<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>Comments on: ترسیدی..مردی</title>
	<atom:link href="http://sayeh.nevesht.org/archives/884/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/884</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Wed, 23 Sep 2009 15:16:23 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.4</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>By: raha</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/884/comment-page-1#comment-39036</link>
		<dc:creator>raha</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=884#comment-39036</guid>
		<description>in tars hamishe ba man boode ehsas mikonam bazi az ma adama az hame chi ye ghool misazim ke az residan be chizai ke arezoomone doremon mikone</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>in tars hamishe ba man boode ehsas mikonam bazi az ma adama az hame chi ye ghool misazim ke az residan be chizai ke arezoomone doremon mikone</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: netherlands</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/884/comment-page-1#comment-38770</link>
		<dc:creator>netherlands</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=884#comment-38770</guid>
		<description>tabiee</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>tabiee</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: مرگل</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/884/comment-page-1#comment-38487</link>
		<dc:creator>مرگل</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=884#comment-38487</guid>
		<description>خیلی صمیمانه بود 
برای خودم شبیهش پیش اومده
آره این ترس ها زیادن . کمتر شده بشینیم فکر کنیم که آخه چطور میشه باهاشون برخورد کرد ، حتی به یک راه ساده مرگ یه بار شیون یه بار هم متوسل نشدیم . به جای این همه ترس و دلهره خب صحبت کنیم با اطرافیانمون ببینیم واقعا در چه حدی میتونن ترسناک باشن . خیلی بده که یه عمر زندگی با دلهره رو به یه بار صحبت ، هرچند با بدترین نتیجه، ترجیح میدیم . 
کاش بتونیم آروم آروم این ترس ها رو حل کنیم برای خودمون . هممون بفهمیم و ایمان بیاریم یه آزادی هامون ، به اینکه زندگی مال ماست ، کاش</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی صمیمانه بود<br />
برای خودم شبیهش پیش اومده<br />
آره این ترس ها زیادن . کمتر شده بشینیم فکر کنیم که آخه چطور میشه باهاشون برخورد کرد ، حتی به یک راه ساده مرگ یه بار شیون یه بار هم متوسل نشدیم . به جای این همه ترس و دلهره خب صحبت کنیم با اطرافیانمون ببینیم واقعا در چه حدی میتونن ترسناک باشن . خیلی بده که یه عمر زندگی با دلهره رو به یه بار صحبت ، هرچند با بدترین نتیجه، ترجیح میدیم .<br />
کاش بتونیم آروم آروم این ترس ها رو حل کنیم برای خودمون . هممون بفهمیم و ایمان بیاریم یه آزادی هامون ، به اینکه زندگی مال ماست ، کاش</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: لیلا</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/884/comment-page-1#comment-38349</link>
		<dc:creator>لیلا</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=884#comment-38349</guid>
		<description>این حرفا مدت ها تو دلم بود

مرسی که گفتیشون</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این حرفا مدت ها تو دلم بود</p>
<p>مرسی که گفتیشون</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: تسنیم زبردست</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/884/comment-page-1#comment-38150</link>
		<dc:creator>تسنیم زبردست</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=884#comment-38150</guid>
		<description>جالبه اینقدر این ماجرا برام تکرار شده و هر دفعه یه جورایی به ظن خودم قضیه رو پنهون کردم ... اما حالا می بینم چقدر بی خود و بی جهت روزهای زیادی با این ترس و اضطراب سر کردم و واقعیت چیزی به غیر از تصوراتم و گاهی متضاد با تصوراتم بوده!!!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>جالبه اینقدر این ماجرا برام تکرار شده و هر دفعه یه جورایی به ظن خودم قضیه رو پنهون کردم &#8230; اما حالا می بینم چقدر بی خود و بی جهت روزهای زیادی با این ترس و اضطراب سر کردم و واقعیت چیزی به غیر از تصوراتم و گاهی متضاد با تصوراتم بوده!!!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: محمد</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/884/comment-page-1#comment-38129</link>
		<dc:creator>محمد</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=884#comment-38129</guid>
		<description>انچه از دل بر اید بر دل نشیند
بشدت ارتباط برقرار کردم</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>انچه از دل بر اید بر دل نشیند<br />
بشدت ارتباط برقرار کردم</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: رضا</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/884/comment-page-1#comment-38118</link>
		<dc:creator>رضا</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=884#comment-38118</guid>
		<description>بعقیده من این ترسی که ازش یاد کردی ریشه بسیار عمیقی در فرهنگ ما داره فرهنگی که همیشه دروغ گرفته اسمش را گذاشته تقیه   ربا کرده اسمش را گذاشته .... و هزار جور کلاه دیگه 
