کفش پاشنه بلند قرمز و فلسفه ی مهاجرت
سر شب داشتم کمد لباسهایم را مرتب میکردم. یک سری لباسها را گذاشتم کنار که بیندازم توی یکی از این صندوقهای خیریه. بیشترشان مال سال اول مهاجرت بودند. لباسهای تیره و کلفتی که از ترس مواجهه با سرما خریده بودم و به خاطرات روزهای سخت وصل بودند.
امروز که نگاهشان کردم از خودم پرسیدم اصلن چرا یک روزی اینقدر لباس تیره داشتهام؟
برعکس آن، بعضی لباسها به خاطرات خوبی وصل بودند. یکیش، یک تاپ طرحدار رنگ وارنگ که اول بهار خریدمش. با آیدا رفته بودیم به ذوق تابستان خرید کنیم و من یادم است که موقع خرید این تاپ خیلی سرخوش بودم. دامنها را هم خیلی زیاد دوست دارم. غیر از رسمیهاشان که سر کار می پوشم، بقیه گلگلی و چیندار و…هستند و من جدن برایشان ذوق میکنم.
اعتراف مهم من این است که توی این مملکت یاد گرفتم که دامن چیندار یا کفش قرمز پاشنه بلند اشیای زنانهی دوست داشتنی هستند.
من زن بودنم را به مهاجرتم مدیونم. مهاجرت آن بخشی از من را به من داده که قبلن نمیشناختماش.
نوشتهی حامد را امروز خواندم. منکر نمیشوم که واقعیاتی مثل “سقف رشد شغلی ” یا “سکون نظامهای (نیمه) سوسیالیستی” یا “رفع نیازهای مادی” بسیار بسیار مهم و تاثیرگذار هستند. با این همه تعجب کردم که چهقدر دید آدمها به مهاجرت می تواند متفاوت باشد. برای من مهاجرت قدم برداشتن بوده است از تیره به رنگی. از من به زن، با هیجان و اشتیاق… مهاجرت برای من فرار از خودم یا دیگران نبوده. راه حل نهایی زندگیام نبوده. فرصت گرانقدری بوده که ببینم چه کسی هستم و چه میخواهم. فرصتی که به طور حتم در مملکتم از من دریغ میشد، چه به عنوان یک انسان، چه به عنوان یک زن.
—————————————————————–
شهریور ۲۵م, ۱۳۸۷ at ۴:۲۰ ق.ظ
[...] بندی شده زیر جامعه این نوشته جناب حامد خان را از طریق سایه عزیز یافتم و خب اشاره ای که در این جملات فرموده اند [...]
شهریور ۲۵م, ۱۳۸۷ at ۵:۴۵ ق.ظ
salam, baraye man ham mohajerat tajrobeye moshabehi bude ast.
شهریور ۲۵م, ۱۳۸۷ at ۷:۰۹ ق.ظ
سلام
خیلی تبریک می گویم ومثلی به این مضمون هست” کجا خوش است ؟انجا که دل خوش است ”
من به شما از صمیم قلب تبریک می گویم وبه شما غبطه می خورم
اگر ممکن هست برا تون محل اقامتتان را در بلاگ من برایم کامنت بگذارید تا به دلیلش را که پرسیدم کجایید بگویم ممنون می شوم
شهریور ۲۵م, ۱۳۸۷ at ۸:۲۱ ق.ظ
من چقدر این نوشته را دوست داشتم کتی. برای من هم مهاجرت کشف بخشی از زن بودن و انسان بودن بود که در ایران هرگز مجال بروز پیدا نمی کرد. به نظرم این کشف “خود” و نزدیک شدن به لایه های درونی وجودم می ارزد به اینکه مدیرعامل فلان شرکن نشوم
شهریور ۲۵م, ۱۳۸۷ at ۹:۵۱ ق.ظ
سلام! برایت خیلی خیلی خوشحالم و کاملا درک می کنم حرف هایت را. من در ماه های اول از اینکه رنگ روشن بپو شم احساس خجالت می کردم. فکر می کردم الان همه من تو خیابون و دانشگاه من رو نگاه می کنن و راجع به من حرف می زنن. جالب است بدانی که وقتی قراری با یه استاد داشتم مخصوصا لباس تیره می پوشم که یه وقت طرف فکر نکند من از آن آدمهای درس نخون و جلفم.
