در باب جامعه شناسی یا اینا کی هستن؟
من روزی را یادم هست که اتوبوسها زنانه-مردانه شد. یعنی یک میله کشیدند و گفتند زنها اینور، مردها آن ور. جای زنها ته اتوبوس بود. فضایشان هم کمتر بود، تقریبن نصف فضایی که به مردها داده بودند. من داشتم میرفتم کلاس زبان. دبستان بودم یا راهنمایی یادم نیست. یک پسر دبیرستانی از آنطرف آمد بالا. داد زد به دوستش گفت : “حسن، دخترا رو ببین چه دلخورن…”چندتا از مردها خندیدند. زنها زیرلبی فحش دادند، یا نفرین کردند… زنها همیشه داشتند زیرلبی یک چیزی میگفتند…
چند روز بعدش با مامان سوار اتوبوس شدیم، مامان از دیدن فضای کم جا خورد. رو کرد به زنها: “این چه وضعیه؟ جا کمه. یه چیزی بگید…”مامان همیشه اعتراض داشت، اعتراض بلند،اهل زیر لبی فحش دادن نبود….زنها ساکتش کردند: “اینجوری که بهتره خانوم جون…اینجوری راحتتره که…میخوای بری قاطی مردا؟ خدا رو شکر که جدا شد، راحت شدیم….”
فکر کنم از آن روز تا پانزده سال بعدش، من به عنوان دبیرستانی و دانشجو و…مدام سوار اتوبوس شدم و مدام شنیدم که زنها میگویند اینجوری راحتترند. حتی یکی از آنها به این فکر نیفتاد که انگولک شدن حقاش نیست. فضای کمتر حقاش نیست. فشرده شدن در فضای دهسانت در ده سانت حقاش نیست. در مملکتی که بنزین سوبسید دارد(داشت)، اضافه شدن چهار تا اتوبوس به ناوبری شهری حق همه بود. هیچوقت طلبش نکردند.
میخواهم بگویم بعضی وقتها باید به آدمها سیخونک زد. یعنی باید بهشان یادآوری کرد که آدمیزاد در این دنیا حق و حقوقی دارد، وگرنه با رضایت تن میدهند به آن چیزی که حقشان نیست، یا انسانی نیست و بعد نسل بعدی و بعدی را هم با همان رضایت دروغین تربیت میکنند.
عروس خانمی که توی وبلاگش مینویسد تنها آروزیش در دنیا غذاساز بیست و چهار کاره است، بد نیست که بداند در همهی روزهای زندگی غذاساز به داد آدم نمیرسد، بد نیست که یک وقتهایی آدم جایی زندگی کند که قانون هم به دادش برسد.
اگر کسی به زوج پست پایینی نگوید آزار حیوانات انسانی نیست، نه ماه و نه هفته و نه روز بعد که صاحب یک پسر کاکل زری شدند، نفرت از حیوانات را به او هم یاد میدهند.
شاید گاهی درست نباشد که بگوییم اینها همینند، بگذار خوش باشند و زندگیشان را بکنند. شاید درست نباشد که بگوییم نظر همه در جای خودش محترم است، شاید دلسوزی برایشان گاهی وقت ها نابجا باشد، چون این آدمهایی که از زمین تا آسمان با ما فرق دارند، به همراه من و تو و خیلیهای دیگر در همان جامعه ای رندگی می کنند که آرزوی مدنی شدنش را داشتیم، بعد یک روز چشمهایمان را باز کردیم و با تعجب از هم پرسیدیم: “این الف نون دیگه از کجا سر ما خراب شد؟”
و دیر فهمیدیم که حق هست و در مقابلش مسئولیت که هیچ وقت به عهده نگرفتیم، دیر فهمیدیم که هیچ وقت به خودمان زحمت شناختن بقیه را ندادیم، و دیرتر بود که فهمیدیم که از ماست که بر ماست.
خوب..اگر همچنان این بحث رو دنبال می کنید ۱، ۲ و ۳ رو هم بخونید.
آذر ۱م, ۱۳۸۷ at ۴:۵۳ ب.ظ
عکس یک لوبیا در حال انفجار که یک چسب بزرگ به دهانش هست. نه برای اینکه اینها دیگه کیند. برای اینکه خودش هم تا زمانی که بین اینها بود و ادعاشهم دنیا را برمی داشت از حقوقش مطلع نبود. حتی هنوز هم به عادت مالوف از بسیاری از حقوقش می گذرد. به چیز بدتر قناعت می کند و با اینکه می داند یک چیزی غلط است ولی هرگز راه درست را یاد نگرفته. یا یاد گرفته ولی هنوز باور نکرده!
