۱- ته ته قصه‌های مجید، فکر کنم داستان آخر از مجموعه‌ی آخر، بی‌بی نگاه می‌کرد به مجید و می‌گفت:”کاش این‌جوری نبودی، کاش جور دیگری بودی.”
مامان این روزها تورنتوست. گاهی که دارم تئوری می‌بافم، چشم‌هایش را تنگ می‌کند و نگاهم می‌کند،بعد می‌گوید:”چه می‌دونم، سه تا بچه دارم، هر کدومشون یه جور”. این‌جور موقع‌ها یاد بی‌بی می‌افتم و یاد “کاش جوردیگری بودی”.
و راستش …..من خوشحالم که مجید قصه‌های مجید “جور مجید” بود و من “جور خودم” هستم. من خوشحالم که معلوم است هیچ‌کداممان توی کارخانه‌ی”بچه‌ی سربراه سربه‌زیر موفق” قالب نخورده ایم.

۲- شش سال است که وبلاگ‌دار و وبلاگ‌خوانم. توی این شش سال با کثیری از آدم‌های پشت این وبلاگ‌ها مکاتبه و نشست و برخاست و زندگی کرده‌ام… آدم‌باکره دیده‌ام که سک-سی‌ نویسی می‌کند، آدم‌های تا خرخره سنتی دیده‌ام که روشنفکرانه‌ترین پستهای روزگاررا پابلیش می‌کنند، آدم ها دیده‌ام که از پس زندگی روزانه‌ی خودشان بر نمی‌آیند و دغدغه‌های جهانی دارند. … بنابراین توی پاچه‌ی من یکی نمی‌رود آقاجان. گفته باشم!

۳- من و ویکتور به فاصله‌ی سه متری هم می‌نشینیم، پشت به هم، پارتیشنی هم بینمان نیست. با این همه ویکتور اصرار دارد که دهانش را برای حرف زدن باز نکند و فقط پای مسنجر تایپ کند. این‌طوری هرگز به خودش زحمت برگرداندن صندلی و نگاه کردن به کسی را هم نمی‌دهد. البته که در کل روز از جایش هم تکان نمی‌خورد و مثل من در رفت و آمد مدام به دستشویی و ناهارخوری و پارتیشن این و آن و استارباکس و … نیست.

این هم چت‌های من و ویکتور که مسخره ترین چت‌های دنیاست!!
.
.
- این چه جور چایی است که می‌خوری؟ عجب اسانس قوی دارد!!
- این بوی چای نیست ویکتور، دارم به دستم کرم می‌مالم!!
.
.
- صدای چی بود کتی؟
- صدای نی، رسیدم به ته لیوان.
- عین صدای بوسیدن بود. من فکر کردم داری تای را می‌بوسی!!!!!!!!!!!!
- هه هه. حالا چرا تای؟
- تای الان آمده بود بالای سر تو حرف می‌زد.
- اون ویلسون بود ویکتور!!!! یک ساعت است که تای رفته خانه .

۶ نظر درباره “” داده شده است.

  1. نق نقو گفت :

    جالب بود ها، گفته باشم
    اما یعنی می فرمائید ما داریم نقاب می زنیم تا خودمونو اونوری نشون بدیم؟

  2. میرزا گفت :

    این ویکتور عجب استعدادی است. نگذاری یک موقع هدر برود، حداقل یک عکسی چیزی ازش روی صندلیش بگیر.

  3. kamyar گفت :

    I am happy that you are back to your original way of writing! after few months :)

  4. ب.ش گفت :

    من فکر میکنم که ته دل همه ی مامان ها و بی بی ها هم خوشحال است از اینجوری بودن ما و نه جور دیگری بودن! حتی اگر گاهی غرغری هم بکنند :)

  5. لوبیا گفت :

    کلی خندیدم. بند سه خیلی باحال بود.
    با ب.ش هم موافقم.

  6. ahmad گفت :

    I’ve been reading your blog for a while, maybe a year, but this is the first time I’m leaving a comment here.

    Your words on immigration and the changes brought to your life and mind made me to think of myself and the outcome of my 8-year being out of home. My Mom and sister often pray for me to get back “to rah-e rast” . Maybe it’s really difficult for parents to see their kid diverging so far from the average (of what they see). 

    Your colleague Victor is a must-see . I recall you’d written about him before. You must have enough material to write daily :) These day in my office I am surronded by bunch of my Chines colleagues, all talking in Chines aloud. While ago I only had one Chines neighbor, but he was so generous in creating human-noise (and there was no point of asking him what the noise was)!! 

نظر بدهید