)))) چقدر می خندم به این فکر هایم…
شهریور ۲۵م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۴۵ ق.ظ
این نوشته تو خیلی دوست داشتم کتی چون دقیقآ احساس منو بازگو میکرد…من هم نه تنها تنم که خیلی از وجوه روحم رو هم توی مهاجرت شناختم و یاد گرفتم که باهاش چطوری رفتار کنم…انگار که در تمام سالهای زندگی توی ایران یک دیوار عظیم بین من و خودم حایل بوده…
در مورد نوشتهء حامد هم فکر میکنم تجربه های مهاجرت در بین زنها و مردهایی که از کشورهای مردسالار میان خیلی متفاوته…
شهریور ۲۵م, ۱۳۸۷ at ۲:۰۹ ب.ظ
ye zarbolmasale almani mige(shayadam almani nabashe vali man almanisho shenidam):age mikhai be madareje shoghli bala beresi dar keshvare khodet bemun age mikhai khub zendei kon mhajerat kon.fek mikonam mohajerat baraye naslaye motefavet kamelan motefavete chon dalayeleshun kamelan motefavete.nemidunam tazegia chera hasasiat peyda kardam be inaii ke hey migan ah ah iran cheghade pif pife inja cheghade behesht.albate man az neveshteye shoma in bardashto nadashtam kolan goftam:-)dar zemn ham khub minevisi ham khosh saligheii ham khoshgel;-)
شهریور ۲۵م, ۱۳۸۷ at ۵:۵۰ ب.ظ
manam hamitor, inja taze daram zan boodanam ro kashf mikonam:)
شهریور ۲۶م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۵۱ ق.ظ
سایه جون اونقدر قشنگ نوشتی که باعث شد من امروز دو تا دامن خریدم!!! مهاجرت لباس پوشیدن من رو هم تغییر داده. ساده تر- زنونه تر- باز تر و شاد تر شده. خیلی برام جالب و اشنا بود تجربه هات.
شهریور ۲۶م, ۱۳۸۷ at ۹:۳۷ ق.ظ
من هم بهت تبریک میگم.
شهریور ۲۷م, ۱۳۸۷ at ۲:۱۷ ق.ظ
به نظر من اگه سقف دوست داشتنی ها در رنگ و دامن و … خلاصه بشه ، طولی نمی کشه که سرت به سقفی می خوره که اگر زندگی فرصتی برات باقی نگذاشته باشه سرنوشت محتومی نه به رنگ هایی که دوستشون داری انتظارت رو می کشه.
برای دیدن رنگ های واقعی زندگی باید نوع زندگی کردن رو عوض کرد
تو جایی هستی و به چیزی به عنوان دستاورد افتخار می کنی که به نظر من نشون از یک نوع زندگی کاملا معمولیه و بلند پروازی تو و خیلی ها با زندگی معمولی نمی سازه و درست به همین دلیل گذر زمان به نفع تو نخواهد بود
شهریور ۲۷م, ۱۳۸۷ at ۳:۴۳ ق.ظ
عالیه خیلی خوبه که این رو مثبت می دونی
شهریور ۲۷م, ۱۳۸۷ at ۵:۳۲ ق.ظ
واقعیاتی مثل “سقف رشد شغلی ” یا “رفع نیازهای مادی” ظاهر حرفهای حامد است. اون اصل چیزی که حامد رو آزار میده «نبود توانایی (یا احساس نیاز) برای ایجاد تغییر در محیط اطراف» یا «نبود امکان ارضای حس جاهطلبی (به معنای خوب) و پیشرفت» هست. برای شما اینها دغدغهی زندگیتون نیست. برای حامد «تیرهی» زندگی همین احساس تاثیر نداشتن در زندگی دیگران و محیطیه که درش هست. کلا نگاه شما به زندگی و چیزهایی که ازش میشه لذت برد با حامد تفاوتهای بنیانی و ماهوی داره. برای همین هم طبیعیه که حرف هر کدومتون برای اون یکی دیگه عجیب به نظر بیاد.
شهریور ۲۷م, ۱۳۸۷ at ۶:۳۵ ق.ظ
در این مملکت مشکلی که هست اگر از همه چیزی دریغ می شود از زنها بیشتر دریغ می شود. همان کفش پاشنه بلند قرمز را اینجا جرأت داری بپوشی واقعا همین زنها چشمت را درمی آورند چه برسد به مردها و من جمله شوهر خودت گرچه من به طور کلی آنارشیستم و همواره در کشمکش برای گرفتن حداقل حق هایی حتی اگر این حق ها را قرار باشد از همسرم بگیرم. آن طفلک که جامعه را خوب می شناسد و به خاطر ترسهایی که دارد از من توقع دارد که مسائلی را رعایت کنم که شما آنجا مجبور به رعایتش نیستید.
منتقلتان کردم به گوگل ریدر که بتوانم همیشه بخوانمتان. قلمتان سبز و همیشه شاد باشید.
شهریور ۲۸م, ۱۳۸۷ at ۱:۲۲ ق.ظ
“من زن بودنم را به مهاجرت مدیونم” …
و بسیاری چیزهای دیگربه ذهنم آمد که وطن از ما دریغ کرد …
مهر ۱م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۰۲ ق.ظ
[...] ماجرا این پست حامد قدوسی بود و جوابهایی که نوشته شد (من این نوشته ی سایه را خیلی دوست داشتم چون حرف دل من هم بود و این نوشته ی [...]
