ترسیدی..مردی
خیلی سال پیش یک روز کنار دوست پسرم نشسته بودم توی ماشین، پشت چراغ قرمز میرداماد. یک دفعه نگاهم افتاد به پدرم که ماشینش را کنار خیابان پارک کرده بود و میآمد از جلوی ماشین ما بگذرد. با سریعترین حرکت دنیا خودم را کشیدم پایین و نشستم کف ماشین. داشتم سکته میکردم. همان پایین بود که فهمیدم من از پدرم ده برابر نیروی انتظامی و کوفت و زهرمار میترسم. چون تا حالا ده دفعه گیر نیروی انتظامی افتاده بودیم و من یک همچین واکنش سریعی از خودم نشان نداده بودم. ایستاده بودم و بحث کرده بودم و دروغ گفته بودم و پول داده بودم تا کار به جای بدتری نکشد. جای بدتر همینجا بود: پی بردن پدرم به وجود دوست پسری که باهاش اینطرف آنطرف میرفتم و همدیگر را دوست داشتیم و خوش میگذشت.
حالا هر چه نگاه میکنم میبینم نه من کار عجیبی میکردم، نه پدرم ترسناک و اهل جنگ و دعوا بود. بیشتر چیزها ساختهی ذهن من بود و شاید یک قدری القای جامعه و اطرافیان. ترس درون من وجود داشت و من بارش را از نوجوانیام به دوش کشیدم تا موقع مرگ پدرم. همیشه هزار جور قایمباشک بازی و جنگولکبازی درآوردم و توی اتاقم حرص خوردم و غصه خوردم و گریههای یواشکی کردم و هیچوقت دلش را نداشتم که بیایم بیرون و بگویم این منم و این هم خواسته های من… میشد یک بار برای همیشه با این ترس روبرو شد و سالها همراهش زندگی نکرد…. نشد… نکردم..دلش را نداشتم. اصلن ترسم را نمیشناختم. با هزار چیز دیگر عوضیاش گرفته بودم. که پدرم خیلی مهربان است و دلش را نمیشود شکست… که آبروی خانواده را نباید برد… که اصلن من چه نیازی دارم به یازده شب از خانه بیرون رفتن و مسافرت تنها رفتن و…..هه…آدم چه جور و با چه بهانههایی خودش را سرکوب میکند!
ده سال از آن روز گذشته. ترس من تغییرشکل داده، ولی وجود دارد. شده شکل ترس از تنهایی، ترس از مریضی، ترس از شکستن جلوی دیگران…بعضی وقتها نمیشناسماش. به شکل توجیه درش میآورم. ولی میدانم که آخر و عاقبت باید با آن روبرو شوم. بپرم داخلش و تجربهاش کنم تا با ترسم نپوسم، تا با ترسم نمیرم….
به قول قدیمیها ترسیدی..مردی!
آبان ۱م, ۱۳۸۷ at ۳:۴۰ ب.ظ
حالا خوب بود که اون ماشین شاسی بلند بود و میشد تو کف اون قایم شد اگر رنو یا فولکس بود تکلیف چی بود؟
آبان ۱م, ۱۳۸۷ at ۳:۴۶ ب.ظ
بایرام…حالا درسته تو رفیق قدیمی من بودی. نباید که هی بیای نکات جا افتاده رو تصحیح کنی!!
آبان ۱م, ۱۳۸۷ at ۴:۱۰ ب.ظ
بیشتر وقت ها درستش همینه که ترستو بقایمونی
آبان ۱م, ۱۳۸۷ at ۵:۰۶ ب.ظ
چقدر از این پست صادقانه خوشم اومد. اینکه واقعا خیلی چیزها شاید ناشی از ذهنیات ماست و یا اینکه نمی خواهیم یک مساله را رودر رو حل کنیم…
آبان ۲م, ۱۳۸۷ at ۴:۵۹ ق.ظ
این حرفت به خصوص درسته که “جای باریک” در واقع خونه بود نه کمیته.
آبان ۲م, ۱۳۸۷ at ۸:۱۱ ق.ظ
شوهرم میگفت ای بابا تا بچه بودیم یواشکی بابامون سیگار میکشیدیم حالا هم که بابا شدیم یواشکی بچه مون!!!
آبان ۲م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۰۶ ق.ظ
“اصلن ترسم را نمیشناختم. با هزار چیز دیگر عوضیاش گرفته بودم.”
اینو می فهمم و هنوز کم و بیش دچارم. ما که بسی اقدامات خرکی برای قایم کردن ترس هامان مرتکب شدیم که کار اصلی را نکنیم. نه که ماشالله مرد هم هستیم اصلاً راه نداشت بفهمیم می ترسیم، از چه اش که بماند.
آبان ۲م, ۱۳۸۷ at ۸:۵۳ ب.ظ
سلام
هر چی بند هست فقط در ذهن ماست. یک جا خواندم که از بچگی پای فیل را به طنابی میبندند و با چوبی به زمین میکوبند. فیل که بزرگ شد فقط طناب است و چوب رها بر زمین اما فیل جایی نمیرود. بند در ذهن فیل از بچگی جا میافتد و در بزرگی دیگر حتا نیازی به کوبیدن میخ نیست.
