کابوس
این نوشته خیلی دلی است. پر از اسم آدمهای آشنا. این نوشته بیشتر مال آنهایی است که اسمشان اینجاست و خطاب به خودم که بماند، که یادم نرود.
چه قدر شد؟ دوماه؟ حتی دو ماه هم نشده هنوز. چهقدرسخت، چهقدر طولانی گذشته. درست که بشمارم میشود پنجاه و سه روز. پنجاه و سه روز از اس ام اس لادن میگذرد ” احمدینژاد داره رییسجمهور میشه” فکر میکنم شوخی میکند، زنگ میزنم، بغض دارد. میگوید رای تهران را نشمردهاند. امید داریم هنوز… چهقدر سادهایم!
تلفن آرش که زنگ میزند و نیکان که میآید آنطرف خط میفهمم که اشتباهی در کار نیست. آرش میزند به پیشانیاش“نامردا”. من یاد عکس لادن و رضا و بابک میافتم، یاد لبخند کجشان به دوربین: ما رای میدهیم؛ و میزنم زیر گریه.
پدرام اساماس زده است” چه کابوسی”
کابوس…کابوس کی شروع شد؟ شاید صبح ۲۳ خرداد که بیدار شدم و لبتاپم را باز کردم و دیدم شقایق نوشته معجزهی هزارهی سوم را دست کم گرفته بودیم. همان لحظه که صف پلیس ضدشورش را دیدم. همان شنبهی سیاه که هیچکداممان به آن یکی زنگ نزد. عزاداری میکردیم توی پستوهای خودمان.
کابوس کی شروع شد؟ شاید یک هفته بعد که فیلم ندا را دیدم، یا عکس سهراب که پخش شد، عکس ترانه، عکس آن بچهی دوازدهساله که دیروز دیدم، عکس همهشان، زیبا، جوان، شاداب، شکل همهی دوستها و خواهرها و برادرهایم بودند، میشد هرکدامشان الان توی این قاب جا گرفته باشند.
بعد هی سبز پوشیدیم و رفتیم تظاهرات…بعد هی سیاه پوشیدیم و رفتیم تظاهرات. …با شمع رفتیم. بی شمع رفتیم….اعتراض..تجمع…اسمش را هر چه که میخواهی بگذار. زمین با آسمان فرق دارد با آن چه که رفقایم در ایران دارند و از جنس باتوم و فریاد و گاز اشکآور و گلوله است. تازه اینجا یک کمدی ترسناک متشکل از سلطنتطلب احمق+ چپ آدمخوار هم چاشنیاش است.
نگاه میکنم.
به بچهها که میدوند این طرف و آن طرف. یک کاری بکنیم. یک کاری بکنیم. سایتهایشان را از کار بیندازیم. خبررسانی کنیم. نگذاریم…نگذاریم…
به بهمن که از در بیبیسی زده بیرون و نشسته یک گوشهای مچاله شده در خودش. برای یک خبرنگار زیادی حساس است.. زیادی واکنش نشان میدهد. حساس؟ کلمهاش حساس است؟
به آیدا که بغض دارد و منتظر است چراغ گوگلتاک روشن شود و آیدین بیاید. به آیدا که دلش میخواهد بچه اش را قورت بدهد بس که مادر بچهقورتندادهی دل نگران دیده این روزها.
به مهسا که سه روز تمام بالا آورده.
به افرا که ده کیلو وزن کم کرده و چشمهایش دودو میزند.
به پویا که از اعتصاب غذای نیویورک برگشته و بدو بدو دوچرخه خریده که رکاب بزند برای آزادی.
رکاب بزن برادر. سرگشتگیات را چه میکنی؟ اصلن اینجا چهمیکنی؟ من اینجا چه میکنم؟ ما اینجا چه میکنیم؟
کاش دور نبودیم. کاش این همه بیفایده نبودیم.
من میخواهم برگردم… مامان آه میکشد. ” کجا برگردی؟ که چی؟”
ما دیگر هیچوقت خودمان نمیشویم. سنگینی بار یک فاجعه روی دوشمان است. عین آنها که بعد از ۲۸ مرداد دیگر خودشان نشدند. عین آنها که بعد از بهمن ۵۷ دیگر خودشان نشدند. چیزی فرو ریخته.
