بایگانی برای موضوع "بی تو به سر نمی شود"

پنجشنبه, فروردین ۲۲م, ۱۳۸۷

فال‌گیر گفت
مهره‌ی مار داری وُ
خط وُ
خال
خط‌های کف دستت اما
تمام به بی‌راهه می‌روند

یکشنبه, اسفند ۲۶م, ۱۳۸۶

  مرا نهراسان …
که من بارها و هزاران بار
بی‌شاهد و شناسنامه
از شادی‌های کوچکم جدا شده‌ام
که بارها و بارها بی‌نام و نشان
اسناد تنهایی خویش را امضا کرده‌ام
بی‌جوهر و مرکبی
من چیزی برای هراس ندارم
وقتی رد پاهای تو تا اتاق اضطراب من امتداد می‌یابد
کسی که از دلاشوبه‌ی ظلمت می‌هراسانی
گیس‌بریده‌ای است که سهمش از عبور فصل‌ها
تنها هاشورهای درهم و سیاه [...]

A human sign

چهارشنبه, بهمن ۱۰م, ۱۳۸۶

شب‌نخوابی ام را می‌اندازم گردن صدای زوزه‌ی باد که انگار می‌خواست خانه را از جا بکند. تو هم به روی خودت نیار که باور نکردی. کی به کیه؟

پنجشنبه, دی ۶م, ۱۳۸۶

شده است که نوشته ای را پاک کنید و فکر کنید دارید مرده دفن می کنید؟!

از حال من اگر خواسته باشی.

دوشنبه, شهریور ۷م, ۱۳۸۴

…از حال من اگر خواسته باشی، خوب خوب که نه، اما بد هم نیستم. هوا همانطورهاست، وبا همانطورهاست. من هم همانطورها هستم. کارم را بالاخره تحویل دادم و از آن شرکت مزخرف مقرراتی آمدم بیرون. روزهایی که دنبال سند و نامه و خرید و سفارت و کوفت و زهرمار نیستم، فیلم می بینم، کتاب می [...]

مسافر

یکشنبه, مرداد ۳۰م, ۱۳۸۴

همه چیز طعم آخرین بار را می دهد.
نگاهها،نگاه های تو به اتاقت، به کمد نیمه خالی ات، به تختخواب مرتب نشده ات و به انبوه کتابهایی که جا گذاشته ای.
آدمها، آدمهایی که هر چه دورتر می شوی، محو تر خواهند شد. از یاد خواهی برد که چگونه حرف می زدند، چگونه می خندیدند یا چگونه [...]

جمعه, اردیبهشت ۱۸م, ۱۳۸۳

ببین، بر سراین دوراهی که من ایستاده ام..نه، اشتباه شد. بر سر این چندراهی که من ایستاده ام….
خنده دار نیست که نمی توانم نوشته ام را حتی شروع کنم؟خنده دار نیست که نمی توانم راهها را بشمرم؟خنده دار نیست که آرزوی بن بست دارم؟
تو ازمن آدمی توقع داری که این نوشته را و اصلا هر [...]

چهارشنبه, آذر ۱۹م, ۱۳۸۲

این یک مطلب عاشقانه نیست!!
پیشترها، پیش از این که دنیا به دنیای بدون تو و دنیای با تو تقسیم شود، پیش از این که روزها به روزهای بدون تو و روزهای با تو تقسیم شود زندگی رنگ دیگری داشت.همه روزها به حساب می آمدند، بسته به این که چقدر از جمعه فاصله داشتند وآفتابشان [...]

چهارشنبه, خرداد ۲۸م, ۱۳۸۲

حکایت شب من و روز تو و خماری صبح…
یا حکایت روز من و شب تو و شکستن جام شراب…..
از قدیم هم گفته بودن:
شب شراب نیارزد به بامداد خمار

سه شنبه, خرداد ۲۰م, ۱۳۸۲

ما،من و تو،با هم قدم برداشتیم .پله ها را یکی یکی طی کردیم .جوانی را می گذراندیم و روزگار با ما مهربانتر از این بود.روزهایی بودکه همه چیزما را می خنداند.همه چیز،از بدبختیهای کوچک تا خوشبختیهای بزرگ.
یک جایی وسط راه،دست یکدیگر را رها کردیم و من دیگر به یاد نیاوردم که بالا می رفتیم یا [...]