مهر ۱م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۵۴ ب.ظ
سلام نوشته جالبی بود
چند هفته قبل نوشته ای درباره مهاجرت نوشته ام که اگر دوست داشتین می توتنید در لینک زیر آن را ببینید:
http://nadynady.blogspot.com/2008/08/blog-post.html
مهر ۳م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۵۴ ق.ظ
ما که بین موندن و رفتن گیر کردیم .نتیجه گیری برامون سخت تر شده
مهر ۵م, ۱۳۸۷ at ۲:۰۹ ب.ظ
[...] دلتنگی همیشه بخشی از زندگی است. هرجا که باشد. اما با سایه موافقم که مهاجرت بود که زن بودن را و لذت زن بودن را به [...]
مهر ۶م, ۱۳۸۷ at ۸:۳۶ ق.ظ
salam sayeh jan aghaye Hamed kami ham hagh darad choon dar EUROPE zendegi mikonand va in sakhtar-e zendegi dar injast man ham ziad az zendegi dar europe razi nistam choon in melat hanooz natavanestand kharejiha ra ghabool konand. va be dalile sisteme maliati-e bala adam hichvaght saheb chizi nemishe mesle keshvarhay-e komonisti. aslan nemishe sarmayegozari kard. be to hagh midam az mohajerat khoshhal bashi choon dar kanada zendegi mikoni. pirooz bashi. albateh ke inja ham azadi hast vali chizi nist ke adam behesh del khosh kone. khodahafez
آبان ۸م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۲۴ ق.ظ
saye jan,taghriban tamame neveshtehat o dar morede canada khundam,va kheili lezzat bordam.man o shoharam 5 mahe ke be canada umadim va dar hale gozaroondane roozaye sakhte “sale avale mohajerat “hastim.amma ba in hal manam mesle to khosh halam ke in forsat o peyda kardam ke ye zendegiye aroom va sade ro tajrobe konam.
آذر ۷م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۵۵ ق.ظ
در جمله ی “من زن بودنم را به مهاجرتم مدیونم. مهاجرت آن بخشی از من را به من داده که قبلن نمیشناختماش.” شدییییییدن با شما شریکم. البته این طور نیست که این همیشه به هوم سیک شدنمان غلبه کند، اما اغلب زورش می چربد. به هر حال کسی قولمان نداده همیشه همه چیز با هم آنجوری که می خواهیم باشد. زن بودنم را حتمن ترجیح میدهم، نه به آن تصویر ذهنی ایده آل که از وطنم دارم، بلکه به آن تصویر واقعی نکبت که الان آن بیرون هست و دوز واقعیتش انقدر زیاد است که آدم را هفت هشت هزار کیلومتر پرتاب می کند آنور تر. آره زن بودنم را حتمن به این تصویر ترجیح می دهم.
دی ۱۵م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۴۸ ب.ظ
kheili ziba bood manam ta chand mahe dige be canada mohajerat mikonam…an aliye ke inghadr az sharayeti ke tooshi lezat mibari
شهریور ۷م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۳۹ ب.ظ
مرسی که خاطراتتان و تجربیاتتون رو به اشتراک می گذارید. من هم یک زنم. یک زن مهاجر که هیچ گرایش مذهبی هم ندارم. در ایران هم که بودم با وجود اجبار در داشتن حجاب و پوشیدن مانتو، چون در محل کارم در انتخاب رنگ محدودیتی نبود و خودم هم به رنگ علاقمند بودم مانتوهای رنگی می خریدم و شاید فقط یک مانتوی مشکی داشتم. اتفاقا” یکی از مواردی که به هنگام ورود به کانادا توجهم را جلب کرد استفاده بسیار زیاد از رنگهای تیره به خصوص توسط خانم ها بود که البته خودم آن را به حساب شرایط آب و هوایی گذاشتم ولی برخی دیگر آن را نشانه مد می دانستند. ولی گذشته از این، که فقط نشانه سلیقه است و علاقه، فکر نمی کنم که زن بودن به آن شکلی که در خیلی از کشورها و از جمله کانادا تبلیغ می شود، را بتوان ار امتیازات مهاجرت به حساب آورد. من یک انسانم که نوع لباس پوشیدنم یا رفتارم یا گفتارم می تواند متفاوت از هر انسان دیگری چه مرد و چه زن باشد ولی اینکه من به عنوان یک زن و به عنوان به رخ کشیدن زن بودنم، لباسهایی را که دیگران به من دیکته می کنند بخرم و بپوشم نوع دیگری از محدودیت می دانم. محدودیتی بر خلاف جهت آن محدودیتی که در کشور خودم به من اعمال می شد. به نظر من در این کشور هم من آزادی انتخاب لباس پوشیدنم را در حدی که باید ندارم به طوریکه برای خرید یک لباس زنانه مناسب برای محیط کار باید مدتها زمان بگذارم و بگردم چون بیشتر لباسهای زنانه با هدف نمایش زیبایی های زنانه و به قول شما احساس بیشتر زن بودن طراحی می شود. در واقع، من باور دارم که این همه تبلیغ در جهت احساس شیرین زن بودن خیلی واقعی نیست و بیشتر اهداف مالی و منفعت طلبی را دنبال می کندو متاسفانه زنان را در این راستا مورد استفاده ابزاری قرار می دهد.