کابوس با خواندن ماجرای کهریزک ادامه پیدا کرد… با دیدن عکس ناامید ابطحی… شبها قیافهی بازجوها میآید جلوی چشمم. قیافهی مرتضوی….یک چیزی در معدهی من پیچ میزند. یک دردی که میآید تا گلویم و نمیرود. دکتر میپرسد این دردها از کی شروع شد؟ می گویم از هفت سالگیام شاید…مار مانده در شکمم. مار…خشم مانده در دلم. خشم… کم نمیشود. حوصلهی هیچ کس و هیچ چیز را ندارم. خشم میگیرم به هر کسی که یکجور دیگر نگاه میکند…به هر کسی که چشمش را روی گلولهها بسته. به خودشان میگویم حالا بعد حرف می زنیم. توی دلم میگویم حوصلهی حماقت ندارم.
بعضی روزها دلم میخواهد یک نفر بیاید بگوید همهی اینها خواب و خیال بود. از همان روز اول که بیدار شدی بروی کلاس اول و آژیر کشیدند و جیغ زدند و صدای بمب آمد و مدرسه تعطیل شد، کابوس دیدی.
بعد من بیدار شوم و بروم پاهایم را بگذارم توی حوض. حوض خنک یک خانهی بزرگ که وقتی باران میخورد بوی خاک خیس خورده بلند شود و …انقلاب و خون…و جنگ و خون …وبمباران و خون و …مهاجرت و تنهایی و تلخی و سردی …همهاش یک خواب بلند پریشان بوده باشد.
مرداد ۱۵م, ۱۳۸۸ at ۳:۱۷ ب.ظ
چه کابوسی! من هم با همه خونسردی و آرامش ذاتی این شبها خواب زندانی و باتوم و چماق میبینم. انگار این نفرین ابدی همیشه و همه جا با ماست. حتا اگر روزی این کابوس به آخر برسد…
مرداد ۱۵م, ۱۳۸۸ at ۴:۴۶ ب.ظ
از دیروز صبح تا حالا دلم می خواسته زار بزنم. نمی شد. نمی رسیدم. حالا صورتم خیس از اشک است. اما پدارم راست می گوید. ما همان نفرین شده گانیم.سبز و سیاه و سپید و سرخ هم که بپوشیم مار می پیچد در شکم و در تن و در گلوگاه مان و هی نیش می زند.
نیـــــش.
مرداد ۱۵م, ۱۳۸۸ at ۶:۱۸ ب.ظ
salam ,mitoonam in neveshtaro to facebook link bedam !?
—————————————————————–
بله. حتمن.
مرداد ۱۵م, ۱۳۸۸ at ۶:۴۹ ب.ظ
hamdardi:(((
مرداد ۱۵م, ۱۳۸۸ at ۹:۴۵ ب.ظ
…..
کاش همش مثل یک خواب طولانی باشه.
مرداد ۱۵م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۳۹ ب.ظ
واقعا می آیی؟از آن روز مدام فکر می کنم اگر همه می آمدند چه می شد…شش هفت میلیونی هستید آن ور آب
مرداد ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۱:۳۷ ق.ظ
ظاهرا همدلیم که نوشته دلی تو رو می فهمم با اینکه هیچ کس رو نمیشناسم. خوبی این روزها شاید همین باشه فقط.