آذر ۱م, ۱۳۸۷ at ۶:۰۱ ب.ظ
موافقم ! فقط عزیز، بچه دار شدن نه ماه و نه هفته!!! طول داره؟؟؟ نه هفته خودش یک ماه و خیلی ه…ماشاالله خوب حوصله داری خانمی
———————————————————————————————
سایه: ها ها. فکر کنم درستش نه ماه و نه روز بوده. من نه هفته رو اضافه کردم
آذر ۱م, ۱۳۸۷ at ۷:۴۳ ب.ظ
Bishtar e matalebi keh az shoma khandeh boudam monsefaaneh o nesbatan amigh boud, vali moddatieh mibinam darid az madaar e tahlil o ensaf bishtar o bishtar faseleh migirid. Cherash ghabele dark eh, vali na baraye shoma(albatteh in nazaraat hamash nazaraat e shakhsi e maneh)! Inkeh tah e otobous ba sar e otobous che farghi mikoneh ro nemidunam, sanian, te’dad e mosafer haye mard chan barabar e zanhast touye tehran shayad mizaan e monasebi vase ekhtesas dadan e nesbat e faza dar otobous ha basheh. Man khodam barha o barha shahed boudam keh marda dar astaneye khafegi boudan tu otobus vali fazaye ghesmat e khanomha nesbatan khali va kam taraakom boud! Fek konam yek seri az masaaeli ke marbout be HUMAN RIGHTS dar iran hast ro kheili darin zanaaneh bahash barkhord mikonin va yekam ham ba piazdaagh e asabaniat e nashi az paymal shodan e hoghough e zanan dar iran keh hamuntor ke ghablan ham arz kardam ghabel e dark hast. Be nazar mireseh keh eynak e asabanyat e shoma az vaziat e hoghough e zanan dar iran mojeb shodeh keh negaah e tahlili, monsefaaneh va risheh yaabaaneh nesbat be besyari az padideh ha va rokhdad haye ejtemaaee ro az dast bedid va be ebaarat e digeh address e ghalat bedin vase natijeh girihaee keh tu zehnetun darin! Yademun basheh keh be e’teghaad e kheili az karshenas ha hamin asabaniat va ghezavat haye barangizanandeh mojeb e enghelaab shod va natijash hamin chizie keh man o shoma shahedesh hastim. Be nazar e man shayad tanha aamel nabasheh vali yeki az avamel be tor e ghat’ boudeh! Hamin MASOULIAT hast keh hakemane iran ro vamidareh keh sansour konan va jeloye kheili az azadiha ro begiran ke be eteghaad e man natijeye BI’EDALATI eh . Chon khodeshun ro nesbat be hedayat e jame’eh be samti keh dorost midunan MASOUL midunan! Be har rouy omidvaram negaah haye monsefaaneh tar, amigh tar va tahlilitari az shoma ro dar weblog e tun shahed basham.
آذر ۲م, ۱۳۸۷ at ۱:۰۳ ق.ظ
سلام سایه
بابا پیاده شو با هم بریم.
وقتی فرانسه بودم هرچی توی مغزم میگذشت دقیقا همینا بود که میگی. “حق وحقوق یک انسان”
بعدش که برگشتم، به قول معروف با اولین صدای تایرهای هواپیما تو فرودگاه مهرآباد، فهمیدم و در ادامه بیشتر فهمیدم که این مفاهیم را درباره چه جامعهای تقاضا دارم. الان راحتم: یعنی اگه با تریلی اومدن تو آپارتمان، بلند میشم مثل یه آدم فهمیده میگم: بهبه جناب راننده، خسته نباشی! بفرمائین صوبونه…
بشدت توصیه میکنم ۲۰۰۹ رو در تهران هپی نیو یر کنی و با خیال آسوده برگردی هپروت!
آذر ۲م, ۱۳۸۷ at ۶:۴۰ ق.ظ
من یادمه اول که جدا کردن زنانه جلوی اتوبوس بودا. همینجوری گفتم برای ثبت در تاریخ. بعدها خانوما رفتن عقب اتوبوس.
آذر ۲م, ۱۳۸۷ at ۶:۵۰ ق.ظ
مممم….درسته!
