نامه‌ی رسیده – به تاریخ تابستان ۲۰۰۸ – تورنتو:

چند روز پیش رفته بودم ناخن‌هامو درست کنم. دختری که داشت روی ناخن من کار می‌کرد، موقع کار سعی می‌کرد یه موضوعی برای حرف زدن پیدا کنه و به قول اینوریا اسمال تاک کنه!
من نمی‌تونستم نگاهمو از روی دستاش که تند تند کار می‌کردن، بردارم. یک انگشتش نصفه بود و زخمش خیلی بد جوش خورده بود. بالاخره دلمو به دریا زدم و پرسیدم “انگشتت چی شده؟”
بهم گفت که اهل ویتنامه و وقتی که کوچیک بوده مجبور بودن توی یه پناهگاه زندگی کنند. همون جا انگشتش به یه چیزی گیر می‌کنه و زخمی می‌شه، بعد زخم چرک می‌کنه، انگشت باد می‌کنه، دکتری در کار نبوده، مادرش برای این که جون بچه رو نجات بده، انگشت بچه رو خودش می‌بره…
همون لحظه فهمیدم که دختره هم‌سن و سال منه . اینو هم فهمیدم که جنگ ویتنام از “سریال ده‌هزار روز جنگ” و کتاب “زندگی، جنگ و دیگر هیچ” به من نزدیک‌تر بوده و من بی‌خبر بودم.

پی‌نوشت غیر لازم: کل مطلب نقل قول از نامه‌ی مربوطه است.

۲ نظر درباره “” داده شده است.

  1. Parinaz گفت :

    What a touching story

  2. انوش گفت :

    کلاً ما ایرانی ها هر جا که باشیم می توانیم سر همه کلاه بگذاریم چه برسد به این خارجی های مادر مرده که عمرا مثل ما ندیده اند D:

نظر بدهید