورش البته قدرت فیزیکی نبود. شوهرش پزشک بود و از لحاظ جسمانی سالم و از لحاظ فکری به اندازه‌ی کافی مستبد و خودرای. نیاز به دعای ایشان هم نبود. با این همه قدرقدرتی مردانه عنصر واجب و لازم ادامه‌ی زندگی ایشان بود و هست.<br />
نتیجه این که : در گیر و دار حوادث وحشتناک بعد از انتخابات، انتخاب وزرای زنی که از زمره‌ی همین زنان‌ بالا هستند  نه خجسته است و جشن گرفتن دارد ، نه نامیمون است و عزا گرفتن دارد. فقط بی‌اهمیت است. به بی‌اهمیتی سوگند خوردن یکی از نامشروع‌ترین روسای جمهور دنیا! به بی‌اهمیتی کابینه‌ای که از درجه‌ی اعتبار ساقط است!</p>
<p><a href="http://www.fahimehkh.com/2009/08/1112.php">وزرای زنی که از مردان، مردسالارتراند!</a></p>
<p><a href="http://www.bbgoal.com/archives/000425.php#">فاطمۀ آجرلو ( وزیر پیشنهادی رفاه ) کیست؟</a></p>
<p><a href="http://persian.anarkhanoom.com/2009/08/471.php">وزرای زن</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayeh.nevesht.org/archives/966/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/925</link>
		<comments>http://sayeh.nevesht.org/archives/925#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 10 Mar 2009 05:34:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
				<category><![CDATA[دغدغه های زنانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=925</guid>
		<description><![CDATA[من دارم همین‌طور یک نفس نوشته‌ی روز زن از این ور و آن ورمی‌خوانم. دارم فکر می‌کنم چند وقت است که به هیچ مناسبتی هیچ چیزی ننوشته‌ام؟ از کی این‌قدر درگیر خودم و دنیای کوچک اطرافم شدم؟ یک جور زوال است که آدم حساسیت‌های اجتماعی‌اش را از دست می‌دهد.نه؟ اوائل می‌خواستم به خودم مرخصی بدهم. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من دارم همین‌طور یک نفس نوشته‌ی روز زن از این ور و آن ورمی‌خوانم. دارم فکر می‌کنم چند وقت است که به هیچ مناسبتی هیچ چیزی ننوشته‌ام؟ از کی این‌قدر درگیر خودم و دنیای کوچک اطرافم شدم؟ یک جور زوال است که آدم حساسیت‌های اجتماعی‌اش را از دست می‌دهد.نه؟ اوائل می‌خواستم به خودم مرخصی بدهم. ولی انگار خوش گذشته و مانده‌ام در مرخصی&#8230;دوست ندارم. خود این‌جوری‌ام را دوست ندارم. مرخصی باید موقت باشد. مرخصی نباید آدم را بیندازد توی چاه بی‌خیالی.<br />
اشب  شب‌ خوبی است، یکی دارد از درون نهیبم می‌زند که &#8220;هی دختر، دلواپسی‌هایت کجا رفتند؟ خاکشان کردی؟&#8221;<br />
حالا این نوشته باشد این‌جا، به هوای روز زن، که نهیب بزنم به خودم، که خودم و همه‌ی زنهای آن سرزمین و آن‌چه که به سرشان رفت و می‌رود از یادم نرود.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-<br />
این همه خوندم، دو سه تا لینک هم بگذارم:<br />
<a href="http://measer-pear.blogspot.com/2009/03/blog-post_04.html">دیشب خواب مرتیکه ریشو رو دیدم</a></p>
<p><a href="http://www.mimnoon.com/archives/000646.html">این دو زن</a></p>
<p><a href="http://azadeh7.net/blog/2009/03/07/22,12,44/">واقعیت زن بودن برای آنها</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayeh.nevesht.org/archives/925/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قضیه‌ی نسبیت آدم‌خوارهای ماداگاسکار</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/919</link>
		<comments>http://sayeh.nevesht.org/archives/919#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 18 Feb 2009 03:49:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
				<category><![CDATA[دغدغه های زنانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=919</guid>
		<description><![CDATA[هم دانشگاهی سابق را بلاک کردم. توی آن مربع کوچک کلیک کردم و زدم &#8220;فیلتر&#8221;، به رسم جی‌میل. دیگر ایمیل‌هایش به دستم نمی‌رسد.