آذر ۲م, ۱۳۸۷ at ۱:۵۷ ب.ظ
کتی جان.. این جوری باید با همه جنگید. با اکثریت قریب به اتفاق جامعهای که برای تو و جنگیدن تو و انرژی که می گذاری ذره ای ارزش قایل نیستن. یک وقت به خودت می یای و می بینی یک اعصاب درب و داغون و یک زندگی عصبی تو کوله بارت جمع کردی و تموم شد و رفت..
این بد نیست که بجنگی و برای موردم و جامعه احساس مسئولیت داشته باشی به شرط اینکه یه روز بلند نشی بگی خودم رو قربانی شماها کردم.. شماهایی که هیچ وقت نفهمیدین. چون به نظر من ما ایرانی ها یه جایی اشکال ژنتیکی داریم و به این آسونی ها درست بشو نیستیم. صبر ایوب هم تا حالا کارگر نبوده..بوده؟
————————————————————————————————————
سایه : من اصلن منظورم جنگیدن نیست اینجا. منظورم اینه که ندیده گرفتنشون خیلی گرون تموم شده تا حالا. از اون بدتر روش دلسوزیه که خیلی ها ترجیحش می دن. با گفتن آخی، اینا همینن، شرایطشون همینه، می گذرند و می رن. خود من هم یه عمر همین روش رو داشتم . بعد دیدم آدم ضربه رو از همین آدم ها می خوره. آدم جوری از فقر فرهنگی جامعه ضربه می خوره که مجبور می شه بلند بشه جمع کنه بیاد.
آذر ۲م, ۱۳۸۷ at ۱:۵۹ ب.ظ
موردم=مردم
آذر ۲م, ۱۳۸۷ at ۴:۳۷ ب.ظ
من نه دلسوزی میکنم براشون نه نادیده شون میگیرم. این خود آدمها هستند که انتخاب میکنند چطوری باشند. همین عروس خانم وبلاگنویس مگه دائم پای اینترنت نیست؟ میشه اسم کمپین یک میلیون امضا رو نشنیده باشه؟ میشه از شرایط ضمن عقد خبر نداشته باشه؟؟ به قول خودت لاست میبینه و ماهواره داره پس از همه چی سر در میاره ولی خودشه که انتخاب کرده این باشه. یا همون دختر پزشکی که تو پست پایین مثال زدم هم خارج میرفت هم لخت و پتی میگشت هم دوست پسرداشت هم مامان و باباش گرین کارت امریکا داشتند اما خودش خواست که من بعد لباس آستین بلند بپوشه و بشه زن یک مرد خیلی سنتی که از غافله متاهل ها عقب نمونه و نترشه.
در مقابلش تو همین وبلاگستان چند نفر رو میشناسم که از خانواده های چادر یک چشمی دراومدن بیرون اما امروز در زمینه حقوق زنها از فعالترینهان چون خودشون انتخاب کردن که طور دیگه ای باشند.
پس امکانات فهم و دانش و آگاهی اگر نه برای همه اما برای خیلی ها در دسترسه و این خودشون هستند که انتخاب میکنند چطوری باشند. درک و فهم رو نمیشه زورچپون کرد.
آذر ۲م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۵۴ ب.ظ
موافق نیستم!
قضیه پییچیده تر از این حرفاس…باور ندارم بشه آدما رو با حرف زدن عوض کرد.
آذر ۳م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۵۰ ق.ظ
عین ما که داریم تو ایران تو بدبختی زندگی می کنیم بی اینکه بدونیم.
آذر ۳م, ۱۳۸۷ at ۵:۳۰ ق.ظ
قلمت خیلی مقبوله. بنویس و روشن کن.
آذر ۳م, ۱۳۸۷ at ۶:۵۹ ق.ظ
نمی دونم چیکار باید کرد!
…
آذر ۳م, ۱۳۸۷ at ۹:۵۸ ق.ظ
چه می شود کرد. این هم دموکراسیه دیگه. معایبش به ما میرسه. اینا اکثریتن و حقشونه تصمیم گیرنده باشن. گرچه مشروط به حفظ حقوق اقلیت. اما خوب.
آذر ۳م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۰۲ ق.ظ
باز دو باره شما نشستی بیرون گود میگی لنگش کن ؟ همین موعظه های شما بود که ۴ سال پیش نزدیک بود بریم رای بدیم . ببین این مردم اکثرشون نفهمن و نه یک سال و نه ده سال و نه یک قرن بلکه بیشتر از اینها کار دارن اگه جدی جدی فکر میکنی درست میشن پاشو بیا اینجا خودت درستشون کن که آخرش یا باید یا بری تیمارستان یا بیمارستان یا بازداشتگاه پس لطفا اینقد راجب جامعه مدنی واسه ۵۰ ملیون دهاتی حرف نزن اینا در همون حد اسلام ناب محمدی میفهمن بای
آذر ۳م, ۱۳۸۷ at ۳:۳۷ ب.ظ
سلام کتی..
