بایگانی برای موضوع "در دلم بود که بی دوست ..."

دوشنبه, اردیبهشت ۱م, ۱۳۸۲

شما خودتو ناراحت نکن.این مسئله بارون مداوم تهران مربوط به گاگولها میشه.تو این دو هفته یکی از گاگولها ماشینش رو داده صافکاری و رنگش مونده،حالامدام منتظره که یه روز آفتابی بشه تا اگه ماشین رو داد رنگ ،رنگش به موقع خشک بشه.یکی دیگه شون هم جدیدا یه عینک آفتابی خریده که رویهمرفته بیست دقیقه موفق [...]

سه شنبه, فروردین ۲۶م, ۱۳۸۲

می گه:برو از اینجا، موندی چیکار؟ یکی مثل تو، تو این مملکت چیکار داره؟می گم:خودت موندی چیکار؟می گه:من اینجا رو دوست دارم.حالا حالاها اینجا کار دارم.خیلی کارا هست که باید بکنم.حالا من اینجا نشستم ومدام پیش خودم تکرار می کنم:یکی مثل من ، یکی مثل من،یعنی چی یکی مثل من؟یکی مثل من چه جوریه؟از زندگی [...]

دوشنبه, شهریور ۱۸م, ۱۳۸۱

برای خواهرم و روزهای شاد بچگیروزی که به دنیا اومدی ، احتمالا شادترین روز زندگی کوتاه من بوده.فکرشو بکن که به یه دختر سه سال و نیمه تک و تنها که ازصبح تا شب تو ذهنش دوستهای خیالی می ساخت بگن :”تو از امروز یه خواهر کوچولو داری که مال خود خودته”.از اون روز دنیا [...]