<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>Comments on: در باب جامعه شناسی یا اینا کی هستن؟</title>
	<atom:link href="http://sayeh.nevesht.org/archives/897/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/897</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Wed, 23 Sep 2009 15:16:23 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.4</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>By: گلناز</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/897/comment-page-1#comment-38861</link>
		<dc:creator>گلناز</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=897#comment-38861</guid>
		<description>داستان انگولک و نیشگون کلا داستان ِ خیلی مفصلیه. که به شخصه چک و سیلی زیاد تو زندگی ناچار شدم تو خیابون به پسرهای دست دراز بزنم. حالا کار ِ خوبی کردم که یه آدم بیشعور رو شیشکی زدم، نمیدونم. 
جدا شدن خانومها و آقایون تو اتوبوس البته برای حفاظت از خانومها و جلوگیری از بیشگون نبود، واسه جلوگیری از اختلاط ِ زن و مرد بود. یعنی کسی دلش واسه بیشگونها نسوخته بود. از اون طرح هایی بود که یه عده خیلی ساده لوحانه باهاش خوشحال بودن. و اگر زنی یا مردی اعتراض میکرد میشد این طوری تفسیرش کرد که دوس داره لاس بزنه و قاطی دخترا یا پسرا وول بزنه تو شلوغی.

اینگونه بود که بی سر و صدای زیادی رفت تو پاچه هم زنها ، هم مردها. 

و در ضمن تو یکی باریک بین و ظریف نویس هستی و من واقعا تو کف ِ وبلاگت موندم.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>داستان انگولک و نیشگون کلا داستان ِ خیلی مفصلیه. که به شخصه چک و سیلی زیاد تو زندگی ناچار شدم تو خیابون به پسرهای دست دراز بزنم. حالا کار ِ خوبی کردم که یه آدم بیشعور رو شیشکی زدم، نمیدونم.<br />
جدا شدن خانومها و آقایون تو اتوبوس البته برای حفاظت از خانومها و جلوگیری از بیشگون نبود، واسه جلوگیری از اختلاط ِ زن و مرد بود. یعنی کسی دلش واسه بیشگونها نسوخته بود. از اون طرح هایی بود که یه عده خیلی ساده لوحانه باهاش خوشحال بودن. و اگر زنی یا مردی اعتراض میکرد میشد این طوری تفسیرش کرد که دوس داره لاس بزنه و قاطی دخترا یا پسرا وول بزنه تو شلوغی.</p>
<p>اینگونه بود که بی سر و صدای زیادی رفت تو پاچه هم زنها ، هم مردها. </p>
<p>و در ضمن تو یکی باریک بین و ظریف نویس هستی و من واقعا تو کف ِ وبلاگت موندم.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: کتایون</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/897/comment-page-1#comment-38414</link>
		<dc:creator>کتایون</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=897#comment-38414</guid>
		<description>با توجه به چندتا پست قبیلت یه چیز جالب برات دارم... اینو بخون http://nilouyee.blogfa.com/post-173.aspx و به سن و رشته ی تحصیلیش نگاه کن! اونوقت می بینی که از آدمای سن بالاتر هم دیگه نباید توقع بینش باز و فرهنگ داشته باشی!