 چند ماه پیش یک ایمیل‌اش را جواب دادم و نوشتم: &#8221; جناب، هم‌کلاس سابق، شما که آقای خوش‌تیپ ورزشکاری هستید که شب‌ها از ذوق اسکی خوابتان نمی‌برد و موزیک زیاد گوش می‌دهید [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هم دانشگاهی سابق را بلاک کردم. توی آن مربع کوچک کلیک کردم و زدم &#8220;فیلتر&#8221;، به رسم جی‌میل. دیگر ایمیل‌هایش به دستم نمی‌رسد.<br />
 چند ماه پیش یک ایمیل‌اش را جواب دادم و نوشتم: &#8221; جناب، هم‌کلاس سابق، شما که آقای خوش‌تیپ ورزشکاری هستید که شب‌ها از ذوق اسکی خوابتان نمی‌برد و موزیک زیاد گوش می‌دهید و می‌نوازید و توی پروفایل‌تان فیلم‌های روشن‌فکری ردیف کرده‌اید، برای من جوک جنسیتی نفرستید. برای من ایمیل با عناوین &#8220;رانندگی زن‌ها&#8221;، &#8220;حسادت زن‌ها به منشی‌ شوهر&#8221;، &#8220;وقتی زن‌ها خرید می‌کنند&#8221;، &#8220;بدبختی مردان متاهل&#8221;، &#8220;فرق مغز زن‌ها بامردها&#8221;&#8230;نفرستید. جواب گرفتم&#8221;هه هه..نمی‌دانستم فمینیستی&#8221;. چند روز بعدش داشتم موضوع را برای نگار تعریف می‌کردم. با درماندگی گفتم&#8221;چه طور حالی‌اش کنم که ربطی به فمینیست بودن ندارد، که اصلن جریان ژست فمینیستی نیست، که عشوه‌ی&#8221;وای، شما مردها چه چیزایی می‌گید&#8221; نیست، چه طور حالی‌اش کنم که با بی‌مزه‌گی‌اش، به شعور من توهین می‌کند؟<br />
نگار سرش را از روی ظرف سالادش بلند کرد و گفت&#8221;هیچ جور، مثل این است که بروی، سند و مدرک ببری، و بخواهی به یک قبیله‌ی ماداگاسکاری ثابت کنی که آدم‌خواری بد است. قبول نمی‌کنند، شاید هم خودت را بخورند که حالی‌ات بشود.&#8221;<br />
امروز که برای آخرین بار خواهش کردم که جوک نفرست، و جواب گرفتم که &#8220;هه هه هه، یادم نبود فمینیستی&#8221;، خیلی خوشحال بودم که اینترنت فدرت بلاک کردن و به سطل آشغال فرستادن مجازی را از ما دریغ نمی‌کند.  حالا همه‌ی ایمیل‌های آدم‌خوار مستقیم می‌روند توی سطل آشغال و بنده‌ی خدا، فرستنده،  یک امانتی نسبتن مهم هم پیش من دارد که نمی‌دانم چه‌طور پس‌اش خواهد خواست.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayeh.nevesht.org/archives/919/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در باب جامعه شناسی یا اینا کی هستن؟</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/897</link>
		<comments>http://sayeh.nevesht.org/archives/897#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 21 Nov 2008 20:35:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
				<category><![CDATA[دغدغه های زنانه]]></category>
		<category><![CDATA[من و جامعه ایرانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=897</guid>
		<description><![CDATA[من روزی را یادم هست که اتوبوس‌ها زنانه-مردانه شد. یعنی یک میله کشیدند و گفتند زن‌ها این‌ور، مردها آن ور. جای زن‌ها ته اتوبوس بود. فضایشان هم کمتر بود، تقریبن نصف فضایی که به مردها داده بودند. من داشتم می‌رفتم کلاس زبان. دبستان بودم یا راهنمایی یادم نیست. یک پسر دبیرستانی از آن‌طرف آمد بالا. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من روزی را یادم هست که اتوبوس‌ها زنانه-مردانه شد. یعنی یک میله کشیدند و گفتند زن‌ها این‌ور، مردها آن ور. جای زن‌ها ته اتوبوس بود. فضایشان هم کمتر بود، تقریبن نصف فضایی که به مردها داده بودند. من داشتم می‌رفتم کلاس زبان. دبستان بودم یا راهنمایی یادم نیست. یک پسر دبیرستانی از آن‌طرف آمد بالا. داد زد  به دوستش گفت : &#8220;حسن، دخترا رو ببین چه دلخورن&#8230;&#8221;چندتا از مردها خندیدند. زن‌ها زیرلبی فحش دادند، یا نفرین کردند&#8230;  زن‌ها همیشه داشتند زیرلبی یک چیزی می‌گفتند&#8230;<br />
