من شش هفت ساله بودم که برای اولین بار رفتم مشهد و وارد حرم شدم . یک چادر گل گلی داشتم که با مصیبت گره زده بودم زیر چانه ام و با ترس و احتیاط بین مادر و خالهام راه میرفتم. وحشت هم کرده بودم از زیادی جمعیت.
باری، یک دفعه یک دستی از پشت هلم داد و کوبیده شدم به زمین و یکی هم لگدم کرد و تقریبن از روی من رد شد. طبعن دردم آمد و دماغم خون آمد و گریه هم کردم. ضربه زننده ها رفته بود، ولی مادرم دیده بودشان که هفت هشت نفربودند که چادرهایشان را به هم گرده زده بودند،
…………………
[مکان جدید] – [فید جدید!]