ما عوضی شدیم ما خودمون نیستیم بهتره بگم ما انسان نیستیم یعنی نذاشتن انسان باشیم چون انسان همون چیزی است که همه ما هستیم و برای چی باید بخاطر انسان بودنمون باید رنج بکشیم اونم بخاطر افکار یک عده ای که یک جور دیگه فکر میکنند یا عده ای دیگری که می خواهند همرنگ جماعت بشوند
در کل من تاثیر عقل و میزان دانش انسانها را برای غلبه بر ترس خیلی زیاد می دانم به هر حال باید قبول کنیم ما در کشوری زندگی میکنیم که هنوز در ته چاه دنبال منجی می گردند و با عقل و منطق اصولا سرو کاری ندارند 
در دوره گذار هستیم سخته ولی شدنی است بامید اینکه روزی بتوانیم در همین ایران (سرزمین پیر و کهن) آزادی را در محدوده قانون انسانی چشن بگیریم</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بعقیده من این ترسی که ازش یاد کردی ریشه بسیار عمیقی در فرهنگ ما داره فرهنگی که همیشه دروغ گرفته اسمش را گذاشته تقیه   ربا کرده اسمش را گذاشته &#8230;. و هزار جور کلاه دیگه<br />
ما عوضی شدیم ما خودمون نیستیم بهتره بگم ما انسان نیستیم یعنی نذاشتن انسان باشیم چون انسان همون چیزی است که همه ما هستیم و برای چی باید بخاطر انسان بودنمون باید رنج بکشیم اونم بخاطر افکار یک عده ای که یک جور دیگه فکر میکنند یا عده ای دیگری که می خواهند همرنگ جماعت بشوند<br />
در کل من تاثیر عقل و میزان دانش انسانها را برای غلبه بر ترس خیلی زیاد می دانم به هر حال باید قبول کنیم ما در کشوری زندگی میکنیم که هنوز در ته چاه دنبال منجی می گردند و با عقل و منطق اصولا سرو کاری ندارند<br />
در دوره گذار هستیم سخته ولی شدنی است بامید اینکه روزی بتوانیم در همین ایران (سرزمین پیر و کهن) آزادی را در محدوده قانون انسانی چشن بگیریم</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: ناشناس</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/884/comment-page-1#comment-38111</link>
		<dc:creator>ناشناس</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=884#comment-38111</guid>
		<description>چقدر الان من به داستان تو شبیه هست. فرقش با تو اینه که من پسر هستم و تو دختر بودی. فرقش در اینه که من می‌ترسم حرفمو را به خونواده بزنم. تا یک هفته پیش می‌ترسیدم که حتی حرفم را به طرفم هم بزنم اما با کلی سختی و به هزار مصیبت حرفم رو زدم. این قدر که فکر می‌کردم سخت نبود اما به هر حال سخت بود. این وسط من موندم که الان چه جوری حرفم رو به خونواده بزنم. خیلی زندگی خنده دار شده. می‌دونی طرفم اولین سوالی که ازم پرسید چی بود؟
پرسید خونوادت در جریان هستند یا نه؟ من هم جواب دادم نه هنوز ! ولی اون گفت که من حرفهاتو به مادرم گفتم و الان هم می‌دونه که دارم با تو حرف نی‌زنم !
نمی‌دونم اسمشو بگذار ترس٬ خجالت یا هر کوفت و زهر مار دیگری اما هر چی که هست ولی هر چی که هست روزگار سختی رو واسه‌ی من فراهم کرده
بگذریم ....</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چقدر الان من به داستان تو شبیه هست. فرقش با تو اینه که من پسر هستم و تو دختر بودی. فرقش در اینه که من می‌ترسم حرفمو را به خونواده بزنم. تا یک هفته پیش می‌ترسیدم که حتی حرفم را به طرفم هم بزنم اما با کلی سختی و به هزار مصیبت حرفم رو زدم. این قدر که فکر می‌کردم سخت نبود اما به هر حال سخت بود. این وسط من موندم که الان چه جوری حرفم رو به خونواده بزنم. خیلی زندگی خنده دار شده. می‌دونی طرفم اولین سوالی که ازم پرسید چی بود؟<br />
پرسید خونوادت در جریان هستند یا نه؟ من هم جواب دادم نه هنوز ! ولی اون گفت که من حرفهاتو به مادرم گفتم و الان هم می‌دونه که دارم با تو حرف نی‌زنم !<br />
نمی‌دونم اسمشو بگذار ترس٬ خجالت یا هر کوفت و زهر مار دیگری اما هر چی که هست ولی هر چی که هست روزگار سختی رو واسه‌ی من فراهم کرده<br />
بگذریم &#8230;.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: کیوان</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/884/comment-page-1#comment-38110</link>
		<dc:creator>کیوان</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=884#comment-38110</guid>
		<description>خیلی قشنگ و صادقانه نوشتی. این ترسها تو وجود هممون، دختر یا پسر، هست. اگر آدم بتونه خودشون کالبد شکافی کنه و این ترسها رو دور بریزه چقدر دنیا قشنگتر می‌شه.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی قشنگ و صادقانه نوشتی. این ترسها تو وجود هممون، دختر یا پسر، هست. اگر آدم بتونه خودشون کالبد شکافی کنه و این ترسها رو دور بریزه چقدر دنیا قشنگتر می‌شه.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: آذرخش</title>
		<link>http://sayeh.nevesht.org/archives/884/comment-page-1#comment-38107</link>
		<dc:creator>آذرخش</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sayeh.nevesht.org/?p=884#comment-38107</guid>
		<description>همه ما یه سری ترسهایی داریم که به راحتی باهاشون زندگی میکنیم !!!
خیلی اوقات هم برامون اونقدر ارزشش رو ندارن  - یا شاید هم اونقدر عادی شده ان - که بخوایم منطقی باهاشون برخورد  کنیم و نتیجه این برخورد مثلآ بشه کنار گذاشتنشون !</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>همه ما یه سری ترسهایی داریم که به راحتی باهاشون زندگی میکنیم !!!<br />
خیلی اوقات هم برامون اونقدر ارزشش رو ندارن  &#8211; یا شاید هم اونقدر عادی شده ان &#8211; که بخوایم منطقی باهاشون برخورد  کنیم و نتیجه این برخورد مثلآ بشه کنار گذاشتنشون !</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
