عطای یک پنجره از من پرسیده شب یلدایی چه خبر و از قرار معلوم یک نیمه بازی/ نیمه احوالپرسی وبلاگی در جریان است.
خبرهای زندگی من کم و بیش اینجا نوشته شده ولی به هر حال این شما و این شرح اخبار:
- بعد از چند سالی این شهر و آن شهر بودن، بالاخره دو سالی است که تورنتو ماندگار شده ام و به این شهر دلبستگی زیاد پیدا کرده ام. البته همچنان خانه زیاد عوض می کنم و همین الان پیش پای شما داشتم روی آگهی های خانه کلیک می کردم که تا دو ماه دیگر یک اسباب کشی راه بیندازم.
- فهمیده ام که آرامش و شادی تنها چیزی است که از زندگی میخواهم و سعی ام را متمرکز کرده ام روی این که روز به روزم خوب بگذرد. تا جایی که می توانم اجازه نمی دهم چیزی خوشی های ساده ی روزانه ام را خراب کند. اصلش این است که با خودم خیلی خیلی آشتی کرده ام و راحت و بی تعارف شده ام.
- ثمره ی یک عمر دوست یابی و معاشرت من این است که دوست های درست حسابی توی این شهر پیدا کرده ام که با هیچ چیز عوض شان نمی کنم.
- فکر کنم از عوض کردن دنیا منصرف شده ام. همچنان گاهی واکنشهای تند در قبال بعضی چیزها دارم. ولی از تعصبهای سیاسی و ایدئولوژیکی و… دیگرهیچ خبری نیست.
- بالاخره عادت کرده ام که منظم ورزش کنم. این یکی از موثرترین کارهای زندگی ام بوده که هم نتایج فیزیکی داشته، هم نتایج روحی، در این مورد کمی تا بیشتر، مدیون دوست خونسردم هستم.
- گاهی وقت ها کیک می پزم. یک جور کیک های سالم که شیرینی شان را از میوه ی موجود می گیرند. بعد، این کار خیلی تاثیر داشته روی میزان تمرکزو علاقه مندی به خانه و آشپزخانه .
- گیر داده ام به امر مقدس ترجمه. یکی دو تا کتاب هست که دارم یواش یواش و لنگ لنگان ترجمه شان می کنم. حالا اگر به جایی رسید، خبر مفصل تر را می دهم.
- غم بزرگم این است که هر کدام از اعضای خانواده یک طرف دنیا هستند. قرار نبود این جوری بشود. کم فاصله ترین شان با من خواهر کوچیکه است به فاصله ی یازده ساعت رانندگی از اینجا.
مامان ایران است و خواهر وسطی فرانسه. تا اطلاع ثانوی هم راه حلی برای این مشکل وجود ندارد. دلم برای مامان بزرگم هم تنگ شده زیاد…
- کارم همان است که بود. آی تی و بند و بساط…شش ماهی است که باید چهار کلمه درس بخوانم و رزومه ام را آپدیت کنم که از این دپارتمان بروم آن یکی و نوع کارم عوض شود و یک کمی از این حالت حوصله سربر خارج شوم.. آن یکی کار، یک قدری شلوغ تر است و برو و بیا و جلسه و پرزنتیشن و حرف زدن و…دارد. می دانم که به روحیه ی من می خورد، ولی به شدت تنبلی می کنم. یک قدری اش هم این است که به خاطر اوضاع اقتصادی محافظه کار شده ام و میز فعلی ام را چسبیده ام.

بس است دیگر.نه؟ من یادم نیست دو سال قبل کی را دعوت کردم…ولی الان لیست من می شود : آیدا و فروغ و مریم ووانس اگین و آق بهمن و پشت دریاها و انار و نازلی و بایرام و بلوط.. اگر این ها محلم نگذاشتند، هی آدم  اضافه می کنم به لیست…

۹ نظر درباره “” داده شده است.

  1. Kimia گفت :

    به اون دو قسمت منظم ورزش کردن و دوست خوب داشتن حسودیم شد مبسووووووووط!

  2. آق بهمن گفت :

    امر اطاعات شد قربان

  3. saye گفت :

    از فواید واقعی و عینی ورزش کردن باز هم بگو . احتیاج به یک محرک جدی دارم . در ضمن خوش به حالت که دوستان درست و حسابی زیاد داری . من خیلی کم دارم .مخصوصا دختر .

  4. جودی گفت :

    جالبه. نمی تونستم در زمینه IT فعالیت می کنی. کارت در چه فیلدی هست دقیقا؟

  5. brd گفت :

    کوچولو که بودم از معلممون پرسیدم شب یلدا یعنی چی ؟
    گفت یعنی می تونی امشب به جای ساعت ۹ .
    ساعت ۱۰ بخوابی !!

  6. انوشکا گفت :

    خیلی خوبه که از عوض کردن دنیا منصرف شدی….اگه همه میتونستیم این کار را کنیم اونوقت دنیا واقعا عوض میشد;)

  7. sofeia گفت :

    :)

  8. dr_ghezavat گفت :

    آرزوی موفقیت میکنیم برای عزیز مقیم کانادا.
    امیدوارم به اهدافتون برسید و همینطور که هستید همیشه دست دیگران رو هم بگیرید.

  9. foroogh گفت :

    من نبودممممممممممممم// یک هفته مشهد بودم. وگرنه دلم می خواست بنویسم درباره این قضایا..

نظر بدهید