مرداد ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۳:۲۵ ق.ظ
چراآنقدرنا امید.هرچیزبهایی دارد.شما اگریک مسافرت ساده را بخواهید بروید باید کلی زحمت ودلنگرانی بکشید وبهایی را باید پرداخت کنید.حال آزادی یعنی دشمن ظالمان ریاکاران دین فروشان مفتخوران نامردان وطن فروشان دجالان متحجران خراف پرستان .پس آماده وپرامید تا فتح هفتخوان رستم.یادتان باشد ما فرزندان رستم وسیاوشیم
مرداد ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۳:۳۱ ق.ظ
دوست عزیز همه ی ما این حالت را داریم اما الان وقت ضعف نشان دادن نیست، باید تلاش کنیم با هم تا فردائی بیاید که کلاه به راحتی سرمان نرود .قوی باش ما همه ی ایرانیم که این را می خواهیم اما افکار ضعیف ما را متفرق کرده
مرداد ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۳:۳۳ ق.ظ
چقدر قشنگ گفتی حرف دل همه ما رو،ما بچههای انقلاب،ما بچههای جنگ،ما بچههای دروغ و تظاهر و تحمل…ما بچههای فراری،از دوستها از کشور..تبعیدیهای خود خواستهٔ اجباری…کاش دروغ بود،کاش خواب بود،کاش بیدار میشدیم و پدرم ،شوهر خاله ام،پدر دوستانم…همه سلامت بودن،نمرده از جنگی که تحمیل شده بود،کاش بیدار میشدیم و نداها و سهرابها و اشکانها زنده بودند..کاش بیدار میشدیم و برای یک روز ،حداقل یک روز میفهمیدیم شادی چه طعمی دارد…
مرداد ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۴:۳۳ ق.ظ
بسیار زیبا بود و البته غم انگیز….
یه کابوس که من و بچه هایی که توی ایران بیشتر میبینیم اینه که باید مدام بگیم کابوس دزدیده شدن انقلاب توسط ملایان کابوس نبود یک خواب شیرین بود!! و امیدوارم این خواب شیرینی که این روزها کم کم داره میاد توی خواب ما و میبینیم که کابوس داره میره یه کم بتونه ما رو سرپا نگه داره.
بازم ممنون و لینک در فیس بوکم با اجازه شما ارسال شد.
مرداد ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۳۷ ب.ظ
اندکی صبر سحر نزدیک است …
من هم میخوام حرف پیام رو تکرار کنم که “ظاهرا همدلیم …”
منکر موانع پیش رو نیستم ولی دلم روشنه که خون دوستانم پرثمر خواهد بود.
دوازدهم مرداد که برای راهپیمایی اعتراض آمیز از ونک به سمت ولیعصر می آمدم با خودم فکر میکردم که چرا همه آنهایی که در راهپیمایی میلیونی دوشنبه بعد از انتخابات شرکت کردند الان اینجا نیستند؟ آیا از کتک خوردن می ترسند؟ آیا ندا و سهراب و بقیه را فراموش کرده اند؟
این مردم سی سال به زرنگی و عافیت طلبی عادت کرده اند. منسجم شدن آنها وقت میخواهد … خون میخواهد.
مرداد ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۲۴ ب.ظ
Is it ok to put your link in my website?
مرداد ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۳۱ ب.ظ
همراه شو عزیز/ تنها نمان به درد/ کین درد مشترک/ هرگز جدا جدا درمان نمیشود
۵۰ روز است که می خواهم بنویسم اما هیچ لغطی برای آنچه که در درونم می گذرد خلق نشده است. پر از بغض هستم. به زمین و زمان چنگ میزنم. با اشک آتش دلم را تسلی می دهم. بی قرارم٫ پر از دردم. در مملک آزاد زندگی می کنم اما دردمند جوانان در بندم. درد تمام محبوسین را در تمام وجودم دارم. به جوانی هایی که مرده میشوند٫ فکر میکنم. به نوزادهایی که پیر می شوند در فضای خفقان می اندیشم. ایمانم را به همه چیز از دست داده ام به جز یک چیز. آری٫ تنها به یک چیز باور و ایمان دارم. به حس آزادی خواهانه ایرانیان. به نبرد٫ به استقامت و به برگشتن به خانه. به ایران ایرانی.
چمدانی باید داشت پر از سوغاتی. بوی خاک می آید. خاک ایران که همه جان و تنم٫ وطنم٫ وطنم٫ وطنم
مرداد ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۳۸ ب.ظ
راست گفتی این کابوس ها از خیلی پیشتر شروع شد. اولین تلنگرهایش را از پناهگاهها حس کردیم.هنوز که هنوز است یادآوری آژیر قرمز آن روزها دلم را آشوب می کند. رنگ قرمز این روزها که دیگرجای خود دارد.