نمی دونم.. شاید من اشتباه متوجه شدم.. وقتی از صدای بلند اعتراض مادرت گفتی این برداشت رو کردم که باید به این بخش از جامعه گفت که اشتباه می کنن.. و بعد فکرم رو نوشتم .. که گفتن به اینها منجر به جنگ می شه.. چون قبولت ندارن.. اونها به نظرشون ما یک عده آدم از خود راضی هستیم که از عشق های رنگی و دنیای رمانتیک شون بی خبریم یا حسادت می کنیم.. این تازه بهترین روی سکه است.. و البته برداشت شخصی منه..
اگر نگی.. اگر فقط ببینیشون و نادیده نباشن، چی عوض می شه؟ فقط بیشتر رنج می بری.. هی حس های تو رو دردناک و دردناک تر می کنن.. من فقط اگنور می کنم.. تمام اینها رو سعی می کنم با تمام حواسم ندیده بگیرم و ازشون رد بشم و بگم هرکسی به روش خودش زندگی می کنه و لذت از زندگی رو می فهمه.. اون وبلاگها را روی از روی آدرس های نیمای عصیان دیدم.. حتی نمی تونم تحمل کنم و تا آخر بخونم.. شاید خود شیفته ام.. اما این باور منه که اینها اسمش حماقته نه زندگی.. و می دونم باور اونها هم اینه که من یک احمقم که به جای خوراک پز سی کاره به موسیقی و تئاتر و کتاب و خودکاوی چسبیدم.. و به نظرم آشپزی به جز یک وقتهایی & زندگی هدر ددادنه..
برای همین ازشون عبور می کنم و حتی بهشون گوش نمی کنم.. اونها هم با من همینند..
به نظر من چاره حرف زدن با اونها نیست.. دیدن هم دردی رو دوا نمی کنه.. یک رنسانس عظیم روحی لازمه.. نمی دونم.. شاید عصبلانی بشی.. اما به نظر من اگر الف نون یه بار دیگه انتخاب بشه و ما به حضیض بدبختی & به اسفل السافلین بیافتیم & شاید ان مردم کمی ذهنشون رو به کار بیاندازن.. واقعا دردناکه .. اما این درد مال یک تاریخه.. نه یک نسل و دو نسل.. اون کوروش و داریوش رو ول کن.. اونها داستانن.. یا شاید نوابغی بودن که یه بار اومدن و رفتن.. کی خبر داره؟ این درد در تمام تاریخ ما بوده و هست.. و باز از حماقت ما- خودم رو می گم – هست که چسبیدیم به اون قصه ها و افسانه ها که هیچ کاربردی ندارن..
یک تاریخ رو به راحتی نمی شه عوض کرد.. و من چون واقعا فکر می کنم در تغییرش هیچ نقشی ندارم، نگاهش نمی کنم.. خیلی خیلی آدم باشم فقط می تونم خودم رو از خریت منهای بی نهایت تاریخی ام برسونم به صفر یا کمی بالاتر..
برای مردم سعی کردم.. تا حد توانم.. اما نه تونستم و نه تا به حال دیدم که کسی تونسته باشه .. نگاه کن .. ما از خاتمی رسیدیم به الف نون.. مصدق و امیرکبیر و هر اسنان دیگه ای رو زیر خاک کردیم با دستهای خودمون.. بنابراین خیلی سر سختیم در برابر آدمیت.
آذر ۳م, ۱۳۸۷ at ۳:۳۸ ب.ظ
اوه یه عالمه غلط تایپی دارم. ببخشید.
آذر ۴م, ۱۳۸۷ at ۹:۳۷ ق.ظ
نمیدونم چرا هیچی به فکرم نمیرسه!
آذر ۴م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۱۰ ق.ظ
فروغ جان، عصبانی نمی شم. چرا باید عصبانی بشم؟ به حرفات فکر کردم. به حرفهای همه ی اونایی که بهم اعتراض کردن که از دور می گی لنگش کن. دیدم راست می گن. من خودم همه که ایران بودم حال و حوصله ی چندانی نداشتم. خواهرم دیروز بهم یه چیز جالب گفت. گفت آدم وقتی می یاد بیرون از ایران انرژی می گیره و فکر می کنه که خیلی کارها شدنیه. برعکس اش تو ایران انرژی کم داری و فکر می کنی هیچ کاری عملی نیست.
