یکشنبه, دی ۸م, ۱۳۸۷
باید مست باشی تا دستگیرت شود آدمها با پاک شدن دو تا آهنگ از آی پادت، از حافظه ات ناپدید نمی شوند….
باید مست باشی تا دستگیرت شود آدمها با پاک شدن دو تا آهنگ از آی پادت، از حافظه ات ناپدید نمی شوند….
دیشب گلودرد داشتم. ترسیده بودم. من از خانهنشین شدن میترسم. پشت سر هم سوپ و چای داغ و نئوسیترون و هر چه که دستم میرسید، میخوردم. پتو را هم کشیده بودم روی سرم و خبرها و تفسیرهای زیر و رو شدن دولت کانادا را دنبال میکردم که در جای خودش باید کلی من را هیجانزده [...]
من و تو پیاده روی سنگفرشها راه میرفتیم. راه می رفتیم که برسیم. شهر را نمیشناختم. یک جایی که تهران نبود و تورنتو هم نبود. پاریس بود شاید یا وین یا رم. مدام بوی شیرینی و قهوه میآمد. خسته بودم، گرسنه بودم، میخواستم بنشینم، ولی میترسیدم که حرف نشستن بزنم، میترسیدم داد بزنی و بگویی [...]
خوب است که گذرت به اینجا نمیافتد و اصلن وبلاگ نمیدانی چه جور چیزی است. چون آن وقت نوشتن سخت میشد. آن هم برای من که مدتهاست از نوشتن برای مخاطب خاص احتراز کردهام.
با این حال مینویسم که ثبت شود شنیدن صدایت بعد از این همه سال، بهترین اتفاق امروز بود. انگار همین جا نشسته [...]
خواهر جان سلام.
به گمانم ما یک نوشته به شما بدهکاریم. یعنی خواستیم مسنجرن خدمتتان عرض کنیم، شما فرمودید که بنویس!!! ما هم حالا که عصر جمعه است و سر کار خبری نیست و همهی دور و بریها دارند برای مهمانی و سینما و صکس و استراحت آخر هفته برنامه ریزی می کنند، گفتیم دست به [...]
مهم: بهترین سورپریزهای امسال کادوی مریم بود که پست آورد در خانه و تلفن اول صبح کامران. اصلا آقا جان، مردادیها را عشق است. یک نفر هم زنگ زده آهنگ تولد مبارک گذاشته وبعد قطع کرده. از آن یک نفر خواهش می کنم اگر اینجا را می خواند، در اسرع وقت خودش را معرفی کند. [...]
رفقای دوستداشتنی من هفتهی گذشته جشن ازدواج گرفتند و من حتی حضور تلفنی هم نداشتم. یکی از بهترین سالهای زندگی من با آرش و مهدخت سپری شده؛ یاد همهی آخر هفتههای پرجنب و جوش تهران بهخیر. برایشان خوشحالم.
واضحترین عکسی که از خودمان به خاطر میآورم، جلوی پیتزا پاشا است. همه ما، هر نه نفرمان، مقنعه سرمان است و به دوربین میخندیم. عکس را اینجا ندارم، ولی مدتها روی میز آرایشم بود. برای همین حالا میتوانم بگویم که ستاره آن آخر ایستاده بود و مثل همیشه خیلی خوشگل بود و خیلی ساکت.. عکس [...]
ببین رفیق جان ، ما خیلی وقت هست که در بازی یلدای هم دیگر شرکت کرده ایم. ما خیلی راحت برای هم اعتراف می کردیم. مهم نبود که کجا باشیم. ساختمان کوچک کوچه چمن باشیم یا سالن هتل سیمرغ یا خانه دلباز تو که من عاشق طراحیاش بودم. ما راحت برای هم حرف میزدیم. [...]