چند روز بعدش با مامان سوار اتوبوس شدیم، مامان از دیدن فضای کم جا خورد. رو کرد به زن‌ها: &#8220;این چه وضعیه؟ جا کمه. یه چیزی بگید&#8230;&#8221;مامان همیشه اعتراض داشت، اعتراض بلند،اهل زیر لبی فحش دادن نبود&#8230;.زنها ساکتش کردند: &#8220;این‌جوری که بهتره خانوم جون&#8230;‌این‌جوری راحت‌تره که&#8230;می‌خوای بری قاطی مردا؟ خدا رو شکر که جدا شد، راحت شدیم&#8230;.&#8221;<br />
فکر کنم از آن روز تا پانزده سال بعدش، من به عنوان دبیرستانی و دانشجو و&#8230;مدام سوار اتوبوس شدم و مدام شنیدم که زن‌ها می‌گویند این‌جوری راحت‌ترند. حتی یکی از آنها به این فکر نیفتاد که انگولک شدن حق‌اش نیست. فضای کمتر حق‌اش نیست. فشرده شدن در فضای ده‌سانت در ده‌ سانت حق‌اش نیست. در مملکتی که بنزین سوبسید دارد(داشت)، اضافه شدن چهار تا اتوبوس به ناوبری شهری حق همه بود. هیچ‌وقت طلبش نکردند.<br />
می‌‌خواهم بگویم بعضی وقت‌ها باید به آدم‌ها سیخونک زد. یعنی باید بهشان یادآوری کرد که آدمیزاد در این دنیا حق و حقوقی دارد، وگرنه با رضایت تن می‌دهند به آن چیزی که حق‌شان نیست، یا انسانی نیست و بعد  نسل بعدی و بعدی را هم با همان رضایت دروغین تربیت می‌کنند.<br />
عروس خانمی که توی وبلاگش می‌نویسد تنها آروزیش در دنیا غذاساز بیست و چهار کاره است، بد نیست که بداند در همه‌ی  روزهای زندگی غذاساز به داد آدم نمی‌رسد، بد نیست که یک وقت‌هایی آدم جایی زندگی کند که قانون هم به دادش برسد.<br />
اگر کسی به زوج پست پایینی نگوید آزار حیوانات انسانی نیست، نه ماه و <span style="text-decoration: line-through">نه هفته و</span> نه روز بعد که صاحب یک پسر کاکل زری شدند، نفرت از حیوانات را به او هم یاد می‌دهند.</p>
<p>شاید گاهی درست نباشد که بگوییم این‌ها همینند، بگذار خوش باشند و زندگی‌شان را بکنند. شاید درست نباشد که بگوییم نظر همه در جای خودش محترم است، شاید دلسوزی برایشان گاهی وقت ها نابجا باشد، چون این آدمهایی که از زمین تا آسمان با ما فرق دارند،  به همراه من و تو و خیلی‌های دیگر در همان جامعه ای رندگی می کنند که آرزوی مدنی شدنش را داشتیم، بعد یک روز چشم‌هایمان را باز کردیم و با تعجب از هم پرسیدیم: &#8220;این الف نون دیگه از کجا سر ما خراب شد؟&#8221;<br />
و دیر فهمیدیم که حق هست و در مقابلش مسئولیت که هیچ وقت به عهده نگرفتیم، دیر فهمیدیم که هیچ وقت به خودمان زحمت شناختن بقیه را ندادیم، و دیرتر بود که فهمیدیم که از ماست که بر ماست.</p>
<p><strong>خوب..اگر همچنان این بحث رو دنبال می کنید <a href="http://chandganeh.blogspot.com/2008/11/blog-post_4743.html">۱</a>، <a href="http://dr-reza.blogfa.com/post-236.aspx">۲</a> و <a href="http://chandganeh.blogspot.com/2008/11/blog-post_23.html">۳</a> رو هم بخونید.</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayeh.nevesht.org/archives/897/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>23</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کفش پاشنه بلند قرمز و فلسفه ی مهاجرت</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/871</link>