اصلن من هم منظورم این نبود که کار خاصی باید انجام داد. فقط می خواستم بگم که نگاه من از بالا به پایین نیست. نگاه دلسوزانه است که از بالا به پایینه. ما همیشه به هم فکرهای خودمون راحت تر اعتراض می کنیم تا به این جور آدم ها. اون ها رو در حد اعتراض هم نمی بینیم گاهی.
در مورد آگاه شدن مردم هم درست می گی. شاید یه رنسانس لازمه. کار امروز و فردا نیست، کار چندین نسله. ولی یک چیزی رو من توی کانادا متوجه شدم. اینجا هم عموم مردم چندان تربیت شده و اهل تفکر و خوندن و …نیستند. مخصوصن تو شهرهای کوچیک. ولی یک سری آگاهی های عمومی رو همه دارند. یک سری حقوق رو همه رعایت می کنن. مثلن حق تقدم توی صف یا موقع رانندگی. خوش رفتاری و احترام به بچه ها…و برای همین به نظرم رسیده همین آموزشهای کوچیک شاید منجر بشه به جایی که مردم به شایسته سالاری معتقد بشن. نه این که دنبال رابین هود یا دنبال معجزه بگردن!!!
آذر ۴م, ۱۳۸۷ at ۶:۰۰ ب.ظ
چی بگم. راست می گی. انگار از اول بچگی بهمون یاد داده باشن که “باید به تو زور بگن و تو صدات در نیاد! بالاخره مردا باید یه جایی دلشونو خالی کنن خوب!”
یادمه منم همیشه این دفاع کردنها میموند تو دلم و هرگز جرات نمیکردم به زبون بیارم . و الان که مدتیه تو کانادام و دیگه از این زور گویی ها زیاد خبری نیست، دیگه بی خیال ایران رفتن شدم!
جای ۱۰۰ افسوس داره.
ضمنا، قشنگ می نویسی. یادمه قبلا ها هم اومده بودم اینجا. دوست دارم بیشتر بهت سر بزنم پس لینکتو می ذارم.
همیشه موفق و شاد باشی.
آذر ۵م, ۱۳۸۷ at ۷:۳۴ ق.ظ
من هم اتوبوس زیاد سوار شدم ..من هم وقتی مردانه زنانه شد خوشحال شدم چون دلم نمیخواست انگولک بشم چون خجالت میکشیدم اعتراض کنم …فکر کنم هنوز هم خجالت میکشم برای همین از موقعیتهای اینچنینی دوری میکنم
پست قبلت هم حالم را خیلی بد کرد خیلی
آذر ۵م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۱۰ ق.ظ
با توجه به چندتا پست قبیلت یه چیز جالب برات دارم… اینو بخون http://nilouyee.blogfa.com/post-173.aspx و به سن و رشته ی تحصیلیش نگاه کن! اونوقت می بینی که از آدمای سن بالاتر هم دیگه نباید توقع بینش باز و فرهنگ داشته باشی!
http://nilouyee.blogfa.com/post-173.aspx
اردیبهشت ۱۱م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۱۳ ق.ظ
داستان انگولک و نیشگون کلا داستان ِ خیلی مفصلیه. که به شخصه چک و سیلی زیاد تو زندگی ناچار شدم تو خیابون به پسرهای دست دراز بزنم. حالا کار ِ خوبی کردم که یه آدم بیشعور رو شیشکی زدم، نمیدونم.
جدا شدن خانومها و آقایون تو اتوبوس البته برای حفاظت از خانومها و جلوگیری از بیشگون نبود، واسه جلوگیری از اختلاط ِ زن و مرد بود. یعنی کسی دلش واسه بیشگونها نسوخته بود. از اون طرح هایی بود که یه عده خیلی ساده لوحانه باهاش خوشحال بودن. و اگر زنی یا مردی اعتراض میکرد میشد این طوری تفسیرش کرد که دوس داره لاس بزنه و قاطی دخترا یا پسرا وول بزنه تو شلوغی.
اینگونه بود که بی سر و صدای زیادی رفت تو پاچه هم زنها ، هم مردها.
و در ضمن تو یکی باریک بین و ظریف نویس هستی و من واقعا تو کف ِ وبلاگت موندم.