http://nilouyee.blogfa.com/post-173.aspx</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>با توجه به چندتا پست قبیلت یه چیز جالب برات دارم&#8230; اینو بخون <a href="http://nilouyee.blogfa.com/post-173.aspx" rel="nofollow">http://nilouyee.blogfa.com/post-173.aspx</a> و به سن و رشته ی تحصیلیش نگاه کن! اونوقت می بینی که از آدمای سن بالاتر هم دیگه نباید توقع بینش باز و فرهنگ داشته باشی!</p>
<p><a href="http://nilouyee.blogfa.com/post-173.aspx" rel="nofollow">http://nilouyee.blogfa.com/post-173.aspx</a></p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: Noonoosh</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/897/comment-page-1#comment-38413</link>
		<dc:creator>Noonoosh</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=897#comment-38413</guid>
		<description>من هم اتوبوس زیاد سوار شدم ..من هم وقتی مردانه زنانه شد خوشحال شدم چون دلم نمیخواست انگولک بشم چون خجالت میکشیدم اعتراض کنم ...فکر کنم هنوز هم خجالت میکشم برای همین از موقعیتهای اینچنینی دوری میکنم 

پست قبلت هم حالم را خیلی بد کرد خیلی</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من هم اتوبوس زیاد سوار شدم ..من هم وقتی مردانه زنانه شد خوشحال شدم چون دلم نمیخواست انگولک بشم چون خجالت میکشیدم اعتراض کنم &#8230;فکر کنم هنوز هم خجالت میکشم برای همین از موقعیتهای اینچنینی دوری میکنم </p>
<p>پست قبلت هم حالم را خیلی بد کرد خیلی</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: zahra</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/897/comment-page-1#comment-38409</link>
		<dc:creator>zahra</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=897#comment-38409</guid>
		<description>چی بگم. راست می گی. انگار از اول بچگی بهمون یاد داده باشن که &quot;باید به تو زور بگن و تو صدات در نیاد! بالاخره مردا باید یه جایی دلشونو خالی کنن خوب!&quot; 
یادمه منم همیشه این دفاع کردنها میموند تو دلم و هرگز جرات نمیکردم به زبون بیارم . و الان که مدتیه تو کانادام و دیگه از این زور گویی ها زیاد خبری نیست، دیگه بی خیال ایران رفتن شدم!
جای 100 افسوس داره.

ضمنا، قشنگ می نویسی. یادمه قبلا ها هم اومده بودم اینجا. دوست دارم بیشتر بهت سر بزنم پس لینکتو می ذارم. 
همیشه موفق و شاد باشی.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چی بگم. راست می گی. انگار از اول بچگی بهمون یاد داده باشن که &#8220;باید به تو زور بگن و تو صدات در نیاد! بالاخره مردا باید یه جایی دلشونو خالی کنن خوب!&#8221;<br />
یادمه منم همیشه این دفاع کردنها میموند تو دلم و هرگز جرات نمیکردم به زبون بیارم . و الان که مدتیه تو کانادام و دیگه از این زور گویی ها زیاد خبری نیست، دیگه بی خیال ایران رفتن شدم!<br />
جای ۱۰۰ افسوس داره.</p>
<p>ضمنا، قشنگ می نویسی. یادمه قبلا ها هم اومده بودم اینجا. دوست دارم بیشتر بهت سر بزنم پس لینکتو می ذارم.<br />
همیشه موفق و شاد باشی.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: سایه</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/897/comment-page-1#comment-38406</link>
		<dc:creator>سایه</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=897#comment-38406</guid>
		<description>فروغ جان، عصبانی نمی شم. چرا باید عصبانی بشم؟ به حرفات فکر کردم. به حرفهای همه ی اونایی که بهم اعتراض کردن که از دور می گی لنگش کن. دیدم راست می گن. من خودم همه که ایران بودم حال و حوصله ی چندانی نداشتم. خواهرم دیروز بهم یه چیز جالب گفت. گفت آدم وقتی می یاد بیرون از ایران انرژی می گیره و فکر می کنه که خیلی کارها شدنیه. برعکس اش تو ایران انرژی کم داری و فکر می کنی هیچ کاری عملی نیست. 

اصلن من هم منظورم این نبود که کار خاصی باید انجام داد.  فقط می خواستم بگم که نگاه من از بالا به پایین نیست. نگاه دلسوزانه است که از بالا به پایینه. ما همیشه به هم فکرهای خودمون راحت تر اعتراض می کنیم تا به این جور آدم ها. اون ها رو در حد اعتراض هم نمی بینیم گاهی. 