		<comments>http://sayeh.nevesht.org/archives/871#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 15 Sep 2008 04:33:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
				<category><![CDATA[دغدغه های زنانه]]></category>
		<category><![CDATA[من و کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=871</guid>
		<description><![CDATA[سر شب داشتم کمد لباس‌هایم را مرتب می‌کردم. یک سری لباس‌ها را گذاشتم کنار که بیندازم توی یکی از این صندوق‌های خیریه. بیشترشان مال سال اول مهاجرت بودند. لباس‌های تیره و کلفتی که از ترس مواجهه با سرما خریده بودم و به خاطرات روزهای سخت وصل بودند.
امروز که نگاهشان کردم از خودم پرسیدم اصلن چرا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right">سر شب داشتم کمد لباس‌هایم را مرتب می‌کردم. یک سری لباس‌ها را گذاشتم کنار که بیندازم توی یکی از این صندوق‌های خیریه. بیشترشان مال سال اول مهاجرت بودند. لباس‌های تیره و کلفتی که از ترس مواجهه با سرما خریده بودم و به خاطرات روزهای سخت وصل بودند.<br />
امروز که نگاهشان کردم از خودم پرسیدم اصلن چرا یک روزی این‌‌قدر لباس تیره داشته‌ام؟<br />
برعکس آن، بعضی لباس‌ها به خاطرات خوبی وصل بودند. یکی‌ش، یک تاپ طرح‌دار رنگ وارنگ که اول بهار خریدمش. با آیدا رفته بودیم به ذوق تابستان خرید کنیم و من یادم است که موقع خرید این تاپ خیلی سرخوش بودم. دامن‌ها را هم خیلی زیاد دوست دارم. غیر از رسمی‌هاشان که سر کار می پوشم، بقیه گل‌گلی و چین‌دار و…هستند و من جدن برایشان ذوق می‌کنم.<br />
اعتراف مهم من این است که توی این مملکت یاد گرفتم که دامن چین‌دار یا کفش قرمز پاشنه بلند اشیای زنانه‌ی دوست داشتنی‌ هستند.<br />
من زن بودنم را به مهاجرتم مدیونم. مهاجرت آن بخشی از من را به من داده که قبلن نمی‌شناختم‌اش.</p>
<p style="text-align: right"><a href="http://chaay.ghoddusi.com/2008/09/post_917.html#trackbacks">نوشته‌ی حامد </a>را امروز خواندم. منکر نمی‌شوم که واقعیاتی مثل &#8220;سقف رشد شغلی &#8221; یا &#8220;سکون نظام‌های (نیمه) سوسیالیستی&#8221; یا &#8220;رفع نیازهای مادی&#8221; بسیار بسیار مهم و تاثیرگذار هستند. با این همه تعجب کردم که چه‌قدر دید آدم‌ها به مهاجرت می تواند متفاوت باشد. برای من مهاجرت قدم برداشتن بوده است از تیره به رنگی. از من به زن، با هیجان و اشتیاق… مهاجرت برای من فرار از خودم یا دیگران نبوده. راه حل نهایی زندگی‌ام نبوده. فرصت گران‌قدری بوده که ببینم چه کسی هستم و چه می‌خواهم. فرصتی که به طور حتم در مملکتم از من دریغ می‌شد، چه به عنوان یک انسان، چه به عنوان یک زن.</p>
<p style="text-align: right">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<div class="blogentry">
<div class="style1" dir="rtl" lang="fa">مرتبط : <a href="http://selbstgesprache.blogspot.com/2008/09/blog-post_7259.html">از زمان ناصرالدین شاه به این طرف این  ملت شریف مهاجر یک بند دارند در وصف این دیار و ان دیار  داستان سر هم می کنند . </a></div>
</div>
<p style="text-align: right">
