بعدها آدم‌ها به من گفتند که در حضور تو می‌نشستم روی لبه‌ی مبل، پریشان و مضطرب، یعنی حتی راحتی خیالی در حد تکیه دادن در کار نبوده، چه برسد به شر و ور بافتن و خندیدن و خنداندن…لابد گاهی نظریات موقر روشنفکرانه ابراز می کرده ام، با گوشه‌ی چشمی به تو…
هنوز به این فکر می کنم که چطور اضطراب‌ها و پریشانی‌های تو، سرایت کرده بود به زن قوی و خندانی که من باشم و تبدیلم کرده بود به دخترک ترسوی غمگین چسبیده به گوشه‌ی دیوار….
ترس مسری است، می‌توانم فتوی بدهم….

یک نظر درباره “” داده شده است.

  1. نازلی گفت :

    محشر خانوم

نظر بدهید