بایگانی برای موضوع "در دلم بود که بی دوست ..."

سه شنبه, مهر ۱۲م, ۱۳۸۴

پ ر و ا ز م م ن و ع
من از پرواز ممنوع/
گم می شوم/
و تو از/
[...]

سه شنبه, خرداد ۱۰م, ۱۳۸۴

می گوید: اهالی قم به آدمهای مثل تو می‌گویند:”خاتون پنجره”. خاتون پنجره صفت آدمهاییست که خیلی زود از سرما به لرزه می افتند و خیلی زود هم از گرما کلافه می ‌شوند. این آدمها را یا باید دم بخاری نشاند یا داخل حوض آب. این اسم را همان روزی روی من گذاشت که رفته [...]

چهارشنبه, فروردین ۲۴م, ۱۳۸۴

می دانی رفیق جان؟ دلم سخت گرفته است.
دلم… همان دلی که گمان می کردم سنگش کرده ام، خاکش کرده ام، آواره اش کرده ام… همان دل اینجاست و می ترسد رفیق جان. هیچ باور می کنی؟
دلم هر روز خواب می بیند… دلم هیچ فراموش نکرده است… هی نقب می زند… نقب می زند…باور می کنی [...]

یکشنبه, فروردین ۱۴م, ۱۳۸۴

یک روزی…یک جای دنیا…
از خودم می پرسم:این منم؟ این ما هستیم؟ اینجا و آنجای دنیا… تنها و با هم؟ پراکنده و پیوسته؟
به همه شان نگاه می کنم، با دقت، با دلهره و سعی می کنم از هر کدام چیزی به خاطر بسپارم. چیزی آن قدر به یادماندنی که در آن سرزمین دور و سرد [...]

سه شنبه, دی ۱م, ۱۳۸۳

به مادرمو همه مادرهایی که این متن را می خوانندو مادر بهار
از مادر زیاد گفته اند، از مادر زیاد می شنویم وبا این حال باز به قول رفیق شفیقم : آن چه انگار پایان ندارد وجود نازنینی است که نام اش بر تارک فهرست نشسته است و چه خوش هم.
رابطه من و مادرم رابطه پیچیده [...]

پنجشنبه, آبان ۷م, ۱۳۸۳

تا وقتی که هستید، که عشق بورزید، که مهربانانه جویای احوالم شوید، که برایم نوشته های بی بدیل بنویسید، که ایمیل های دلگرم کننده بفرستید، که آفلاینها و کامنتهای دوست داشتنی بگذارید، که دستم بیندازید که زیاد به اینترنت دل بسته ام، که آسیب پذیرو خودخواه شده ام…تا آن وقت می دانم که همیشه [...]

شنبه, مهر ۱۱م, ۱۳۸۳

برای قاصدک:
چیزکی برایت نوشته بودم و تردید داشتم که اینجا بگذارمش یا نه…تردیدم از دو جهت بود. یکی آن که متن به نظرم نارسا و مبهم بود و دیگر آن که نوشته فقط مال تو نبود، مال هر دوی شما بود. می گویم مال هر دوی شما چون هزاری هم که همه بگویند او رفته، [...]

دوشنبه, اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۳

- تقصیر از مامانم هم هست. به موقعش به من تذکر نداد.- اگه تذکر هم می داد، تو درسته قورتش می دادی!- تقصیر سیستم جامعه هم هست، ماها رو محدود می کرد، باعث می شد تصمیمهای غلط بگیریم.- تو رو که کسی محدود نکرده بود!- اصلا من می خوام برم پیش یه مشاوربپرسم اشکال از [...]

جمعه, اردیبهشت ۴م, ۱۳۸۳

یه دفعه بهم گفتی:از من تو وبلاگت ننوشتی تا حالا!بهت گفتم: من و تو نداره٬ همه کارهامون عین همدیگه است.الان دارم فکر می کنم که زیاد هم شبیه نیستیم .تو کمتر حرف می زنی و بیشتر فکر می کنی.تو صبر و حوصله ات بیشتر از منه و کمتر از من عصبانی می شی.تواصلا انگار همیشه [...]

یکشنبه, بهمن ۲۶م, ۱۳۸۲

خیلی شده که از خودم پرسیدم : مثلا که چی؟ هی می نویسی و می نویسی و هی از خودت حرف می زنی و از دغدغه هات می گی و یه عده هم می یان تایید و تشویقت می کنن و تو هم دلت خوشه که تنها نیستی!!!آخرش که چی؟ چی برات مونده؟تاکی می خوای [...]