<p style="text-align: right">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayeh.nevesht.org/archives/871/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>24</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>Celebrate being a woman</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/837</link>
		<comments>http://sayeh.nevesht.org/archives/837#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 17:48:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
				<category><![CDATA[دغدغه های زنانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=837</guid>
		<description><![CDATA[این پست  در واقع انتشار ایمیل‌هایی است که بین ایکس و ایگرگ رد و بدل شده و من هم ناظر ساکت بوده‌ام . چند روز پیش من و ایگرگ به این نتیجه رسیدیم که در این مقوله‌ی خاص نیازمند  نظرات بقیه هم هستیم. همین شد که   این دو تا ایمیل از این‌جا سر درآورد.
محض اطلاع: [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این پست  در واقع انتشار ایمیل‌هایی است که بین ایکس و ایگرگ رد و بدل شده و من هم ناظر ساکت بوده‌ام . چند روز پیش من و ایگرگ به این نتیجه رسیدیم که در این مقوله‌ی خاص نیازمند  نظرات بقیه هم هستیم. همین شد که   این دو تا ایمیل از این‌جا سر درآورد.</p>
<p>محض اطلاع: ایکس و ایگرگ هر دو زن هستند و مهندس و شاغل تمام وقت و ساکن کانادا.</p>
<p>ایمیل ایکس:<br />
بچه‌ها، من دچار تناقض شخصیتی شدم. بی شوخی &#8230;. بعضی از این تناقض‌ها رو جنسی می‌بینم که حتمن غلطه. سر  کار هم بار جنسیتی مخفی داره اذیتم می‌کنه. این که رییسم  با خانوم‌ها در مورد گل و بلبل و مانیکور حرف می‌زنه و با آقایون راجع به جنگ عراق&#8230; و هر چی سعی می‌کنی بحث رو بکشی به جنگ، از دستت در می‌ره&#8230;یا همون‌جوری نگاهم می‌کنه که وقتی بچه بودم و راجع به فلسطین نظر می‌دادم، بابام نگاهم می‌کرد:&#8221; الهی&#8230;جیگرتو&#8230;عروسک باهوش&#8221;&#8230;گمانم به کمک احتیاج دارم.</p>
<p> <br />
ایمیل ایگرگ:<br />
یه ضرب‌المثلی هست که می‌گه &#8220;این میز نیست که به آدم قدرت می‌ده، آدمه که به میز قدرت می‌ده&#8221; مثال: تا وقتی که رفسنجانی رییس‌ مجلس بود، همه می‌گفتن تو ایران قدرت دست مجلسه. حالا که رییس تشخیص مصلحته می‌گن قدرت دست تشخیص مصلحته. یعنی اگر رفسنجانی پیش‌نماز مسجد دارقورآباد هم بشه، قدرت می‌ره دارقوزآباد.<br />
من این مثال رو تعمیم می‌دم به زن و مرد. اگر همین امروز دکمه‌ی جهان رو بزنیم و جای همه چیز عوض بشه، مردا صورتی بپوشن و زن‌ها آبی، مردها در مورد مانیکور حرف بزنن و زن‌ها در مورد جنگ عراق، بعد از یه مدتی به نظر می‌یاد که صورتی رنگ قویه و مانیکور مهم‌ترین مسیله جهانه. چون اصل موضوع اعتماد به نفس اون آدمی هست که صورتی پوشیده و داره در مورد مانیکور نظر می‌ده&#8230;</p>
<p>دور و برتو نگاه کن..مردایی که آشپزی می‌کنند یه جوری در مورد باربیکیو کردن حرف می‌زنند که همه تحت تاثیر قرار می‌گیرن و می‌گن:&#8221;بیا و ببین اصغر چه باربیکیویی درست می کنه.&#8221; ولی تو اگه ۱۷ تا خورشت هم جا بندازی، کار مهمی نکردی. این تقصیر من و توست که می‌گیم&#8221; فلانی از اون قورمه سبزی‌پز هاست&#8221;<br />