آبان ۳م, ۱۳۸۷ at ۱:۱۲ ب.ظ
همه ما یه سری ترسهایی داریم که به راحتی باهاشون زندگی میکنیم !!!
خیلی اوقات هم برامون اونقدر ارزشش رو ندارن – یا شاید هم اونقدر عادی شده ان – که بخوایم منطقی باهاشون برخورد کنیم و نتیجه این برخورد مثلآ بشه کنار گذاشتنشون !
آبان ۴م, ۱۳۸۷ at ۷:۳۳ ق.ظ
خیلی قشنگ و صادقانه نوشتی. این ترسها تو وجود هممون، دختر یا پسر، هست. اگر آدم بتونه خودشون کالبد شکافی کنه و این ترسها رو دور بریزه چقدر دنیا قشنگتر میشه.
آبان ۴م, ۱۳۸۷ at ۷:۳۳ ق.ظ
چقدر الان من به داستان تو شبیه هست. فرقش با تو اینه که من پسر هستم و تو دختر بودی. فرقش در اینه که من میترسم حرفمو را به خونواده بزنم. تا یک هفته پیش میترسیدم که حتی حرفم را به طرفم هم بزنم اما با کلی سختی و به هزار مصیبت حرفم رو زدم. این قدر که فکر میکردم سخت نبود اما به هر حال سخت بود. این وسط من موندم که الان چه جوری حرفم رو به خونواده بزنم. خیلی زندگی خنده دار شده. میدونی طرفم اولین سوالی که ازم پرسید چی بود؟
پرسید خونوادت در جریان هستند یا نه؟ من هم جواب دادم نه هنوز ! ولی اون گفت که من حرفهاتو به مادرم گفتم و الان هم میدونه که دارم با تو حرف نیزنم !
نمیدونم اسمشو بگذار ترس٬ خجالت یا هر کوفت و زهر مار دیگری اما هر چی که هست ولی هر چی که هست روزگار سختی رو واسهی من فراهم کرده
بگذریم ….
آبان ۵م, ۱۳۸۷ at ۳:۳۸ ق.ظ
بعقیده من این ترسی که ازش یاد کردی ریشه بسیار عمیقی در فرهنگ ما داره فرهنگی که همیشه دروغ گرفته اسمش را گذاشته تقیه ربا کرده اسمش را گذاشته …. و هزار جور کلاه دیگه
ما عوضی شدیم ما خودمون نیستیم بهتره بگم ما انسان نیستیم یعنی نذاشتن انسان باشیم چون انسان همون چیزی است که همه ما هستیم و برای چی باید بخاطر انسان بودنمون باید رنج بکشیم اونم بخاطر افکار یک عده ای که یک جور دیگه فکر میکنند یا عده ای دیگری که می خواهند همرنگ جماعت بشوند
در کل من تاثیر عقل و میزان دانش انسانها را برای غلبه بر ترس خیلی زیاد می دانم به هر حال باید قبول کنیم ما در کشوری زندگی میکنیم که هنوز در ته چاه دنبال منجی می گردند و با عقل و منطق اصولا سرو کاری ندارند
در دوره گذار هستیم سخته ولی شدنی است بامید اینکه روزی بتوانیم در همین ایران (سرزمین پیر و کهن) آزادی را در محدوده قانون انسانی چشن بگیریم
آبان ۸م, ۱۳۸۷ at ۲:۱۶ ب.ظ
انچه از دل بر اید بر دل نشیند
بشدت ارتباط برقرار کردم
آبان ۱۰م, ۱۳۸۷ at ۱:۳۷ ب.ظ
جالبه اینقدر این ماجرا برام تکرار شده و هر دفعه یه جورایی به ظن خودم قضیه رو پنهون کردم … اما حالا می بینم چقدر بی خود و بی جهت روزهای زیادی با این ترس و اضطراب سر کردم و واقعیت چیزی به غیر از تصوراتم و گاهی متضاد با تصوراتم بوده!!!
آبان ۳۰م, ۱۳۸۷ at ۲:۳۴ ق.ظ
این حرفا مدت ها تو دلم بود
مرسی که گفتیشون
آذر ۲۶م, ۱۳۸۷ at ۸:۱۴ ق.ظ
خیلی صمیمانه بود
برای خودم شبیهش پیش اومده
آره این ترس ها زیادن . کمتر شده بشینیم فکر کنیم که آخه چطور میشه باهاشون برخورد کرد ، حتی به یک راه ساده مرگ یه بار شیون یه بار هم متوسل نشدیم . به جای این همه ترس و دلهره خب صحبت کنیم با اطرافیانمون ببینیم واقعا در چه حدی میتونن ترسناک باشن . خیلی بده که یه عمر زندگی با دلهره رو به یه بار صحبت ، هرچند با بدترین نتیجه، ترجیح میدیم .
کاش بتونیم آروم آروم این ترس ها رو حل کنیم برای خودمون . هممون بفهمیم و ایمان بیاریم یه آزادی هامون ، به اینکه زندگی مال ماست ، کاش
اسفند ۱۸م, ۱۳۸۷ at ۳:۱۰ ق.ظ
tabiee
تیر ۲۳م, ۱۳۸۸ at ۴:۱۲ ب.ظ
in tars hamishe ba man boode ehsas mikonam bazi az ma adama az hame chi ye ghool misazim ke az residan be chizai ke arezoomone doremon mikone