در مورد آگاه شدن مردم هم درست می گی. شاید یه رنسانس لازمه. کار امروز و فردا نیست، کار چندین نسله. ولی یک چیزی رو من توی کانادا متوجه شدم. اینجا هم عموم  مردم چندان تربیت شده و اهل تفکر و خوندن و ...نیستند. مخصوصن تو شهرهای کوچیک. ولی یک سری آگاهی های عمومی رو همه دارند. یک سری حقوق رو همه رعایت می کنن. مثلن حق تقدم توی صف یا موقع رانندگی. خوش رفتاری و احترام به بچه ها...و برای همین به نظرم رسیده همین آموزشهای کوچیک شاید منجر بشه به جایی که مردم به شایسته سالاری معتقد بشن. نه این که دنبال رابین هود یا دنبال معجزه بگردن!!!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>فروغ جان، عصبانی نمی شم. چرا باید عصبانی بشم؟ به حرفات فکر کردم. به حرفهای همه ی اونایی که بهم اعتراض کردن که از دور می گی لنگش کن. دیدم راست می گن. من خودم همه که ایران بودم حال و حوصله ی چندانی نداشتم. خواهرم دیروز بهم یه چیز جالب گفت. گفت آدم وقتی می یاد بیرون از ایران انرژی می گیره و فکر می کنه که خیلی کارها شدنیه. برعکس اش تو ایران انرژی کم داری و فکر می کنی هیچ کاری عملی نیست. </p>
<p>اصلن من هم منظورم این نبود که کار خاصی باید انجام داد.  فقط می خواستم بگم که نگاه من از بالا به پایین نیست. نگاه دلسوزانه است که از بالا به پایینه. ما همیشه به هم فکرهای خودمون راحت تر اعتراض می کنیم تا به این جور آدم ها. اون ها رو در حد اعتراض هم نمی بینیم گاهی.<br />
در مورد آگاه شدن مردم هم درست می گی. شاید یه رنسانس لازمه. کار امروز و فردا نیست، کار چندین نسله. ولی یک چیزی رو من توی کانادا متوجه شدم. اینجا هم عموم  مردم چندان تربیت شده و اهل تفکر و خوندن و &#8230;نیستند. مخصوصن تو شهرهای کوچیک. ولی یک سری آگاهی های عمومی رو همه دارند. یک سری حقوق رو همه رعایت می کنن. مثلن حق تقدم توی صف یا موقع رانندگی. خوش رفتاری و احترام به بچه ها&#8230;و برای همین به نظرم رسیده همین آموزشهای کوچیک شاید منجر بشه به جایی که مردم به شایسته سالاری معتقد بشن. نه این که دنبال رابین هود یا دنبال معجزه بگردن!!!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: yasaman</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/897/comment-page-1#comment-38405</link>
		<dc:creator>yasaman</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=897#comment-38405</guid>
		<description>نمیدونم چرا هیچی به فکرم نمیرسه!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نمیدونم چرا هیچی به فکرم نمیرسه!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: فروغ</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/897/comment-page-1#comment-38401</link>
		<dc:creator>فروغ</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=897#comment-38401</guid>
		<description>اوه یه عالمه غلط تایپی دارم. ببخشید.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اوه یه عالمه غلط تایپی دارم. ببخشید.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: فروغ</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/897/comment-page-1#comment-38400</link>
		<dc:creator>فروغ</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=897#comment-38400</guid>
		<description>سلام کتی..
نمی دونم.. شاید من اشتباه متوجه شدم.. وقتی از صدای بلند اعتراض مادرت گفتی این برداشت رو کردم که باید به این بخش از جامعه گفت که اشتباه می کنن.. و بعد فکرم رو نوشتم .. که گفتن به اینها منجر به جنگ می شه.. چون قبولت ندارن.. اونها به نظرشون ما یک عده آدم از خود راضی هستیم که از عشق های رنگی و دنیای رمانتیک شون بی خبریم یا حسادت می کنیم.. این تازه بهترین روی سکه است.. و البته برداشت شخصی منه..
