ما نشستیم و تماشا کردیم
پنج شش سال پیش یک روز در باشگاه انقلاب تهران با حراست باشگاه دعوایم شد. داستان اینجور شروع شد که یارو به من و خواهرم متلک گفت. ما لجمان گرفت، جواب دادیم که تو اینجا حراست هستی و بیخود می کنی به ما حرف بزنی. طرف هم گیر داد که شلوار شما کوتاهتر از حد معمول است و نمیگذارم بروید و اصلن همین الان کارت عضویت باشگاه را باطل میکنم. رفقایش هم دورش جمع شدند به طرفداری. همان موقع دو تا دوست از همهجا بیخبر من از راه رسیدند و پرسیدند چه شده. جمیع حراستیها همین که چشمشان به دو تا پسر افتاد نامردی نکردند ریختند سرشان و شروع کردند به کتک زدنشان. من زنگ زدم به نیروی انتظامی. نیروی انتظامی که از راه رسید، مردم هم جمع شدند. اینجا جالب ترین جای داستان است:
- آقای دکتر فلان و مهندس بیسار که از زمین تنیس بر میگشتند ما را کنار کشیدند و گفتند /خیلی دخترهای بدی هستید، چرا باید چنین قشقرقی درست کنید. حراست همهکارهی باشگاه است. حالا هم شما را دیگر راه نمیدهند، هم دوستهای کتکخوردهتان را میبرند نیروی انتظامی و پدرشان را در میآورند/
- خانم ژیگولانس هفت قلم آرایشی که آمده بود پیاده روی، پرید جلوی مامور نیروی انتظامی و گفت آقا از این حراستیها آدم بهتر و درستکارتر ندیدهام. من هر هفته برایشان آش میآورم. حتم بدانید تقصیر این دخترپسرهاست. من و خواهرم به خانم عرض کردیم که اینها به ما متلک گفتهاند و پسرها را هم زدهاند. برگشت گفت /چشمتون کور، میخواستید با شلوار کوتاه نیاین/. (همین جا در پرانتز بگویم که من با یک فقره فحش آبدار از خجالت خانم درآمدم)
- فامیل خودمان، جناب آقای ب، از راه رسید، ما را کنار کشید و گفت/ من هر بار که وارد این باشگاه میشوم مشت مشت پول میگذارم توی جیب این حراستیها، بعد شما میخواین ببریدشون کلانتری؟/ من چهار چشمی مانده بودم که چرا باید وقتی کسی حق عضویت میپردازد، مشت مشت هم رشوه بدهد!!! که چی بشود؟
دردسرتان ندهم. نیروی انتظامی به حرف مردمان مصلحت جو گوش نکرد و گفت این حراستیها اصولن دردسر سازند و رفتیم پاسگاه و طرف معذرتخواهی کرد و کارت باشگاه ما هم هرگز باطل نشد.
آنچه که آن روز عصر اتفاق افتاد، یکی که کتک میخورد و یکی که جیغ میزد و آن یکیها که دنبال مصلحت خودشان بودند، در ابعاد زمانی و مکانی بزرگتر سالهاست که در مملکت ما اتفاق میافتد. ما سالهای سال ساکت نشستیم. ما در برابر قتلعام و تبعید و شکنجهی سیاسیون و روشنفکران و نویسندگان ساکت نشستیم. ما که هیچ، بزرگترهایمان هم که مقام و منصب سیاسی و بالطبع حق اعتراض داشتند، ساکت نشستند.
حالا در عجب ماندهایم و ماندهاند چه شده است که آدمهای بیگناه را وسط خیابانها، روز روشن، میزنند و میبرند و میکشند. چه شده است که یک عده چماقدار روانپریش وسط خیابان، آدم شکار میکنند.
هیچکس را سرزنش نمیکنم، هیچ کس را هم تشویق به اعتراض نمیکنم. اما آنچه که امروز بر سرمان میرود، شاید نتیجهی فرهنگ مصلحتجویی باشد که فرهنگ غالب آن روزهای ما بوده.
گمان نمیکنم صلح جستن و ساکت نشستن و تماشا کردن همیشه و همهجآ انسانی باشد.
تیر ۲۳م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۳ ب.ظ
I like it
تیر ۲۳م, ۱۳۸۸ at ۶:۲۷ ب.ظ
من هم مدتهاست به همین نتیجه شما رسیدم. از ماست که بر ماست
تیر ۲۳م, ۱۳۸۸ at ۷:۰۱ ب.ظ
حرفت رو قبول دارم. ولی خیلیها صداشون در اومد و تاوانش رو البته به بدترین شکل ممکن پرداختند.
تیر ۲۴م, ۱۳۸۸ at ۱:۰۱ ق.ظ
تا اونجا که یادمه سکوت همیشه یه بهانه ست
تیر ۲۴م, ۱۳۸۸ at ۳:۱۹ ق.ظ
bebin gol gofti, vali jadidan sharayet kami avaz shode va hamdardiha bishtar nemidunam engar az mogheyi ke in sagha ro be onvan gashte ershad andakhtand be june mardom tzae mellat fahmidand chi be chie
تیر ۲۴م, ۱۳۸۸ at ۷:۰۶ ق.ظ
اونهایی که بصورت انفرادی بار مسئولیت اعتراض های اجتماعی رو به دوش می کشن خیلی مایه افتخارن. اینکه توی جمعی یک حرف درست و منطقی و انسانی رو بگی و بقیه نه تنها تاییدش نکنن بلکه وایسن نگاه کنن و یا بدتر تو رو سرزنش هم بکنن خیلی واسه آدم گرون تموم میشه. شجاعت چنین آدمهایی بدجوری قابل تحسینه
تیر ۲۴م, ۱۳۸۸ at ۷:۴۱ ق.ظ
من عاقتم بس که عین تو فکر می کنم سایه جونم
تیر ۲۴م, ۱۳۸۸ at ۷:۴۲ ق.ظ
عاشقتما
تیر ۲۴م, ۱۳۸۸ at ۸:۴۳ ق.ظ
خوب نشونش دادی
به نظرم اسمش فرهنگ مصلحت جو نیست و بهتره صداش بزنیم:
بازتولید امر سلطه در درون جامعه
تیر ۲۴م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۰۷ ق.ظ
ترس، تظاهر و پنهان کاری جزیی از سایکی فرهنگی ما هست و اتفاقا مثل هر پدیده دیگری در این دنیا، ریشه تکاملی و تاریخی داره. ضمن احترام به همه هموطنانم باید بگم اگه این رژیم بی بدیل در دنیا، داره توی ایران حکومت می کنه به خاطر اینه که برایند رفتار ما توده مردم این اجازه رو داده، چون ما اینجوری هستیم این رژیم هم هست. ترس، مصلحت اندیشی، تبعیت پذیری، قناعت کردن و به امید دنیای دیگری نشستن، فرهنگ انتظار به امید یک مصلح بیرونی، همه از نتایج یک پدیده هستن: دین خویی. و اینها همه از آموزه های دین هستن، حالا هر دینی که باشه.
گوتاه بگم؛ اگه ما اینقدر مذهبی نمی بودیم، الان فاشیسم مذهبی به ما حکومت نمی کرد.
تیر ۲۴م, ۱۳۸۸ at ۴:۴۹ ب.ظ
اتفاقا من هم این تجربه رو تو دانشگاهمون داشتم که همه به فکر خودشون بودن. واسه این گفتم گور باباشون و اومدم خارج