مرداد ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۲ ب.ظ
Too much pessimism!! Why don’t you look at the bright side of events? Why not looking at millions of people from all sect who came out on the streets? Why not thinking about you and the “stupid monarchist” and the “X leftist” standing together even for 10 minutes under the same umbrella for the same cause?
We’ve learned a lot! Our country has politically matured equivalent to more than a decade in the last 2 months. and it’s definitely not over! No part of it was a nightmare. It was all crystal clear! be proud of all of it, even the saddest parts of it like Abtahi, Sohrab, Neda, etc. They’re all part of what it takes a nation to grow and develop.
مرداد ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۰۸ ب.ظ
این ۲ ماه عین ۲ سال گذشت با این کابوس!
مرداد ۱۷م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۳۲ ق.ظ
متاسفانه خواب نیست. زندگی لجن این روزهای همه ماست
مرداد ۱۷م, ۱۳۸۸ at ۳:۴۶ ق.ظ
اینجا هم که باشی حال و روزت کم و بیش همینه.. منتهی من به نظرم بچه های خارج از کشور یه جور بی دلیلی احساس گناه و بی کفایتی می کنن گاهی، با وجودیکه کار خوبی انجام دادن، عالی توجه هارو جلب کردن، تاثیر فرصت طلب هارو کمرنگ کردن، به انتشار اطلاعات کمک کردن و …
اگه فایده ای داره باید عرض کنم که، صرف نظر از باتوم، برنامه روزانه خیلی ها در ایران (علی الخصوص تهران) تفاوتی با اونچه وصف کردی نداره، کار روزانه، اعتراض و امید و نگرانی. باتومش هم به نگرانی شما نسبت به داخلی ها در.(اعتراف می کنم در این مورد وضع ما بهتره..حاضر نبودم جامو عوض کنم با هیچ کدومتون)
راستش اما فکر می کنم تهران این روزها مثل همیشه، و بیشتر از همیشه مال ماس. خانهی شادی نیست،اما خیلی خانه است.
مرداد ۱۸م, ۱۳۸۸ at ۹:۳۴ ق.ظ
من هم که در ایرانم حس تو رو دارم اما وقابع اخیر بیشتر کابوس آدم بدها بوده که خوب ما هم شاهدشیم و داریم هزینه اش رو هم پرداخت می کنیم.به هر حال تاریخ غرب برای ما هم داره تکرار میشه و ما هم باید هرکدوم سهم خودمون رو داشته باشیم. بچه های خارج از ایران هم مثل داخلی ها عالی بودن و من مطمئنم که اگر مثل این پنجاه روز دست در دست هم بدیم اولین قدم رو برای آزادی و دموکراسی به بهترین شکل ممکن برداشته ایم. من هم مثل تو یک بغضی دارم که ۲ ماهه نتونستم از دستش خلاص بشم ولی این بغض همیشه به من عشق ایران و ایرانی و دوستانم که از ایران رفتن رو یادآور می کنه و به من یاد میده میشه مثل سهراب بود و مثل ندا بود و مثل بقیه اونهایی بود که شمع آزادی خواهی ما رو برای زور گویان به آتیش جهنم تبدیل کردند. پاینده باشی.
مرداد ۲۰م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۵۱ ب.ظ
be nazare man adamaye gohi mese to aslan nabayad tooye in chiza ezhare nazar konan boro gir bede be hejabe zana va in chiza moosavi ba arzeshtar az ine ke adanmaye goh va az khodbakhtei mese shoma tarafdaresh beshin
————————————————————————————————————————————————————————————————————
از خودباخته دیگه چیه ؟ کلمه ی جدیده؟ درستش خود باخته است. دفعه ی بعد که اعصاب نداشتی و خواستی خودتو یه جا خالی کنی دقت کن!
مرداد ۲۱م, ۱۳۸۸ at ۶:۱۳ ق.ظ
براساس پاره ای از اخبارموثق رسیده تاهفته آینده میرحسین موسوی توسط کودتا چیان دستگیر خواهد شده با اطلاع رسانی و برنامه ریزی و هماهنگی سبز جلوی این اقدام را بگیریم