اگر نگی.. اگر فقط ببینیشون و نادیده نباشن، چی عوض می شه؟ فقط بیشتر رنج می بری.. هی حس های تو رو دردناک و دردناک تر می کنن.. من فقط اگنور می کنم.. تمام اینها رو سعی می کنم با تمام حواسم ندیده بگیرم و ازشون رد بشم و بگم هرکسی به روش خودش زندگی می کنه و لذت از زندگی رو می فهمه.. اون وبلاگها را روی از روی آدرس های نیمای عصیان دیدم.. حتی نمی تونم تحمل کنم و تا آخر بخونم.. شاید خود شیفته ام.. اما این باور منه که اینها اسمش حماقته نه زندگی.. و می دونم باور اونها هم اینه که من یک احمقم که به جای خوراک پز سی کاره به موسیقی و تئاتر و کتاب و خودکاوی چسبیدم.. و به نظرم آشپزی به جز یک وقتهایی &amp; زندگی هدر ددادنه..
برای همین ازشون عبور می کنم و حتی بهشون گوش نمی کنم.. اونها هم با من همینند..
به نظر من چاره حرف زدن با اونها نیست.. دیدن هم دردی رو دوا نمی کنه.. یک رنسانس عظیم روحی لازمه.. نمی دونم.. شاید عصبلانی بشی.. اما به نظر من اگر الف نون یه بار دیگه انتخاب بشه و ما به حضیض بدبختی &amp; به اسفل السافلین بیافتیم &amp; شاید ان مردم کمی ذهنشون رو به کار بیاندازن.. واقعا دردناکه .. اما این درد مال یک تاریخه.. نه یک نسل و دو نسل.. اون کوروش و داریوش رو ول کن.. اونها داستانن.. یا شاید نوابغی بودن که یه بار اومدن و رفتن.. کی خبر داره؟ این درد در تمام تاریخ ما بوده و هست.. و باز از حماقت ما- خودم رو می گم - هست که چسبیدیم به اون قصه ها و افسانه ها که هیچ کاربردی ندارن.. 
یک تاریخ رو به راحتی نمی شه عوض کرد.. و من چون واقعا فکر می کنم در تغییرش هیچ نقشی ندارم، نگاهش نمی کنم.. خیلی خیلی آدم باشم فقط می تونم خودم رو از خریت منهای بی نهایت تاریخی ام برسونم به صفر یا کمی بالاتر.. 
برای مردم سعی کردم.. تا حد توانم.. اما نه تونستم و نه تا به حال دیدم که کسی تونسته باشه .. نگاه کن .. ما از خاتمی رسیدیم به الف نون.. مصدق و امیرکبیر و هر اسنان دیگه ای رو زیر خاک کردیم با دستهای خودمون.. بنابراین خیلی سر سختیم در برابر آدمیت.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام کتی..<br />
نمی دونم.. شاید من اشتباه متوجه شدم.. وقتی از صدای بلند اعتراض مادرت گفتی این برداشت رو کردم که باید به این بخش از جامعه گفت که اشتباه می کنن.. و بعد فکرم رو نوشتم .. که گفتن به اینها منجر به جنگ می شه.. چون قبولت ندارن.. اونها به نظرشون ما یک عده آدم از خود راضی هستیم که از عشق های رنگی و دنیای رمانتیک شون بی خبریم یا حسادت می کنیم.. این تازه بهترین روی سکه است.. و البته برداشت شخصی منه..<br />
اگر نگی.. اگر فقط ببینیشون و نادیده نباشن، چی عوض می شه؟ فقط بیشتر رنج می بری.. هی حس های تو رو دردناک و دردناک تر می کنن.. من فقط اگنور می کنم.. تمام اینها رو سعی می کنم با تمام حواسم ندیده بگیرم و ازشون رد بشم و بگم هرکسی به روش خودش زندگی می کنه و لذت از زندگی رو می فهمه.. اون وبلاگها را روی از روی آدرس های نیمای عصیان دیدم.. حتی نمی تونم تحمل کنم و تا آخر بخونم.. شاید خود شیفته ام.. اما این باور منه که اینها اسمش حماقته نه زندگی.. و می دونم باور اونها هم اینه که من یک احمقم که به جای خوراک پز سی کاره به موسیقی و تئاتر و کتاب و خودکاوی چسبیدم.. و به نظرم آشپزی به جز یک وقتهایی &amp; زندگی هدر ددادنه..<br />
برای همین ازشون عبور می کنم و حتی بهشون گوش نمی کنم.. اونها هم با من همینند..<br />
