در ستایش هپروت
سر کار گیر دادهاند که همه باید واکسن آنفولانزا بزنند. توی یک صف ایستادهایم و دانه دانه میرویم آستینمان را بالا میزنیم و سوزن فرود میآید و تمام.عین هفت هشتسالگی که میآمدند توی مدرسه برایمان واکسن میزدند و دختربچهها به پهنای صورت اشک میریختند…
نوبت من شده است. واکسن را زدهام و از جایم بلند شدهام و دارم تصمیم میگیرم کدام یک از اجزای جعبهی بیسکوییت-شکلات روی میز خوشمزهتر است.
همکار عصبیام میپرسد : “مگر دردت نیامد؟ چرا لبخند میزنی؟” . آن یکی جوابش را میدهد : “کتی همینجوریه. آمپول هم که میزنه، انگار داره تو سواحل باهاما آفتاب میگیره…”
فکر کنم لو رفتهام و ملت متوجه شدهاند که حتی مواقعی که با قیافهی جدی پشت میزم نشستهام و به نظر میآید دارم کار دنیا را سر و سامان میدهم، همچنان در سواحل باهاما مشغولم!!!
آبان ۲۳م, ۱۳۸۷ at ۲:۲۵ ب.ظ
از موقعی که نمرهی زبان انگلیسیام به خاطر لبخند همیشگی بر لبمام کم شد، سعی کردم کمتر لبخند بزنم، اما همیشه کم آوردم.
آبان ۲۳م, ۱۳۸۷ at ۳:۳۳ ب.ظ
دمت گرم
)
آبان ۲۳م, ۱۳۸۷ at ۴:۰۳ ب.ظ
من تو رو تو سواحل باهاما دیدم. اون موقعی که با قیافه جدی پشت میزم نشسته بودم و داشتم دنیارو سرو سامون میدادم.
آبان ۲۳م, ۱۳۸۷ at ۵:۲۹ ب.ظ
یک توریست فرانسوی مدتی ایران بود. مرد تنومندی بود و اصفهان را با هم می گشتیم. از قضا هر دو سرماخوردیم و دکتر برای هر دوی ما پنادور نوشت. موقع آمپول زدم صدای دادش دیوار صوتی را شکست. من خوابیدم و لبخند زنان آمپول زده شد. رفت سراغ پوکه ی آمپول ها و می گفت تو آمپول دیگری زدی و این درد بزرگ ترین درد زندگی من بود. من فکر می کنم ما ای جایی ها آستانه ی دردمان خیلی بالاست.
آبان ۲۴م, ۱۳۸۷ at ۳:۱۱ ق.ظ
این عالم هپروت خیلی عالم توپیه. منم خیلی میرم اونجا.
آبان ۲۴م, ۱۳۸۷ at ۵:۳۰ ب.ظ
kheili ghashang bood, kheili khandeh bood
آبان ۲۵م, ۱۳۸۷ at ۸:۱۹ ق.ظ
اتفاقا رفتار خوبیست!
آبان ۲۶م, ۱۳۸۷ at ۸:۵۶ ب.ظ
I like this HAPAROOT world.
آبان ۲۷م, ۱۳۸۷ at ۶:۴۱ ق.ظ
faghat baraye esme webloget click kardam
saye
yadesh bekhir
shad bashi
آبان ۲۸م, ۱۳۸۷ at ۳:۰۸ ق.ظ
خوش به حالت هوس هپروت کردهم . کلا وبلاگت هوس تو سر آدم میندازه . تو اون یکی پست هوس یه بار شلوغ کردم در یک شب شاد و بی خیال …. بذار اصلا یه پست بذارم .