دارم فکر می کنم به… آن چهل و هشت ساعت جادویی که حتی ایمیلهایم را چک نکردم. چیزی از دنیا نمی خواستم.
این مطلب در تاریخ
چهارشنبه, اسفند ۱۴م, ۱۳۸۷ در ساعت ۱۰:۳۷ ب.ظ
و درباره موضوعات نوشته های روزمره منتشر شده است.
شما میتوانید هر پاسخی به این مطلب را توسط RSS 2.0 دنبال کنید.
شما میتوانید نظر بدهید، یا از سایت خود دنبالک ارسال کنید.
اسفند ۱۵م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۳۰ ق.ظ
,vaghean toonesty.man ke har chi ba khodam say mikoanm ye rooz facebook check nakonam hanooz natoonestam, in che marazie akhe
اسفند ۱۶م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۴۰ ب.ظ
مطمئنم چهل و هشت ساعت نمام به تخیلتون میدون دادین و یک دنیای مجازی واقعی! واسه خودتون ساختین متفاوت از این دنیای الکی پلکی نت که گاهی همه چی اونقدر توش باسمه ای هستش که آدم دوس داره به دنیای خودش پناه ببره. من هم خیلی مواقع عاشق این دیسکانکت شدن ها میشم.
اسفند ۱۷م, ۱۳۸۷ at ۲:۲۰ ب.ظ
چی انقدر از همه چی سیرت کرد؟ …یک اتفاق خوب؟