مامان من برای ده نفر عروسی گرفت. ۲۰۰ نفرو غذا داد، همه‌ی غذاها خوشمزه بودند، همه به موقع سرو شدند، هیچ‌کدوم نسوخت. نه خودش، نه بقیه یه بار هم اینو نگفتن. بابام یه کولر تعمیر می‌کرد، همه فکر می‌کردند آپولو هوا کرده.<br />
ما باید خودمون دیدمون رو به کارامون و حرفامون عوض کنیم. ما باید خودمون یاد بگیریم که چیزهایی که زنونه هستن یا به زن‌ها نسبت می‌دن، لزومن چیزهای بد و سطحی نیستند.<br />
کی گفته که حرف زدن در مورد جنگ عراق مهمه، ولی حرف زدن در مورد گل و بلبل و مانیکور چیزهای سطحی و پیش‌پاافتاده است؟ تازه اگر درست نگاه کنی، می‌بینی که مانیکور و گل و بلبل چیزهایی واقعی و به دردبخوری هستند، ولی صد ساعت هم که در مورد جنگ عراق حرف بزنی، نه کاری در موردش می‌تونی بکنی، نه به درد زندگیت می‌خوره.<br />
ما خودمون یه کاری کردیم که رومون نمی‌شه بگیم آشپزی یا گلدوزی یا خیاطی دوست داریم. حالا گلدوزی چه فرقی با نجاری داره، خدا می‌دونه. من اگه ده دست لباس بدوزم، به کسی نمی‌گم. ولی یه میز آیکیا رو که پیچش رو سفت می‌کنم، انگار شق‌القمر کردم.<br />
یه دختری تو شرکت ماست که حامله است. هر روز در مورد حاملگیش خیلی راحت حرف می‌زنه و به رییسمون می‌گه از وقتی حامله شده، دو تا صبحونه می‌خوره و دایم گرمشه و&#8230;حالا اگه من حامله بودم، تا نه ماهگی به کسی نمی‌گفتم. می‌گفتم بالش قورت دادم.<br />
تازگی‌ها اینو فهمیدم که من خودم شرمنده هستم که زن هستم. این منم که به قول این کانادایی‌ها نمی‌تونم زن بودنم رو سلبریت کنم&#8230;.</p>
<p><a href="http://www.thoughts.blogfa.com/post-147.aspx" target="_blank">نوشته ی انار</a></p>
<p><a href="http://www.thoughts.blogfa.com/post-147.aspx" target="_blank"></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayeh.nevesht.org/archives/837/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>15</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>&#8230;</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/814</link>
		<comments>http://sayeh.nevesht.org/archives/814#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 29 Apr 2008 03:52:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
				<category><![CDATA[دغدغه های زنانه]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/814</guid>
		<description><![CDATA[سر کار اسباب کشی داشتیم، از یک طبقه به طبقه‌ی دیگر.گفتند روز جمعه همه‌ی خرت و پرت‌هایتان را جمع کنید و بریزید داخل جعبه که اول هفته منتقل شده باشد به جای جدید. دور و بری‌ها که از دم مذکر هستند، در عرض ده دقیقه وسایلشان را جمع و جور کردند. ولی بنده سه ساعت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سر کار اسباب کشی داشتیم، از یک طبقه به طبقه‌ی دیگر.گفتند روز جمعه همه‌ی خرت و پرت‌هایتان را جمع کنید و بریزید داخل جعبه که اول هفته منتقل شده باشد به جای جدید. دور و بری‌ها که از دم مذکر هستند، در عرض ده دقیقه وسایلشان را جمع و جور کردند. ولی بنده سه ساعت مشغول بودم. بعد هم جا کم آوردم و جعبه‌ی اضافه خواستم. یکی‌ از مذکرین نام‌برده آمد سوال کرد که چرا آن‌قدر طول می‌دهم و کمک می‌خواهم یا نه. در جعبه‌ام را باز کردم و ماژیک‌های رنگی، خودکارهای رنگی، عروسک‌های افسرده، عروسک‌های خوشحال، کارت های  تبریک‌، سه عدد بامبو، ده رنگ &#8220;پست‌ایت&#8221;، کاغذ یاداشت‌های مصور، جوراب‌های یدکی، سوهان ناخن، لاک، ناخن‌گیر، لکه‌گیر لباس، استون، صابون ضدعفونی، بسته‌های قهوه و چای، جعبه‌ی فلزی مخصوص نگه‌داشتن شکلات و آب نبات، بسته‌ی ویتامین د، قرص‌های مسکن، موچین، کرم دست، مرطوب کننده‌ی صورت، اسپری تمیز کننده‌ی میز و باقی مخلفاتی را که یادم نیست نشانش دادم. بقیه را با هیجان صدا کرد که &#8220;بیایید وسایل دخترانه تماشا کنیم!!!&#8221; .<br />
