…
جمعه, اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۷من و تو پیاده روی سنگفرشها راه میرفتیم. راه می رفتیم که برسیم. شهر را نمیشناختم. یک جایی که تهران نبود و تورنتو هم نبود. پاریس بود شاید یا وین یا رم. مدام بوی شیرینی و قهوه میآمد. خسته بودم، گرسنه بودم، میخواستم بنشینم، ولی میترسیدم که حرف نشستن بزنم، میترسیدم داد بزنی و بگویی [...]
