بایگانی برای موضوع "در دلم بود که بی دوست ..."

جمعه, اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۷

من و تو پیاده روی سنگفرش‌ها راه می‌رفتیم. راه می رفتیم که برسیم. شهر را نمی‌شناختم. یک جایی که تهران نبود و تورنتو هم نبود. پاریس بود شاید یا وین یا رم. مدام بوی شیرینی و قهوه می‌آمد. خسته بودم، گرسنه بودم، می‌خواستم بنشینم، ولی می‌ترسیدم که حرف نشستن بزنم، می‌ترسیدم داد بزنی و بگویی [...]

برسد به دست بیست و دو سالگی

دوشنبه, اردیبهشت ۲م, ۱۳۸۷

خوب است که گذرت به این‌جا نمی‌افتد و اصلن وبلاگ نمی‌دانی چه جور چیزی است. چون آن وقت نوشتن سخت می‌شد. آن هم برای من که مدت‌هاست از نوشتن برای مخاطب خاص احتراز کرده‌ام.
با این حال می‌نویسم که ثبت شود شنیدن صدایت بعد از این همه سال، بهترین اتفاق امروز بود. انگار همین جا نشسته [...]

برسد به دست خواهر دلواپس ما….

جمعه, اسفند ۳م, ۱۳۸۶

خواهر جان سلام.
به گمانم ما یک نوشته به شما بدهکاریم. یعنی خواستیم مسنجرن خدمتتان عرض کنیم، شما فرمودید که بنویس!!! ما هم حالا که عصر جمعه است و سر کار خبری نیست و همه‌ی دور و بری‌ها دارند برای مهمانی و سینما و صکس و استراحت آخر هفته برنامه ریزی می کنند، گفتیم دست به [...]

سه شنبه, مرداد ۲۳م, ۱۳۸۶

 مهم: بهترین سورپریزهای امسال کادوی مریم بود که پست آورد در خانه و تلفن اول صبح کامران. اصلا آقا جان، مردادیها را عشق است. یک نفر هم زنگ زده آهنگ تولد مبارک گذاشته وبعد قطع کرده. از آن یک نفر خواهش می کنم اگر اینجا را می خواند، در اسرع وقت خودش را معرفی کند. [...]

به پاس دوستی

یکشنبه, مرداد ۱۴م, ۱۳۸۶

رفقای دوست‌داشتنی من هفته‌ی گذشته جشن ازدواج گرفتند و من حتی حضور تلفنی هم نداشتم. یکی از بهترین سال‌های زندگی من با آرش و مهدخت سپری شده؛ یاد همه‌ی آخر هفته‌های پرجنب و جوش تهران به‌خیر. برایشان خوشحالم.

ستاره، بی کابوس

چهارشنبه, فروردین ۲۹م, ۱۳۸۶

واضح‌ترین عکسی که از خودمان به خاطر می‌آورم، جلوی پیتزا پاشا است. همه ما، هر نه نفرمان، مقنعه سرمان است و به دوربین می‌خندیم. عکس را اینجا ندارم، ولی مدت‌ها روی میز آرایشم بود. برای همین حالا می‌توانم بگویم که ستاره آن آخر ایستاده بود و مثل همیشه خیلی خوشگل بود و خیلی ساکت.. عکس [...]

برای دوست همیشه و هنوز

دوشنبه, دی ۴م, ۱۳۸۵

ببین رفیق جان ، ما خیلی وقت هست که در بازی یلدای هم دیگر شرکت کرده ایم. ما خیلی راحت برای هم اعتراف می کردیم. مهم نبود که کجا باشیم. ساختمان کوچک کوچه چمن باشیم یا سالن هتل سیمرغ یا خانه دلباز تو که من عاشق طراحی‌اش بودم. ما راحت برای هم حرف می‌زدیم. [...]

یکشنبه, شهریور ۵م, ۱۳۸۵

تمام شد. برگشتم. از آن خواب شیرین بیدار شده‌ام. حالا باز من هستم و خودم و دست و پنجه نرم کردن با این زندگی غریب .
روز آخر خیلی سخت گذشت. به خاطر گیجی هواپیمایم را از دست دادم. با قطار خودم را رساندم به بوردو و بعد پاریس که سر موقع به پرواز کانادا برسم. [...]

سه شنبه, اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۸۵

به پریسا
و به رعنا
به پاس دوستی

همیشه همین طور بوده است،
کلماتِ ساده … می‌آیند،
زندگی می‌کنند و می‌میرند،
تا ترانه‌ی تازه‌ای زاده شود.
همیشه همین‌طور بوده است،
قطرات تشنه … می‌آیند.
زندگی می‌کنند و می‌میرند،
تا ابرک بنفشه‌پوشِ اُردی‌بهشتی شاید.
همیشه همین‌طور بوده است،
شاعرانِ بزرگ … می‌آیند
زندگی می‌کنند و می‌میرند،
تا ردپای گرم دیگری … بر برف!
و ما همه می‌آییم، زندگی می‌کنیم،
و گاهی از [...]

بهارانه

یکشنبه, اسفند ۲۸م, ۱۳۸۴

سبزه من دست‌آخر خوب از کار در نیامد. یک جورهایی تنک و کم پشت شده است! به همه گفتم ایراد از عدس‌اش بوده است، عین آن دفعه که ایراد خورش قیمه را گردن لپه انداختم. به هر حال همین سبزه را گذاشتم کنار سین‌های دیگر، روی ترمه قدیمی مادر‌بزرگ تا هفت سینم هفت سین [...]