به نظر من چاره حرف زدن با اونها نیست.. دیدن هم دردی رو دوا نمی کنه.. یک رنسانس عظیم روحی لازمه.. نمی دونم.. شاید عصبلانی بشی.. اما به نظر من اگر الف نون یه بار دیگه انتخاب بشه و ما به حضیض بدبختی &amp; به اسفل السافلین بیافتیم &amp; شاید ان مردم کمی ذهنشون رو به کار بیاندازن.. واقعا دردناکه .. اما این درد مال یک تاریخه.. نه یک نسل و دو نسل.. اون کوروش و داریوش رو ول کن.. اونها داستانن.. یا شاید نوابغی بودن که یه بار اومدن و رفتن.. کی خبر داره؟ این درد در تمام تاریخ ما بوده و هست.. و باز از حماقت ما- خودم رو می گم &#8211; هست که چسبیدیم به اون قصه ها و افسانه ها که هیچ کاربردی ندارن..<br />
یک تاریخ رو به راحتی نمی شه عوض کرد.. و من چون واقعا فکر می کنم در تغییرش هیچ نقشی ندارم، نگاهش نمی کنم.. خیلی خیلی آدم باشم فقط می تونم خودم رو از خریت منهای بی نهایت تاریخی ام برسونم به صفر یا کمی بالاتر..<br />
برای مردم سعی کردم.. تا حد توانم.. اما نه تونستم و نه تا به حال دیدم که کسی تونسته باشه .. نگاه کن .. ما از خاتمی رسیدیم به الف نون.. مصدق و امیرکبیر و هر اسنان دیگه ای رو زیر خاک کردیم با دستهای خودمون.. بنابراین خیلی سر سختیم در برابر آدمیت.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: savan</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/897/comment-page-1#comment-38399</link>
		<dc:creator>savan</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=897#comment-38399</guid>
		<description>باز دو باره شما نشستی بیرون گود میگی لنگش کن ؟ همین موعظه های شما بود که 4 سال پیش نزدیک بود بریم رای بدیم . ببین این مردم اکثرشون نفهمن و نه یک سال و نه ده سال و نه یک قرن بلکه بیشتر از اینها کار دارن اگه جدی جدی فکر میکنی درست میشن پاشو بیا اینجا خودت درستشون کن که آخرش یا باید یا بری تیمارستان یا بیمارستان یا بازداشتگاه پس لطفا اینقد راجب جامعه مدنی واسه 50 ملیون دهاتی حرف نزن اینا در همون حد اسلام ناب محمدی میفهمن بای</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>باز دو باره شما نشستی بیرون گود میگی لنگش کن ؟ همین موعظه های شما بود که ۴ سال پیش نزدیک بود بریم رای بدیم . ببین این مردم اکثرشون نفهمن و نه یک سال و نه ده سال و نه یک قرن بلکه بیشتر از اینها کار دارن اگه جدی جدی فکر میکنی درست میشن پاشو بیا اینجا خودت درستشون کن که آخرش یا باید یا بری تیمارستان یا بیمارستان یا بازداشتگاه پس لطفا اینقد راجب جامعه مدنی واسه ۵۰ ملیون دهاتی حرف نزن اینا در همون حد اسلام ناب محمدی میفهمن بای</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: مندو</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/897/comment-page-1#comment-38398</link>
		<dc:creator>مندو</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=897#comment-38398</guid>
		<description>چه می شود کرد. این هم دموکراسیه دیگه. معایبش به ما میرسه. اینا اکثریتن و حقشونه تصمیم گیرنده باشن. گرچه مشروط به حفظ حقوق اقلیت. اما خوب.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چه می شود کرد. این هم دموکراسیه دیگه. معایبش به ما میرسه. اینا اکثریتن و حقشونه تصمیم گیرنده باشن. گرچه مشروط به حفظ حقوق اقلیت. اما خوب.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
