ما که مال آن خاکیم
دیروز، توی موزه ی هوا و فضا، یک جایی واقع در قلب شیطان بزرگ، چشمم خورد به موشک های عظیم الجثه که سربلند آن وسط ها ایستاده بودند. رویم را کردم به همراهم و پرسیدم: همین ها بودند. نه؟ همین ها بود که تهران را باهاش می زدند؟ جواب شنیدم که خودشانند.
چشم هایم را بستم و صحنه ی فرود آمدنشان را مجسم کردم جوک موشک نه متری در کوچه ی شش متری به خاطرم آمد. نه، خنده دار نبود. مرگ به من اصابت نکرد و به همسایه ی بغلی اصابت کرد. من زمین تا آسمان با همه ی توریست های این موزه فرق می کنم. من مال آن خاکم که مرگ هی می آمد و می رفت. دور می شد و نزدیک می شد. آدم ها کشته می شدند. جنازه های تو و کهنه می رسیدند به شهر. برای من متراژ این موشک یک عدد ساده ی حیرت آور نیست. من هیچ جور تحسینی برایش ندارم.
دیرترش با خواهرکم نشسته بودیم توی کافه ی خوشگل کنار خیابان و هیاهوی شب سال نو را نگاه می کردیم. می گفتیم که چه قدر راه آمده ایم تا برسیم به اینجا و به نشستن کنار این پنجره ..می دانم که رسیده ایم. به سلامت هم رسیده ایم. ولی با آدم های آن طرف پنجره فرق می کنیم. مرگ از بغل گوش ما گذشته، این است که آمار و ارقام برای ما فقط آمار و ارقام نیستند. این است که سیصد جنازه ی غزه برای هیچ کدام ما فقط یک رقم نیست. چیزی وجود دارد که ما را ما کرده است، که وسط مهمانی یکی مان یک دفعه لپ تاپش را باز می کند و می گوید ای داد بر ما، از صبح دارند ملت را می کشند.
همین است که من امروز صبح که دارم به گزارش پنج دقیقه ای سی ان ان از سال گذشته نگاه می کنم، یک فحشی حواله می کنم و کانال را بر می گردانم. سال قبل و همه ی سال های قبل تر، برای من و ما که مال آن خاکیم، داستانشان مفصل تر از حرکت دوربین از چهره ی هیلاری به سارا پیلین و بعد به بریتنی اسپیرز و بعد مدونا و بعد دوباره بریتنی بود. اصلن داستان در کار نیست. پای مرگ و زندگی وسط است همیشه.
ما که مال آن خاکیم، حتی اگر کاری از دستمان بر نیاید، خودمان را به کوچه ی علی چپ نمی زنیم. می دانیم مرگ همیشه آن طرف ها در کمین آدمهاست. از غزه که بیایی این طرف تر می رسی به عراق و بعد آن طرف تر افغانستان و…
درد دارد….
دی ۹م, ۱۳۸۷ at ۶:۴۲ ق.ظ
اون دوتا موشک رو میگی که طبقه اول کنار همدیگه هستند؟ تا جایی که یادم میاد اونا روسی هستند. نمی دونم ولی حتی تجسمش وحشتناکه که چیز به اون بزرگی فرود بیاد رو سر خونه و آشیونه آدم و زندگی برای همیشه مسیرش عوض بشه. همونطور که میگی جنگ حتی اگر مرگش به ما عزیزانمون اصابت نکرده باشه زندگی ما رو برای همیشه تغییر داده. یک چیزی که همیشه با ماست.
دی ۹م, ۱۳۸۷ at ۶:۴۳ ق.ظ
نمی دونم چی بگم، ولی خواستم یه نظر بدم بگم حرف دل خیلی ها رو زدی.یعنی بگم : دقیقا.
(من مدت هاست از طریق ریدر بلاگتونو دنبال می کنم ولی این پست و نتونستم بیخیال بشم و نظر ندم. )
دی ۹م, ۱۳۸۷ at ۲:۵۰ ب.ظ
زندهایم ما؟…چگونه زنده ماندهایم؟ کجای این دنیا آدمهایی پیدا میکنی که در روز بارها و بارها آژیر قرمز شنیده و مرگ دور سرش پرواز کرده…و دوباره وضعیت عادی….عجیب است یا عجیب نیست که زندهایم و پوستمان آنقدر کش آمده و وسیع شده که دنیایی را میشود زیرش چپاند…اعداد و ارقام؟…کسی چه میداند در این گوشه از دنیا، همین ما و همسایههایمان چند بار کودکان آغشته به خون را در زندگیمان دیدهایم…آن موشکهایی که سر بر آوردهاند و جولان میدهند و تماشاگرانی با نگاهی پر از تحسین نگاهشان میکنند نمیدانند حال مادرانی را که کودکانشان را از رنگ روسری و کفشهاشان میشناختند در زیر آوار لبخندهای خونسردی که دنیا را میخواهند….
دی ۹م, ۱۳۸۷ at ۵:۳۸ ب.ظ
ghashang bood, merci
دی ۱۰م, ۱۳۸۷ at ۲:۱۶ ق.ظ
اشکم رو در آوردی .
دی ۱۰م, ۱۳۸۷ at ۳:۰۰ ق.ظ
این چند روز وبلاگستان فارسی چیزهایی داشته برای غزه و آدم های بی گناهش . ولی هیچ کدامشان مثل این نوشته امروز تو مو به تنم راست نکرده بود و اشک به چشمانم نیاورده بود.
حیف که اینجا توی وطن خودمان انقدر استفاده تبلیغاتی از این ماجرا می شود همه با چشم بدبینی به این مسئله هم نگاه می کنند.
دی ۱۱م, ۱۳۸۷ at ۱:۴۷ ق.ظ
بر باد رفته ایم… نه زنده!
دی ۱۱م, ۱۳۸۷ at ۲:۳۱ ق.ظ
بقول مسعود بهنود : گلوله بد است.
بعلاوه من یک نظر دیگری هم داشتم که نوشتم
دی ۱۲م, ۱۳۸۷ at ۳:۳۹ ق.ظ
من و تو که در دل جنگ بزرگ شده ایم اینها را میدانیم. کودکان ما مانند آنهایی که موشکها را تحسین میکنند بزرگ خواهند شد!
دی ۱۷م, ۱۳۸۷ at ۸:۳۹ ق.ظ
بیچاره بچه های بی گناه غزه
چرا هیچ کس کمکشون نمی کنه