خودمانیم. زندگی مردها یک وقت‌هایی به‌نظرم کسل کننده می‌آید. حالا سوهان ناخن و لاک و&#8230;هیچ، ولی آخر چه‌طوری بدون ماژیک رنگی، می‌شود چیز خواند؟<br />
جین وبستر یک جایی گفته بود که خوشحال است که زن است، چون می‌تواند هم‌زمان در مورد متوازی‌الاضلاع، افلاطون و تورلباس نظر بدهد. امروز موقعی که وسایلم را دور و برم می‌چیدم، خوشحال بودم که زنم و دور و برم زرد و بنفش و سرخابی است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayeh.nevesht.org/archives/814/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/809</link>
		<comments>http://sayeh.nevesht.org/archives/809#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 18 Apr 2008 04:23:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
				<category><![CDATA[دغدغه های زنانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/809</guid>
		<description><![CDATA[
بدینوسیله حمایت خودم را از حرکت جاری خانم‌‌های روایت‌گر وتحلیل‌گر سکصی- فمینیستی اعلام می‌کنم که بر همگان معلوم شود صاحب این وبلاگ لال نمی‌باشد، خودش را هم به آن  راه نمی‌زند. فقط معلومات کافی برای اظهار نظر مفصل و جرات کافی برای ابراز وجود ندارد. ضمنن از سکوت برادران عزیز هم بسیار متعجبم. آیا مطلب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span>بدینوسیله حمایت خودم را از حرکت جاری خانم‌‌های روایت‌گر وتحلیل‌گر سکصی- فمینیستی اعلام می‌کنم که بر همگان معلوم شود صاحب این وبلاگ لال نمی‌باشد، خودش را هم به آن<span>  </span>راه نمی‌زند. فقط معلومات کافی برای اظهار نظر مفصل و جرات کافی برای ابراز وجود ندارد. ضمنن از سکوت برادران عزیز هم بسیار متعجبم. آیا مطلب زنانه قلمداد می‌شود؟ یا شما هم مثل من از مشکل کمبود جرات رنج می‌برید؟</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayeh.nevesht.org/archives/809/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>Seriously</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/760</link>
		<comments>http://sayeh.nevesht.org/archives/760#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 15 Nov 2007 18:33:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
				<category><![CDATA[دغدغه های زنانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/archives/760</guid>
		<description><![CDATA[بعضی وقت‌ها هم دلم می‌خواد بی‌بی باشم. !!!
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بعضی وقت‌ها هم دلم می‌خواد <a href="http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=naarenj8.persianblog.ir&amp;postid=7391782">بی‌بی</a> باشم. !!!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayeh.nevesht.org/archives/760/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
